ست مگر سرزمين شام را و اكنون لشكر فراهم كرده و در فكر حمله به شام است تا شما را از خانه كاشانه خود آواره كند، هر چه فكر كرديم جز معاوية بن ابى سفيان كسى را قوى در مقابل او نديديم پس برخيزيد و با شمشيرهايتان او را يارى دهيد.
مردم حمص يكپارچه دعوت او را اجابت كردند، شرحبيل به هر شهر از بلاد شام وارد مى شد، مردم را به نصرت معاويه و دشمنى و عداوت با على بن ابى طالب عليه السلام ترغيب مى كرد و مى گفت : برايم يقين حاصل شد كه على بن ابى طالب عليه السلام عثمان را كشته و اكنون فتنه و آشوب به پا مى كند، معاويه خون عثمان را از او مطالبه مى كند، او را يارى كنيد.
مردم به سخنان شرحبيل كه مردى سرشناس بود اعتماد مى كردند، تا اين كه لشكرى انبوه از شهرهاى شام گرد او جمع شدند. شرحبيل آن لشكر را پيش ‍ معاويه آورده ، همگى بر دشمنى با على بن ابى طالب عليه السلام اقرار و با معاويه بيعت كردند آنان نيز عهد كردند تا پاى جان در ركاب معاويه بر ضد اميرالمؤ منين على عليه السلام بجنگند.
در اثناى آن بيعت ، مردى فاضل و دانشمند از اهالى سكاسك كه نام او اسودبن عرفجه بود شعرى مشتمل بر وقايع روزگار و تلاش شرحبيل و جمع شدن لشكر سرود. وقتى در ذكر اميرالمؤ منين على عليه السلام اين بيت را خواند:
فاحذر اليوم صولة الاسد الورد 	
	اذا جال فى رجا الهيجا

معاويه پرسيد: اين شير سرخ كه ما را از او مى ترسانى كيست ؟
گفت : على بن ابى طالب عليه السلام بردار رسول خدا صلى الله عليه و آله و پسر عم او و شوهر دختر او و پدر دو سبط او و وصى و وارث علم او كه جد و خال و برادر تو را كشته است .
معاويه گفت : او را بگيريد.
غلامان خواستند او را بگيرند، شرحبيل گفت :
اى معاويه ! او را رها كنيد، او مردى فاضل و از سادات قوم خويش است ، اگر او را برنجانى ، به خدا سوگند بيعت با تو را نقض مى كنم .
معاويه به ناچار از تصميم خود دست كشيد و گفت :
او را به تو بخشيدم اگر شفاعت تو نبود او را سخت مجازات مى كردم .
آن مرد از شام گريخت و به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد و آنچه اتفاق افتاد براى آن حضرت باز گفت .
سعيد بن قيس همدانى به اميرالمؤ منين على عليه السلام گفت : شرحبيل مردى است كور دل و سليم ، معاويه او را فريفته و به شهرهاى شام فرستاده تا لشكر جمع آورى كند، اگر مصلحت بدانى نامه اى برايش بنويسم و او را در اعتقاد و باورش نسبت به ما به شك و شبهه اندازم .
اميرالمومنين فرمود: هر چه صلاح مى دانى برايش بنويس .
سعيد بن قيس نامه اى مشروح مشتمل بر نصيحت و بيان واقعيت براى شرحبيل نوشت . اما اثرى نبخشيد و همچنان در كوردلى خويش باقى ماند و از معاويه فاصله نگرفت .
پيوستن عبيدالله بن عمر بن الخطاب به معاويه
عبيدالله بن عمر در اين زمان به نزد معاويه رفت تا موافق معاويه و مخالف با على بن ابى طالب عليه السلام باشد، معاويه از آمدن عبيدالله بن عمر به شام بسيار شادمان شد، به عمروعاص گفت : مصلحت مى دانم فرزند خليفه براى مردم شام خطبه اى بخواند و شهادت دهد كه على بن ابى طالب عليه السلام عثمان را كشته است .
عمروعاص گفت : اى معاويه ، عبيدالله بن عمر از روى صدق و دوستى نزد تو نيامده تا تو را موافقت كند، بلكه از ترس شمشير على عليه السلام به تو پناه آورده ، به او نبايد اميدوار بود، ولى از او بخواه تا خطبه اى در جمع مردم بخواند.
معاويه ، عبيدالله بن عمر را نزد خود خواند و گفت : اى بردار زاده ! از اين كه به نزد ما آمدى ، لطف كردى ، تو مردى امين و بزرگوارى ؛ اما از تو خواهشى دارم ، مى خواهم بر منبر بروى و على بن ابى طالب عليه السلام را ناسزا بگويى و معايب او را برشمرى و به كشتن عثمان به دست او گواهى دهى تا مردم شام سخن تو را بشنوند و در حمايت ما به خونخواهى عثمان راغب تر شوند.
عبيدالله جواب داد: دشنام و ناسزا گفتن به على سزاوار نيست ، چون او نبى هاشم است و بنى هاشم از مقام والايى در ميان عرب برخوردار است مادر او فاطمه بنت اسد، از بنى هاشم و از بزرگوارترين زنان عهد خويش بود.
اما در حسب او هم عيبى نمى توانم بيابم ، چون علم ، شجاعت ، مردانگى ، فرزانگى و سخاوت او در ميان مردمان اظهر من الشمس است ، اما اتهام كشتن عثمان بدو نسبت مى دهم ، تا تو به مقصد خويش رسيده باشى .
معاويه از نزد او بيرون رفت و به عمروعاص گفت : درست حدس زدى ، اگر خوف شمشير على نبود هرگز او را در شام نمى ديديم . ديدى چگونه على بن ابى طالب عليه السلام را ستود و مادران و پدران او را مدح و ستايش كرد و چگونه از مردانگى ، شجاعت ، علم و سخاوت او سخن گفت !
عمروعاص گفت : اى معاويه ! مگر آنچه را عبيدالله از اخلاق پسنديده و صفات حميده على بن ابى طالب عليه السلام گفته است منكرى ؟ به خدا سوگند رياست طلبى و دنياپرستى ما را كور و كر كرده است وگرنه واقعيت همان است كه او بيان كرد، سخنان محرمانه بين معاويه و عمروعاص به گوش عبيدالله بن عمر رسيد.
پس از آن عبيدالله بن عمر به منبر رفت و خطبه اى در پند و نصيحت به مواعظه حاضران پرداخت ، چون به قضيه على عليه السلام و عثمان رسيد، سكوت كرد و آنچه از او خواسته شد، سخنى به ميان نياورد و از منبر فرود آمد.
معاويه گفت : چرا از سخن گفتن در قتل عثمان به وسيله على عليه السلام امتناع كردى ؟
عبيدالله گفت : چگونه گواهى دروغ دهم درباره كسى كه عثمان را نكشته است ؛ چون يقين دارم على عليه السلام به عثمان آزارى نرساند.
معاويه دلتنگ شد و او را از كنار خود راند.
نامه نگارى هاى معاويه
معاويه به عمرعاص گفت ، قصد دارم نامه اى به اهل مدينه بنويسم و قضيه كشتن عثمان را ذكر كنم و از آنان استمداد بخواهم ، راءى تو چيست ؟
عمروعاص گفت : مردم مدينه سه دسته اند، طايفه اى طرفدار على بن ابى طالب عليه السلام هستند كه نامه تو آنان را به على عليه السلام راغب تر و محبوب تر مى كند؛ طايفه اى هواخواه عثمان اند نامه او چيزى بر آنان نمى افزايد؛ طايفه سوم بى طرف اند كه نه به على نه به عثمان گرايش دارند. اعتنايى به نامه تو نمى كنند ولى اگر دوست دارى نامه بنويس .
نامه معاويه به مدينه (48)
از معاوية بن ابى سفيان به جماعت اهل مدينه . همه مى دانيد كه عثمان مظلومانه كشته شد و على بن ابى طالب عليه السلام و يارانش او را كشتند، و هم اكنون كشندگان عثمان دز پناه او هستند، اگر قاتلان عثمان را به ما تحويل دهد آن گاه تعيين خليفه را به عهده شوراى مسلمين مى گذاريم همان مى گذاريم همان گونه كه عمر بن خطاب قبل از مرگش عمل كرد، بدانيد من اهل تفرقه و اختلاف بين مسلمين نيستم ، دعوت مرا اجابت كنيد و براى جنگ با على بن ابى طالب عليه السلام كمر همت ببنديد و آماده شويد.
جواب نامه معاويه
چون نامه معاويه براى مردم مدينه خوانده شد، همگى اجتماع كرده و نامه اى خطاب به معاويه و عمروعاص نوشتند:
شما دو نفر در خطا و اشتباه هستيد، در انتخاب و ياور و معين موضع مناسب را انتخاب نكرديد، اى پسر هند و اى پسر عاص ! شما را چه رسد به مشورت با مسلمين ، شما دو نفر لايق تعيين شورا و خلافت نيس