يد. چون تو اى معاويه آزاد شده دز فتح مكه هستى و عمروعاص نيز خائن به دين است . و صلاحيت براى اين كارها را نداريد. يقين بدانيد شما در مدينه دوست ، و ياور، معين و پشتيبان نداريد بار ديگر نامه براى ما مردم مدينه ننويسيد و خود را سبك و خوار نكنيد.
معاويه نامه را خواند و به عمروعاص گفت : خطا و اشتباه كردم كه به مردم اوباش مدينه نامه نوشتم ، اگر براى سه تن مثل عبدالله عمر و سعد بن ابى وقاص و محمد بن مسلمة انصارى نامه اختصاصى مى نوشتم بهتر بود تا براى همه مردم مدينه ، سپس براى هر يك از اين سه تن نامه اى جداگانه به شرح زير نوشت .
نامه معاويه به عبدالله بن عمر (49)
بعد از آن معاويه نامه اى به عبدالله بن عمر بدين مضمون نوشت :
بعد از مرگ عثمان محبوب ترين شخصيت نزد من هستى ، چون شنيدم عثمان را يارى نكردى و او را طعن و مذمت و عيب جويى نمودى از تو دلتنگ شدم ، اما زمانى كه شنيدم به مخالفت با على بن ابى طالب عليه السلام برخاستى و با او بيعت نكردى از تو راضى شدم ، از تو توقع دارم در مطالبه خون عثمان ، خليفه مظلوم ياور من باشى من مشتاق خلافت نيستم اگر على عليه السلام را بركنار كنيم خلافت را به تو واگذار مى كنيم و اگر در خلافت رغبت نكنى به شوراى مسلمين مراجعه مى كنيم .
عبدالله عمر چون نامه معاويه را خواند و از نيت او آگاه شد، براى او چنين نوشت :
اى معاويه ! نامه تو مرا به تعجب واداشت .تو خطاى بزرگ مرتكب شدى كه مرا به اطاعت و متابعت خود دعوت مى كنى ، گمان كردى من على بن ابى طالب عليه السلام و مهاجر و انصار و را رها كرده از تو پيروى مى كنم . اين كه نوشتى من مخالف على عليه السلام شده ام اين سخن را از كجا مى گويى ! من با على عليه السلام هرگز مخالفت و مخاصمت نكرده و نخواهم كرد. چون مرا آن درجه و منصب در ايمان و هجرت و قرابت نيست كه به مخالفت على عليه السلام برخيزم . انصاف ده ، آيا سزاوار است از چنين بزرگوارى روى برگردانم و با كسى چون توئى كه دين به دنيا فروخته و فريفته مال دنيا شده اى بپيوندم . ببين تفاوت راه از كجا تا كجاست ، اى معاويه ديگر از اين سخنان باطل و بيهوده ننويس و مرا مخالف على عليه السلام نخوان و به اطاعت خود دعوت نكن .
نامه معاويه به سعد بن وقاص
معاويه به سعد وقاص (50)نامه اى بدين مضمون نوشت :
اما بعد، برادران ما از اهل شورا كسانى كه فضايل او را شناخته بودند او را به خلافت برگزيدند، طلحه و زبير نظير تو در سوابق دينى بودند به طلب دين عثمان برخاستند و او را يارى دادند. و در اين راه ام المومنين عايشه خوار و خفيف شد و وظيفه خود را در دفاع از خون عثمان ادا كرده ، تو كارهاى طلحه و زبير و عايشه را ناپسند نشمار، من شوراى مسلمين براى انتخاب خليفه را خواستارم ، تو در اين كار با من موافقت كن .
سعد بن وقاص در جواب نامه چنين نوشت :
معاويه بداند كه خليفه دوم عمر جمعى را در شورا داخل كرده بود كه هر يك از آنها اهليت و صلاحيت براى خلافت را داشتند و هيچ يك را براى ديگرى ترجيح و تفضيل نبود، مگر اين كه على بن ابى طالب عليه السلام در ميان آن شش نفر داراى فضايل و مناقبى افزون تر از همه بود، اگر طلحه و زبير بيعت نمى شكستند و جنگ را تدارك نمى كردند بهتر بود. خداى تعالى عايشه را مورد غفران خويش قرار دهد. والسلام
نامه معاويه به محمد بن مسلمة الانصارى
معاويه به محمد بن مسلمة نامه اى (51) بدين مضمون نوشت :
به اين جهت براى تو نامه مى نويسم ، چون اميدوارم نزد ما بيايى و از من اطاعت و پيروى كنى ، اما قبل از هر چيز مى خواهم تو را از شك و شبهه بيرون آورم . تو از سروران و پهلوانان مهاجرين و انصار هستى و از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كردى ، كه فرمود: اهل نماز و قبله با يكديگر جنگ نكنند.
تو ديدى كه عده اى از اهل قبله كه بعضيها اقوام و خويشان تو بودند با عثمان به جنگ پرداختند و او را كشتند و آنان را از آن كار باز نداشتى خداى تعالى تو را و آنان را در روز قيامت بدون مجازات نخواهد گذاشت .
والسلام محمد بن مسلمة انصارى در جواب معاويه نوشت :
رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا از اخبار و حوادث آينده خبر داده بود، چون در زمان عثمان بعضى از حوادث و فتنه ها كه محمد مصطفى صلى الله عليه و آله مرا خبر داده بود ظاهر گرديد، شمشير خود را شكستم و در خانه خويش نشستم . اى معاويه تو از اين حرفها جز به دست آوردند مال و جاه دنيا مقصود ديگرى ندارى ، و هواى نفس بر تو غالب شده است ، وگرنه در زمان حيات عثمان او را مدد و كمك مى كردى ، در حالى كه اكنون به خون خواهى او برخاسته اى . من و انصار در شك و شبهه نيستيم بلكه تو در ضلالت گمراهى افتاده اى . والسلام
آمادگى معاويه براى جنگ
بعد از اينكه جواب نامه هاى عبدالله بن عمر، سعد بن وقاص ، محمد بن مسلمه به معاويه رسيد، و از ديدگاه هاى آنان آگاه شد. از نوشتن نامه به آنان پشيمان شد، عمروعاص هم او را شماتت و سرزنش كرد، و گفت : به تو گفتم براى آنان نامه ننويس ، چون فايده اى ندارد و به تو جواب هاى سخت و سخن هاى درشت مى گويند. اما قبول نكردى و اين است سزاى تو.
معاويه دستور داد تا مردم در مسجد اجتماع كنند، وقتى مردم به مسجد آمدند، بر منبر نشست و گفت : (52)
اى مردم ! شما مى دانيد كه عثمان خليفه مسلمين را مظلوم و بى جرم و گناه كشتند خداى تعالى فرمود: و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا.
من ولى عثمان هستم ، او مرا امارت شام داده بود و بعد از آن هم عزل نكرد، شما اهل حق حقيقت هستيد. اما اهل فتنه جماعتى هستند كه خليفه وقت ، عثمان بن عفان ، را كشتند امروز على بن ابى طالب عليه السلام كه مبغوض ترين افراد نزد من است به خلافت نشسته است و لشكرى جمع كرده ، قصد دارد به شام بيايد و با ما بجنگد، در مقابل على بن ابى طالب عليه السلام جز به صبر و ثبات قدم نمى توان مقاومت كرد اگر چه مردان عراق دليرترند، اما صبر ثبات اهل شام زيادتر است .
در اين زمان ابوالاعور السلمى ، ذوالكلاع حميرى و حوشب ذوالظليم برخاستند و گفتند: همه مردان عرب مى دانند كه ما مردان فعليم نه اهل قول ، كردار ما بر گفتار ما مقدم ايست . صدق گفتار نا از آن روشن مى شود كه ما را به ميدان جنگ ببرى تا دلاورى هاى ما بنگرى ، و مى دانيم كه لباس ‍ خلافت زيبنده قامت توست .
معاويه در ادامه سخن چنين گفت : مى خواهم بدانم على بن ابى طالب عليه السلام چگونه به خلافت از من اولى تر است ، و چرا بر من ترجيح و تفضيل دارد؟ من كاتب رسول الله بوده ام و خواهر من زوجه او بود و من از اميران و استانداران خليفه عمر و عثمان در شام بوده ام ، پدرم ابو سفيان بن حرب و مادرم هند دختر عتبة بن ربيعه است ، اگر اهل حجاز و اهل عراق در خلافت با على عليه السلام بيعت كردند اهل شام هم با من بيعت كردند، ميان ما تفاوتى نيست ، هر كسى بر چيزى غلبه كند آن چيز از آن اوست .
معاويه در پايان سخنرانى به خانه خويش رفت ، قلم و دواتى طلبيد و نامه اى (53)به اين مضمون به على عليه السلام نوشت :
اى على عليه السلام ! اگر تو بر سيره سه خليفه گذشته استوار ب