خالف بودى و با آنان دشمنى داشتى ، تا عمرشان به پايان رسيد و بعد از آنها نسبت به عثمان بن عفان ليفه زمان شديدترين كينه ها را روا داشتى ، در حالى كه به سبب خويشاوندى با رسول خدا صلى الله عليه و آله بايد حرمت او را نگه مى داشتى ، با او قطع رحم كردى ، محاسن او را معايب جلوه دادى ، پياده و سواره را دعوت كردى و تحريض نمودى تا در حرم رسول الله صلى الله عليه و آله به او حمله بكنند و او را بكشند، و بر اهل او جفا كردند و تو صداى نوحه و زارى او و فرزندانش را مى شنيدى ، و كمكى به او نرساندى ، به خدا سوگند اگر به يارى او قيام مى كردى و اهل آشوب را نصيحت مى نمودى هيچ كسى به او آسيبى نمى رسانيد اما تو دوست داشتى كه او را در آن غوغا بكشند، دليل اين سخنم اين است كه امروز كشندگان او را در خدمت خويش عزيز و مكرم مى دارى و آنان در لشكر تواءند و ياور و معين و بازوان تواناى تو هستند و حال اينكه تو از قتل عثمان اظهار بى گناهى مى كنى . اگر راست مى گويى ، قاتلين عثمان را نزد من بفرست ، تا قصاص كنم آن گاه من در خدمت تو باشم و تو را اجابت كنم ، والا بين من و شما غير شمشير راهى نيست . والسلام
جواب سخت و مستدل اميرالمومنين به معاوية بن صخر (57)
اما بعد نامه تو به من رسيد، در آن نامه ياد آور شده اى كه خدا تعالى مصطفى صلى الله عليه و آله را براى دين خويش اختيار كرد و او را به كسانى از يارانش كه تائيدشان كرد يارى فرمود. همانا روزگار چيزى شگفت از تو بر ما نهان داشت ، خبر دادنت از احسان خدا به ما و نعمت نبوت كه چتر آن را بر سر ما برافراشت . در آن يادآورى چونان كسى هستى كه خرما به هجر رساند يا آن كه آموزگار خود را به مسابقه بخواند، و گمان بردى كه برترين مردم و فاضل ترين افراد فلان اند و فلانند، اگر آنچه گفته اى از هر جهت درست باشد، تو را چه بهر از آن ؟ و اگر نادرست باشد، تو را چه بهره از آن ؟ و اگر نادرست باشد تو را از آن چه زيان ؟ تو را بدين كار چه مربوط كه چه كسى برتر است و كه فزون تر؟ و كه رعيت و كه رهبر؟ آزاد شدگان و فرزندان آزاد شدگان را چه مى رسد به فرق نهادن ميان نخستين مهاجرين و ترتيب رتبه آنان و شناساندن درجه آنان .
هرگز! آوازى است نارسا و گفتارى است نه ناسزا كه محكومى به داورى نشيند و نادانى خود را صدر مجلس عالمان ببيند. اى مرد! چرا در جاى خويش نمى نشينى ؟ و كوتاه دستى خويش را نمى بينى ؟ و آن را كه با قدرت تو سازگار است نمى گزينى ؟ تو را چه زيان كه چه كسى شكست خورد؟ و چه سود از اين كه چه كسى گوى پيروزى را برد؟ تو در بيابان گمراهى روانى و از راه راست رويگردان ، من آنچه مى گويم نه براى آگاهانيدن توست ، كه آن نزد تو پيداست ، بلكه گفته من به سبب يادآورى نعمت خداست .
ديدى مردمى را از مهاجرين كه در راه خدا شهيد شدند و همگان از قضيلتى برخوردار بودند، تا آن كه شهيد ما (حمزه عليه السلام ) شربت شهادت نوشيد، و به سيدالشهدا ملقب گرديد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز بر او هفتاد تكبير گفت . نمى بينى مردمانى در راه خدا دست خود را دادند و ذخيرتى از فضيلت براى خود نهادند و چون يكى از ما ضربتى رسيد و دست وى جدا گرديد، طيارش خواندند كه در بهشت به سر مى برد و ذوالجناحين كه با دو بال پرواز مى كند، اگر خداى تعالى خودستائى را نهى كرده بود، فصيلت هاى فراوانى از خويشتن نقل مى كردم كه دلهاى مومنان با آن آشناست و در گوش شنوندگان خوش آواست ، لاف زدن را كنار بگذار و بر آهن سرد مكوب . ما پرورده هاى خداييم و مردم پرورده هاى مايند.
زناشويى پيامبر صلى الله عليه و آله با خاندان شما، عزت ديرين و فضيلت و پيش را از ما باز نمى دارد، شما چگونه و كجا با ما برابريد! كه از ميان ما پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و از ميان شما تكذيب كننده (ابوجهل )،از ما اسدالله و از شما اسدالاحلاف ، از ما دو سيد جوانان بهشت برخاست و از شما كودكانى كه نصيب آنان آتش است ؛ سيدة نساءالعالمين از ماست و حمالة الحطب (هيزم كش دوزخيان ) از شماست .
فضليت هاى بيشمار از اين قبيل ما را و فضيلت هاى بسيار راست ...گمان باطل در مغز خود پروراندى كه به خلفا حسادت كردم و به آنان كينه ورزيدم اگر چنين است ، تو را چه جاى باز خواست است ؟ جنايتى بر تو نيامده تا از تو پوزش طلبم ((نه تو را ننگ است و نه عرصه بر تو تنگ )) اما مشتن عثمان را به يادآورى ، حق دارى سؤ ال كنى و بپرسى چون با او خويشاوندى ، انصاف بده ! كدام يك از ما دشمنى اش با عثمان بيشتر بود؟ من كه يارى خود را از وى دريغ نداشتم و او را به نشستن واداشتم ؟ يا تو، چون از تو يارى طلبيد، سستى ورزيدى تا مرگ به سراغ او آمد و حكم الهى بر وى جارى شد؟ از اين كه بر عثمان به سبب برخى بدعتها خرده مى گرفتم ، پوزش نمى خواهم ؛ مگر ارشاد و هدايتى كه كردم گناه است تا پوزش بخواهم ؟
گفتى من و يارانم را جز به شمشير نيست ، مرا با اين سخن خنداندى ، كى پسران عبدالمطلب را ديدى كه از پيش دشمنان عقب نشينى كنند و از شمشير بترسند، زوداكسى را مى جوى كه تو را جويد، و آن را كه دور مى پندارى به نزد تو آيد، من با لشكرى از مهاجرين و انصار و تابعين به سوى تو مى آيم : لشكرى بسيار گرد آن به آسمان برخاسته ، جامعه هاى مرگ به تن پوشيده و خوش ترين ديدار براى آنان شهادت و لقاى پروردگارشان است . لشكرى كه از فرزندان بدريان با شمشيرهاى هاشميان كه در رزم ديدى با برادر و دايى و جد و خاندان او چه كرد، و از ستمكاران دور نيست . (58)چون نامه اميرالمومنين به معاويه رسيد، مضطرب و متحير شد، و ندانست كه نامه را چه جوابى بنويسد، عاقبت اين بيت شعر را در جواب آن حضرت نوشت :
ليس بينى و بين قيس عتاب 	
	غير طعن الكلى و ضرب الرقاب

اميرالمومنين در جوابش اين آيه را نوشت :
انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين . (59)
عبور از فرات
اميرالمومنين جماعتى از اهل رقه +را فرا خواند و فرمود كه بر روى آب فرات پلى ببندند تا لشكر عبور كند، اهل رقه امتناع كردند، اميرالمومنين عليه السلام دانست كه آنان طرفدار معاويه اند، آنان را توبيخى نكرد پس ‍ گفت از پل منبع عبور مى كنيم .
مالك اشتر آنان را طلبيد و گفت : خيانتى بزرگ نسبت به اميرالمؤ منين على عليه السلام مرتكب شديد، و آن بزرگوار شما را مؤ اخذه نكرد، به خدا سوگند اگر در امر اميرالمومنين كاهلى كنيد و پل را مهيا نسازيد شمشير مى كشم و همه شما را نابود مى سازم و مال و عيال شما را به غارت مى دهم .
اهل رقه از آن تهديد ترسيده ، به يكديگر گفتند، اشتر نخعى اگر سخنى بگويد به آن وفا خواهد كرد. اهل رقه به تعجيل دنبال على عليه السلام رفته ، گفتند به آنچه امر فرمودى به پايان مى رسانيم . پس آن حضرت بازگشت و آنان بر آب فرات پلى محكم بستند، اميرالمومنين عليه السلام با هزار سوار ايستاد تا همه لشكر از پل عبور كردند، آخرين گروه اميرالمومنين و همراهان بودند كه از پل گذشته به لشكر ملحق شدند.
وحشت معاويه از لشكر اميرالمومنين
چون خبر عبور اميرالمومنين از پل رقه به معاو