ودى ، هرگز با تو مخالفت . جنگ نمى كردم ، بلكه مطيع و فرمانبردار تو بودم .
اما خطاى كه در كار عثمان رخ داد، مرا از بيعت با تو باز داشته است ، پيش ‍ از اين اهل حجاز تعيين كننده حاكمان براى همه مردم بودند اما چون حق را كتمان كردند، اينك اهل شام اين حق را دارند تا براى اهل حجاز و غير حجاز خليفه انتخاب كنند، حجت تو بر اهل شام مثل حجت تو بر اهل بصره نيست چون طلحه و زبير و اهل بصره با تو بيعت كرده بودند، ولى اهل شام من با تو بيعت نكرديم ، هر چند علم ، فضيلت ، قرابت تو با رسول الله و جايگاهت در ميان بنى هاشم را انكار نمى كنم .
پاسخ على عليه السلام به نامه معاويه
بسم الله الرحمن و الرحيم . اما بعد! فانه اءتانى كتاب امرى ليس له هاد يهديه ولا قائد يرشده ، دعا الهوى فاجابه ، و قاده الغى فاتبعه ...زعمت انه انما افسد عليك بيعتى خطيئتى فى عثمان ،... (54)
نامه مردى به دستم رسيد كه در ورطه ضلالت افتاده و در درياى شهوت غرق شده ، او را نه هدايت كننده اى است كه از آن گمراهى نجات دهد و نه قائدى دارد كه او را ارشاد كند، هواى نفس او را به خود خوانده و او لبيك گويان او را اجابت كرده ، درباره عثمان خطا كار من نيستم بلكه اين خيال باطل توست كه گمان مى كنى من درباره عثمان مرتكب خطا شدم .
اى معاويه ! من مردى از مهاجر هستم ، در همه احوال يار و ياور مسلمانان بودم ، و مهاجرين ارباب حقيقت و اصحاب علم و معرفت اند و در كارى كه گمراهى و ضلالت باشد توافق نمى كنند، اما اين كه گفتى اهل شام حكام بر اهل حجازند، تو دو مرد قريش از شام انتخاب كن كه سخن آنان در شورا قبول بوده و يا آن دو نفر واجد شرائط خلافت باشند.!
اگر بخواهى من دو نفر از قريش حجاز كه جامع اوصاف باشند بياورم .
در اين كه ميان خويشتن طلحه و زبير و اهل بصره فرق گذاشتى اى كلام تو صحيح نيست ، چون بيعت عمومى بوده است ، پس بين تو طلحه و زبير فرقى نيست ، اما فضيلت من در اسلام و قرابت با رسول الله صلى الله عليه و آله و جايگاه من در بنى هاشم را اگر توانايى داشتى ، آنها را ناديده مى گرفتى و نابود مى كردى .
معاويه با خواندن نامه اميرالمومنين به خشم آمد و بى درنگ نامه اى به اين مضمون نوشت :
اى على عليه السلام ! از خدا بترس ، و حسد را كنار بگذار و سابقه درخشان خود را به گفتار و كلمات ، باطل نكن چون قدر و قيمت اعمال انسان به پايان آن است ، اى كاش سوابق حسنه كه در اثبات دين و اساس اسلام داشتى تو را از خون ريزى و اختلاف بين خلق خدا باز مى داشت ، از خدا بترس و سوره قل اعوذ برب الفلق را قرائت كن و از شر نفس خويش به خداى تعالى پناه آور. خداى تعالى دل تو را نرم گرداند. والسلام
اميرالمومنين چون نامه معاويه را خواند؛ جوابى با اين مضمون برايش ‍ نوشت :
از عبدالله اميرالمؤ منين على به معاوية بن صخر. كلماتى كه به قلم آورده بودى از تو بعيد نيست .
كار راست تو مانند كار باطل توست ، اگر يقين داشتم كه موعظه و نصيحت در تو مؤ ثر است تو را پند مى دادم و نصيحت مى كردم ، اما نصيحت در گوش ‍ كسى كه مستوجب عذاب خداى تعالى است و از عذاب عقاب نمى ترسد سودى ندارد همچنان در ضلالت و حيرت و جهالت باقى بمان تا در روز قيامت سزاى اعمال ناپسند و زشت خود را ببينى ، ان ربك لبالمرصاد. خود بهتر مى دانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره تو پدر مادر تو چه گفته است . والسلام .
معاويه نامه اميرالمؤ منين را خواند و در جواب نوشت :
اما بعد، اى على ! كثرت گناه قلب تو را پوشيده است و بصيرت را از تو گرفته و پرده بر چشمان تو انداخته ، و خلل به بصره تو را داده است ، حرص و شر از عادت تو و شكستن عهد و پيمان از سيرت توست ، ميان من و تو سخنى ناگفته نمانده است ؛ پس آماده جنگ و نبرد باش تا بدانى پيروزى از آن كيست ، اى على هواى نفس و آرزوهاى قلبى ات تو را به خطا و اشتباه انداخته ، و علم تو را ضايع كرده كه سودى برايت ندارد، با كسى كه در حلم مانند كوه است درآويختى ، عاقبت اين كار و پايان اين گفتار را خواهى ديد. والسلام .
اميرالمؤ منين على عليه السلام جواب او را چنين نوشت و فرستاد:
از عبدالله اميرالمؤ منين على عليه السلام به معاويه بن صخر چون سرنوشت تو در اصل بدبخت و شقى رقم زده شد، حكم بارى تعالى بين تو و سعادت تو حايل شده و مانع اصلاح تو گرديده است ، اى پسر ابو سفيان لعين ادعا مى كنى كوه با حلم و بردبارى تو برابر نيست و علم تو حق و باطل را باز شناسد، لاف مى زنى و گزاف مى گويى ، تو منافقى سنگ دل و بى بصيرت و نادان بيخرد در دين هستى مرا از جنگ مى ترسانى ؟ و به شمشير و نيزه تهديد مى كنى ؟ مگر فراموش كردى من آن ابوالحسنم كه جد تو عتبه و عم تو شيبه و خال تو وليد و برادر تو حنظله را در جنگ كشتم و آن شمشير كه خون اين جماعت را در راه خداى تعالى ريخته ام در دست من است ، و دست و بازوى من به همان قوت و توان است كه بود، به پشتيبانى عمروعاص دم بريده ناكس به خود مغرور مباش اگر خويشتن را مرد مى انگارى و راست مى گويى لشكر را بگذار و دست از اين و آن بردار و به ميدان آى تا من تو ساعتى مبارزه كنيم تا بفهمى كه گناه كدام كس بيشتر و دل كدام يك تيره تر است و خلل به بصر و بصيرت كدام يك راه يافته است .
معاويه وقتى جواب نامه را ديد و بر مضمون آن آگاهى يافت ، به خشم آمده و نامه اى ديگر به اين مضمون به اميرالمؤ منين على عليه السلام نوشت :
به پشتيبانى عمار ياسر و يارانش در گمراهى و ضلالت مبالغه مى كنى ، آنان تو را در گرداب هلاكت مى اندازند، اگر اجل تو را نرسيده بود، جنگ را اختيار نمى كردى و يقين بدان كه از اين جنگ جان سالم به در نخواهى برد. تو هر ساعت در ضلالت و گمراهى بيشتر فرو مى روى . علم تو، تو را به تكبر و غرور واداشته و فهم تو از درك حق و حقيقت بازمانده در راه دين راءى صائب و فكرى صحيح نداشتى ، پس عاقبت خير و نيكو براى ديگرى خواهد شد و تو محروم مى مانى . والسلام .
اميرالمؤ منين على عليه السلام جواب نامه معاويه را چنين نوشت :
از عبدالله على اميرالمومنين به معاوية بن صخر، تو اى معاويه از كافرى زاده شدى ، قدر اسلام و مسلمانى را چه دانى ! آباء و اجداد از عم و خال و برادر تو مصطفى صلى الله عليه و آله را منكر بودند، كفر و ضلالت و شك آنان را واداشت تا به مقاتله با او پرداختند و بر وى شمشير كشيدند تا در معركه جنگ آنچه سزاى آنان بود به ايشان رسانديم و خلف آنانى ، خلفى كه تابع سلف خويش در آتش دوزخ باشد. والله لا يهدى القوم الظالمين .
چون نامه نگارى بين على عليه السلام و معاويه به درازا كشيد، عمروعاص ‍ به نزد معاويه رفت و گفت :
اى معاويه ! واى بر تو، تا كى با على بن ابى طالب عليه السلام مكاتبه مى كنى ؟ نامه اى سخت مى نويسى و سخن تلخ مى گويى ، و جوابى سخت تر سخنى تلخ ‌تر دريافت مى كنى ، اگر تمامى دبيران و كاتبان شام را جمع كنى در بلاغت ء فصاحت با او برابرى نكنند و قادر به پاسخ گويى او نيستند، اگر قصد صلح و مسالمت دارى اسباب آن مهيا كن و اگر عزم جنگ دارى به تهيه لشكر بپرداز، از مكاتبه و نامه ن