لى عليه السلام عداوت و دشمنى داشتند، مثل يزيد بن انس ، بُسر بن ارطاة ، حمزة بن مالك ، حابس ‍ بن سعد طائى ، ابو الاعور سلمى و ده نفر ديگر را گفت براى شرحبيل گواهى دهند، عثمان را على بن ابى طالب عليه السلام كشته است .
شرحبيل در حمص بود وقتى نامه معاويه را خواند به نزد عبدالرحمن بن غنم ازدى رفت ، اين عبدالرحمن مردى فقيه و عالم و پارسا بود، با او مشورت كرد آيا به نزد معاويه برود يا نه .؟
عبدالرحمن گفت : اى شرحبيل ! تو مردى بزرگ از اخيار قبيله كنده هستى ، در افواه و عوام و الناس انداخته اند كه على بن ابى طالب عليه السلام ، عثمان را كشته است ، اگر اين سخنى درست بود، هرگز مهاجر و انصار و اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله با او بيعت نمى كردند. معاويه مى خواهد تو را بفريبد و از دين دارى تو براى كسب دنياى خويش بهره بگيرد، كما اين كه با عمروعاص همين گونه معامله كرد.
اگر دنيا و آخرت را طالبى به سوى على بن ابى طالب بشتاب تا هم نام نيكو و هم ثواب آخرت يابى .
شرحبيل گفت : اى عبدالرحمن ! هر چه گفتى از روى صدق و نيكى بود، اما دوست دارم كلام معاويه را هم استماع كنم تا ببينم چه مى گويد آن گاه تصميم خود را بگيرم . سپس به جانب شام روانه شد و به نزد معاويه رسيد. معاويه او را گرامى داشت و در كنار خويش نشانيد و گفت :
على بن ابى طالب جرير بن عبدالله را نزد ما فرستاده و نامه نوشته و مرا به بيعت خويش خوانده است ، گرچه على بن ابى طالب مردى بزرگ ، فاضل و بزرگوارى است ، اما عثمان بن عفان خليفه وقت را كشته است . هنوز جواب نامه على عليه السلام را نداده ام و منتظر ماندم تا راءى نظر تو را كه مردى بزرگ و از رؤ ساى قبيله كنده هستى بدانم مصلحت در چه مى بينى ؟ هر كارى را مصلحت بدانى همان را عمل كنيم .
شرحبيل گفت : سخنان تو را شنيدم و به مقصود تو پى بردم ، يك شب مهلت ده تا از ديگران در اين بار تحقيق كنم ، اگر دو نفر از بزرگان و سادات شام در پيش من گواهى دهند كه على بن ابى طالب عثمان را كشته است ، برايم يقين حاصل مى شود كه راست مى گويى ، آن گاه با همه خويشان و اقربا و دوستانم در ركاب تو با على عليه السلام جنگ مى كنيم .
روز ديگر معاويه آن گواهان دروغين كه كينه على عليه السلام را در دل داشتند، مخفيانه به نزد شرحبيل فرستاد تا در پيش او گواهى دادند، شرحبيل به نزد معاويه آمد و گفت :
به سبب گواهى بزرگان و معتمدان يقين پيدا كردم كه على عليه السلام عثمان را مظلومانه كشت . اى معاويه ! به خدا سوگند اگر با على بن ابى طالب عليه السلام بيعت كرده بودى تو را از شام اخراج مى كرديم . عبدالله بن جرير به به كوفه باز گردان . به خدا سوگند، مجازات على عليه السلام جز شمشير چيز ديگرى نيست .
شرحبيل خواهر زاده اى داشت ، وقتى راءى و نظرش را شنيد او را مذمت كرد معاويه چون از سخنان خواهر زاده شرحبيل آگاهى يافت ، قصد جان او را كرد، آن مرد از شام فرار كرده به نزد اميرالمؤ منين على عليه السلام رفت و همه اخبار و حيله هاى معاويه را براى : حضرت آشكار ساخت ، على عليه السلام او را گرامى داشت و در رديف ملازمان و همراهان خويش قرار داد.
شرحبيل به نزد عبدالله رفت و گفت :
اى جرير! عجب كارى در پيش روى ما قرار دادى و ما را در شبه افكندى ، مى خواستى ما را در دهان شير اندازى ، و مى خواهى شام را با عراق در آميزى و مشوش و آشفته گردانى و هرگز گمان نمى كردم على بن ابى طالب عليه السلام به كشتن عثمان اقدام كرده باشد تا اين كه بر من آشكار شد كه على عليه السلام عثمان را كشته است . جرير از گفتن او خنديد و گفت :
اين كه گفتى كارى عجيب سخت در پيش روى شما قرار دادم اگر چنين بود مهاجر و انصار رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آن اتحاد و اتفاق نمى كردند و بر عليه طلحه و زبير نمى جنگيدند و اين كه گفتى ، شام و عراق را به هم مى آميزم ، اگر اختلاط عراق و شام بر حق استوار باشد بهتر از آن دو در باطل است .
اما اينكه مى گويى اميرالمؤ منين على عليه السلام عمان را كشت ، به خدا سوگند اين سخن باطل و تهمتى آشكار است كه بدون آگاهى بدان اطلاع پيدا كردى ، و در روز قيامت بايد پاسخگو باشى ، از خدا بترس ، و براى مال و جاه دنيا، آخرت را از دست مده .
شرحبيل با عصبانيت و خشم از نزد جرير خارج شد، به مجلس معاويه وارد شد، و به معاويه گفت :
ما باور كرده بوديم كه تو نماينده ، نايب و پسر عم اميرالمومنين عثمان هستى . اگر از مردانى هستى كه با على عليه السلام به نبرد و جنگ بپردازى تا خون عثمان را از على عليه السلام باز ستانيم ولى اگر در اين كار اهمال و غفلت روا دارى ، تو را عزل و كسى ديگر را به جاى تو انتخاب مى كنيم ، سپس با على عليه السلام تا آخرين نفر محاربه و جنگ مى كنيم .
معاويه گفت : من يكى از شما هستم با هر كسى بجنگيد مى جنگم و با هر كسى صلح كنيد صلح مى كنم .
پس معاويه ! جرير بن عبدالله را به حضور خواند و گفت :
سخن اهل شام را شنيده اى و به نيات و احوال آنان واقف شدى ، برخيز و نزد على بن ابى طالب عليه السلام برو و آنچه را ديدى باز گو.
جرير بن عبدالله بعد از اينكه صد و بيست روز در شام نزد معاويه اقامت كرده بود به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد و آنچه ميان او و معاويه و ديگران اتفاق افتاده بود شرح داد.
مالك اشتر گفت : اى اميرالمومنين ! اگر به جاى جرير مرا نزد معاويه مى فرستادى بهتر بود، اين سست اراده چهار ماه در شام توقف كرد و فرصت را ضايع كرد.
جرير گفت : به خدا سوگند اگر به جاى من رفته بودى ، همان روز اول تو را مى كشتند چون آنان تو را از جمله كشندگان عثمان مى دانند.
سپس رو كرد به اميرالمؤ منين عليه السلام گفت : شاميان هر زور بر مالك اشتر، عمار ياسر، حكيم بن جبل و مكشوح مردادى دسترسى پيدا كنند آنان را مى كشند.
مالك گفت : اى جرير! از اين سخنهاى كودكانه دست بردار، به خدا سوگند اگر جاى تو بودم اين ماءمويت را به وجه نيكو به پايان مى بردم و معاويه و اطرافيانش را وادار مى كردم تا جواب نامه اميرالمومنين عليه السلام را زودتر بدهند نه مثل تو چهار ماه روزگار سپرى كرده و فرصت را ضايع نمودى .
معاويه شرحبيل را به جمع آورى لشكر مى فرستد
معاويه وقتى جرير نماينده على عليه السلام به كوفه را باز گردانيد به شرحبيل گفت :
حالا كه حق بر تو روشن گرديد و دعوت ما را اجابت كردى بدان اين كار كه در پيش گرفتيم جز به حمايت و موافقت عوام الناس مقدور و ميسر نيست ، مصلحت اين است كه به شهرهاى شام نامه بنويسى و آنان را از ماجراى كشتن خليفه مظلوم به دست على بن ابى طالب عليه السلام با خبر كنى و به يارى ما بطلبى .
شرحبيل گفت : اى مار مهم با نامه حل نمى شود، خود شخصا به شهرها مى روم و مردم را به همراهى تو ترغيب و تشويق مى كنم .
ابتدا به شهر حمص رفت وقتى مردم در مسجد اجتماع كردند، بر منبر نشست و گفت : بدانيد على بن ابى طالب عليه السلام عثمان را كشته و ميان امت محمد صلى الله عليه و آله تفرقه انداخته ، با مردم بصره به جنگ و منازعه پرداخته ، و تمام بلاد را مسخر خود كرده 