ربلا گشت . مثل اينكه گمشده اى را مى جست ؛ آن گاه وضو ساخت و ركعتى چند نماز گزارد، در حالى كه لشكر نزديك نينوا فرود آمده بودند، لحظاتى سر بر زمين گذاشت و به خواب رفت ، با حالت اظطراب از خواب پريد، به بن عباس خطاب كرد و گفت : عجب خوابى ديدم .!
عبدالله گفت : چه خوابى ، بيان فرماييد؟
على عليه السلام فرمود:
ديدم مردانى سفيد روى كه در دست آنان پرچم هاى شمشيرها به كمر حمايل كرده ، گرد اين سرزمين خطى كشيدند سپس درختان خرما، شاخه هاى خود را بر زمين مى كوبيدند و نهرى پر از خون تازه ، جارى شد، فرزندم حسين عليه السلام را ديدم در ميان جوى خون افتاده ، غرق گرديد و فرياد رس مى طلبيد؛ اما كسى او را مدد و يارى نمى كرد، پس آن مرد سپيد آسمانى ، رو به جانب فرزندم كردند و گفتند ((صبرا يا ال رسول صبرا!)) يعنى صبر كنيد اى فرزندان رسول و بدانيد به دست شرورترين مردم كشته مى شويد، و بهشت رضوان مشتاق ديدار شماست . پس از آن به نزد من آمدند و مرا تعزيت و تسليت دادند و گفتند:
بشارت باد تو را اى ابو الحسن ! در روز قيامت خداى تعالى چشم تو را به ديدار پسرت حسين عليه السلام روشن مى كند، از هول و هراس اين رؤ يا بيدار شدم . سوگند به آن خداى كه جان على در قبضه قدرت اوست ، آن صادق مصداق ابوالقاسم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله به من فرموده بود. تو در رفتنم به جنگ اهل بغى در دشت كربلا چنين خوابى خواهى ديد.
و هذه ارض و كربلا الذى يدفن فيها ابنى الحسين و شيعته و جماعة من ولد فاطمة بنت محمد صلى الله عليه و آله و ان هذه البقعة المعروفة فى اهل السماوات ، تذكر بارض كرب و بلا وليحشرن منها قوم يدخلون الجنه بلا حساب .
اى عبدالله بن عباس ! نام اين سرزمين كربلاست كه فرزندم حسين و شيعيان او و جماعتى از فرزندان فاطمه عليهاالسلام در اين زمين دفن خواهند شد، نام اين بقعه براى اهل آسمان به كربلا معروف است . در قيامت از اين زمين عده اى را برانگيزند كه بدون حساب به بهشت داخل مى شوند.
بعد فرمود:
اى ابن عباس ! بيا بگرديم تا خوابگاه آهوان را پيدا كنيم ، پس جايگاه آهوان را پيدا كردند، اميرالمؤ منين على عليه السلام بسيار بگريست و گفت : اى ابن عباس ! عيسى مسيح با حواريون به اين زمين داخل شدند و گريستند. ابن عباس پرسيد: سبب گريه روح الله چيست ؟ گفت :
اين زمينى است كه فرزند محمد مصطفى صلى الله عليه و آله را خواهند كشت و خون او را به ناحق بر زمين مى ريزند، در اين هنگام صداى گريه اميرالمومنين بلندتر شد، و گفت :
يا رب عيسى ! لا تبارك فى قاتل ولدى و العنه لعنا كثيرا؛
اى پروردگار عيسى بركات خود را از عمر كشندگان فرزندم بگير، و آن ملعون ابدى گردان .
ادامه حركت سپاه اميرالمؤ منين على عليه السلام
اميرالمؤ منين على عليه السلام و لشكريان از صحراى كربلا كوچ كرده تا به ساباط مدائن رسيدند، در آن جا عده اى از دهقان به نزد اميرالمومنين آمدند و حاجات خويش را بيان كردند، حضرت آنان را راضى كرد، آن گاه از آنجا حركت كرده تا به محل زندگى و سكونت كسرى رسيدند، مردى از اصحاب على عليه السلام چون آن بناها، باغها، قصرهاى عالى و نهرهاى جارى و اشجار را ديد براى عبرت شعرى به تمثيل خواند:
سفت الرياح على محل ديارهم 	
	فكانهم كانوا على ميعاد

صداى او به گوش اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد فرمود؛ اگر براى عبرت گرفتن اين آيات از قرآن مجيد را قرائت مى كردى ، نيكوتر بود؛
كم تركوا من جنات وعيون # وزروع ومقام كريم # و نعمة كانوا فيها فاكهين # كذلك واورثناها قوما آخرين # فما بكت عليهم السماء والارض ‍ وما كانوا منظرين # (56)
اينان قومى بودند وارث نعمت ها چون شكرگزار نبودند، نعمت به نقمت تبديل شد، و مواهب دنيا به سبب معصيت از آنان سلب شد، بدانيد كه شكر مزيد نعمت است و كفران و عصيان موجب نقصان نعمت ، از كفران نعمت بپرهيزيد، تا در ورطه بلا و عقوبت و هلاكت گرفتار نشويد.
اميرالمومنين عليه السلام و ياران از سرزمين كسرى كوچ كردند تا به شهر انبار فرود آمدند، اهل انبار استقبال شايسته اى كرد -، غذا و علوفه و اسب به نزد آن حضرت آوردند، اميرالمومنين پرسيد؟ اين اسبان اطعمه را چرا آورديد، گفتند:
عادت ما چنين است كه امرا و بزرگان را اين گونه احترام مى كنيم و اين براى شما و لشكريان شماست .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود:
اسبان را بابت خراج محاسبه مى كنيم ولى بهاى اطعام را مى پردازيم و بدون بهاء قبول نمى كنيم .
عرض كردند: يا اميرالمومنين ! ما در بين لشكر شما دوستانى داريم اجازه فرمائيد تا به رسم هديه به آنان تقديم كنيم .
حضرت فرمود: شما را از هديه دادن و لشكر خويش را از هديه گرفتن منع نمى كنم اما اگر از خدمتكاران و سربازان ، چيزى به غضب از شما مطالبه كنند مرا مطلع سازيد.
داستان راهب و پيدا شدن چشمه
على عليه السلام دو روز در انبار اقامت گزيد سپس لشكر راه بيابان را در پيش گرفت كه بعد از طى مسافتى ، احتياج شديد به آب پيدا كرد در آن هنگام ، از دور صومه اى پديدار شد شد، اميرالمومنين عليه السلام به آن نزديك شد و از راهب ، پرسيد؟ آيا در اين نزديكى آبى سراغ دارى ؟
راهب گفت : در اين حوالى آبى يافت نمى شود و براى من از دو فرسخى آب مى آورند. اميرالمومنين عليه السلام ديگر بار با او سخنى نگفت و با اسب خويش به موضعى رسيد و اطراف آن موضع را گشت ، مكانى را مشخص ‍ كرد و به ياران خود گفت اين مكان را بكنيد تا آب درآيد، وقتى مقدار كمى كندند به سنگى سياه مثل سنگ آسياب برخورد كردند.
اميرالمومنين فرمود:
آن سنگ را برداريد. يكصد مرد آمدند و آستين بالا كردند اما نتوانستند آن را بردارند، اميرالمؤ منين على عليه السلام از اسب فرود آمد، بر سر آن سنگ ايستاد تاءملى كرد و چيزى خواند كه كسى نشنيد آن گاه لبه آن سنگ را گرفته و گفت : بسم الله الرحمن و الرحيم ، و سنگ را از جا كنده و به كنارى انداخت ، ناگهان از زير سنگ آبى گوارا، خنك و سرد فوران كرد.
سپس به لشكريان فرمود:
بياييد آب را تماشا كنيد! افراد لشكر به كنار آب آمده ، خود و اسبان را سيراب كردند سپس مشكها پر از آب كرده حركت كردند پس از طى مسافتى اميرالمؤ منين على عليه السلام به اصحابش فرمود: آيا كسى هست كه بتواند جاى آن چشمه را پيدا كند، بعضى از اصحاب گفتند، آرى يا اميرالمومنين ! و به سمت آن وادى حركت كردند، و اما هر چه گشتند جاى آن چشمه را پيدا نكردند، به جانب راهب آن صومعه رفتند و پرسيدند؟ چشمه اى كه در نزديك صومعه تو بود كجاست . راهب گفت : در اين نزديكى چشمه اى سراغ ندارم ، گفتند: چشمه اى بود كه مولاى ما اميرالمؤ منين على عليه السلام از آن آب درآورد و ما سيراب شديم .
راهب گفت : به خدا سوگند اين دير را بنا نكردم مگر براى كشف آن آب ، و چندين سال در جستجوى آن هستم ، و آن چشمه اى است به نام راحوما كه ، جز پيامبر يا وصى پيامبر كسى قادر به كشف آن نيست از آن چشمه هفتاد پيامبر و هفتاد وصى پيامبر آب نوشيده اند و تا به حال جاى آن را نيافتم .
راهبى ديگر در مسير اميرالمؤ منين على عليه ال