ى عليه السلام آنان را از لعن كردن منع كرد. پرسيدند: يا اميرالمؤ منين مگر ما بر حق و آنان بر باطل نيستند.؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بلى چنين است ، آنان بر باطلند.
پرسيدند: پس چرا از ناسزا گفتن و لعن كردن منع مى فرمائى ؟
على عليه السلام فرمود:
نمى خواهم از زبان شما كلمه ناسزا و لعن خارج شود و اين كار از عادت و اخلاق مؤ منان به دور است ، اما دوست دارم كه آنان را دعا كنيد، و اين گونه بگوييد: خدايا آنان را به راه راست هدايت فرما، خدايا بين ما آنان اصلاح فرما تا خونهاى آنان ريخته نشود و آنان نصيحت اميرالمومنين را قبول كردند.
بار ديگر عمرو بن حمق خزاعى گفت : اى اميرالمومنين ! بيعت من نه به سبب قرابت بين من و توست و نه براى طمع و احسان و ملك و مال از توست ، بلكه شيفته پنج خصلت پسنديده شما شده ام و آنها علم ، شجاعت ، قربت ، قرابت و سبقت در اسلام توست ، يا على عليه السلام اگر در راه دوستى تو و عداوت با دشمنانت مرا تكليف كنند، كوه را از جا بركنم ، چون رضاى تو باشد، براى من سهل باشد.
اميرالمؤ منين على عليه السلام از اين كلمات شاد شده و او را چنين دعا كرد:
اللهم نور قلبه بالتقى واهده الى صراطك المستقيم .
آن گاه فرمود: اى عمرو! اى كاش در لشكر من يكصد نفر مثل تو وجود داشت .
سپس حجر بن عدى گفت : اى اميرالمومنين ! در لشكر تو هر كسى كه هست همه ناصح و نيك خواه و جان نثارت هستند و آرزوى همه آن است كه جان را بذل كنند و در ركاب تو به شهادت رسند.ثمره نخل ولايت
پـيـونـد فـاطـمـه سـلام الله عـليـهـا و عـلى عـليـه السـّلام نـه تـنـهـا وصال دو روح همدرد و همگام شدن دو آشناى خدا گونه با يكديگر در طريق زندگى بود كـه جـهان آفرين نيز سرنوشت را چنين رقم زده بود كه وجود محمد صلّى الله عليه و آله در وجود اين دو شاگرد ممتاز مكتب وحى استمرار يابد و كوثر پربركتش از ميان آن دو تن بـجـوشـد و از آميختن آن دو درياى عصمت و عفت گوهرهائى برون گردند كه تا قيامت نور مـحـمـدصـلّى الله عـليـه و آله را بـر جـهـانـيـان بـتـابـانـنـد و حاصل اين پيوند مبارك چهار فرزند شد به نامهاى :
حسن عليه السّلام
حسين عليه السّلام
زينب كبرى سلام الله عليها
زينب صغرى (ام كلثوم ) سلام الله عليها
و پنجمى ... ديگر قلم را ياراى نوشتن نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:81.txt">بخشش</a><a class="text" href="w:text:82.txt">بخل</a><a class="text" href="w:text:83.txt">بدعت</a><a class="text" href="w:text:84.txt">بزرگوارى</a><a class="text" href="w:text:85.txt">بصيرت</a><a class="text" href="w:text:86.txt">بى نيازى</a><a class="text" href="w:text:87.txt">بردبارى</a><a class="text" href="w:text:88.txt">بهداشت تغذيه</a><a class="text" href="w:text:89.txt">بيت المال</a></body></html>فصل پنجم :جنگ صفين و ماجراى حكميت
اميرالمؤ منين على عليه السلام در تدارك لشكر
بعد از اظهر وفادارى سرداران ،اميرالمؤ منين على عليه السلام كه چاره اى جز مقابله با معاويه را نداشت ، به تدارك نيرو و تكميل لشكر اقدام كرده به عمال و نواب خود در شهرهاى بزرگ نامه نوشت ؛ و انديشه خويش در عزيمت به شام و جنگ با معاويه را به آنان اعلام كرد، و فرمان داد تا هر چه سريع تر با سواران خويش در نزدش حاضر شوند.
عبدالله بن عباس از بصره و مخنف بن سليم از اصفهان و سعيد بن وهب از همدان به خدمت آن حضرت رسيدند، ديگر عمال و نواب از ساير بلاد پى در پى روى به خدمت امير المؤ منين على عليه السلام آوردند، آخرين نفر از عمال ، ربيع بن خثيم بود كه از شهر رى با چهر هزار مرد مسلح در نزد آن حضرت حاضر شد.
چون لشكر جمع شدند، اميرالمؤ منين على عليه السلام خطبه اى در شهر كوفه ايراد كرد، و مردم را در رفتن به سوى شام و جنگ با معاويه تحريض و ترغيب نمود اما جماعتى اجابت كردند و طائفه اى در رفتن به شام و پيكار با معاويه اكراه داشتند.
على عليه السلام طائفه اى از قبيله باهلى را در حضور طلبيد و گفت : دانستم شما ما را دشمن داريد، و من هم شما را دوست ندارم ، عطاى خود را از من بگيرد و به هر مكانى دوست داريد برويد.
احنف بن قيس برخاست و گفت : اى اميرالمومنين ! ما تو را دوست داريم و دشمنان تو را دشمن مى شماريم ، هميشه تو را همراهى خواهيم كرد چه در سختى و گرفتارى باشى ، يا در راحتى و خوشى ، و در اين همراهى و همدلى اميد اجر و ثواب از خداى تعالى داريم .
اميرالمومنين دستور داد تا منادى اعلام كند كه لشكر به نخيله كوچ كند و آنجا را لشكر گاه سازند، تا همه مردم در آنجا اجتماع نمايند، به مالك بن حبيب يربوعى فرمود كه منظم كننده لشكر باشد، و مسعود بن عقبة بن عمر انصارى را نايب خويش در كوفه قرار داد، منادى صداى الرحيل سرداد، و نود هزار سواره و پياده پشت سر اميرالمؤ منين على عليه السلام با صفوفى مرتب و آراسته به جانب صفين حركت كردند.
سعيد بن جبير روايت كرد در لشكر على عليه السلام در آن روز هشتصد نفر از مردان انصار حضور داشتند و نهصد نفر از آنان كسانى بودند كه با محمد مصطفى صلى الله عليه و آله در بيعت رضوان شركت داشتند. هشتاد نفر صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و هشتاد نفر بدرى در لشكر اميرالمؤ منين على عليه السلام در كنار آن حضرت بودند.
حركت سپاه على عليه السلام به صفين
چون لشكر على عليه السلام در نخيله اجتماع كردند، اميرالمومنين در خطبه اى ياران و دوستان را به جنگ با اهل شام ترغيب كرد و فرمود:
سيروا الى قتال اهل الشام العماة ! يسروا الى اولياء الشيطان واعداء السنة و القران و سيروا الى الكذبة الفجار وقتلة المهاجرين و الانصار! فقد امرت بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين .
اى مسلمانان به سوى كوردلان و طاغيان حركت كنيد، به جنگ با دوستان شيطان و دشمنان قرآن و سنت بشتابيد، به پيكار فاسقان بدكار و دروغگويان بى منطق برخيزيد، و كشندگان مهاجر و انصار را به مجازات برسانيد. من ماءمور به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين شدم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام در سرزمين كربلا
بعد از اين كه مردم دعوت على عليه السلام را اجابت كردند، و در ركاب آن حضرت به راه افتادند، از پل كوفه عبور كردند تا به دير ابوموسى ، دو فرسخى كوفه فرود آمدند در آن جا نماز ظهر گزارده ، سپس منزل به منزل حركت را ادامه دادند تا به سرزمين كربلا رسيدند. اميرالمومنين بر لب فرات آمد، نظرش بر درخت خرمايى افتاد، چهره آن حضرت برافرخته شد به عبدالله بن عباس فرمود: آيا مى دانى اين جا چه جايگاهى است .؟
عبدالله عرض كرد: يا على عليه السلام نمى دانم اينجا چه موضعى است .
فرمود: اى عبدالله ! اگر اين مكان را مى شناختى ، مثل من مى گريستى ، سپس ‍ آن حضرت گريه بسيار كرد تا محاسن وى از آب ديده اش تر شد. آن گاه آهى سرد از دل بر كشيد و گفت : آه چه افتاده است مرا با ال ابى سفيان !
پس رو به فرزندش حسين عليه السلام كرد و فرمود:
حسينم بر بلا و سختى ها بايد صبر كرد، هر ظلم و ستم كه از آل سفيان به پدرت مى رسد، به تو هم مثل آن روا دارند، سپس بر اسب نشست و ساعتى جولان داده ، بر گرد زمين 