قسيم بهشت به دست من باشد، شما را در منزه ترين و خوش ترين منازل جاى دهم .
سعيد گفت : اى اميرالمومنين ! براى رضاى خداى تعالى در خدمت تواءيم ، و بر تو منتى نداريم اگر ما را به هر كار دشوار و جنگ هر كسى كه دوست دارى بفرستى مطيع و فرمانبرداريم ، و از دل و جان تو را دوست داريم ، اميرالمومنين عليه السلام از گفتار آنان شاد و خوشحال شد، و شعرى در مدح و ثناى آن قوم سرود.
روز ديگر دو لشكر در مقابل همديگر صف آرايى كردند، اميرالمومنين عليه السلام به اصحاب خويش فرمود:
اى دليران ! امروز با وقار و با ثبات باشيد، تا آنان پيكار را شروع نكنند شما جنگ را آغاز نكنيد، فراريان را تعقيب نكنيد و خستگان مجروح را نكشيد، عورات را برهنه مگردانيد پرده هيچ كسى را ندريد، بدون اجازه به خانه كسى وارد نشويد اموال كسى را غارت نكنيد مگر اموال آن كسانى كه در ميدان مبارزه كشته مى شوند، با مردان آنان سخن نگوييد، از دشنام دادن زنان بپرهيزيد اگر چه معايب شما و بزرگانتان را بگويند، اين نصيحت را فراموش نكنيد.
اصحاب گفتند: ما تو را مطيع و فرمانبرداريم .
مردى از اصحاب معاويه به نام بشر بن عصمة كه از اهل كوفه بود به سبب مال دنيا به معاويه روى آورد، به ميدان آمد، و با يكى زا اصحاب على عليه السلام به نام مالك بن الجلاح روبرو شد، كه به وسيله ضربه سرباز معاويه جراحت سختى برداشت سپس شمر بن ذى الجوشن به ميدان پاى نهاد و رجز خواند و مبارز خواست ، ادهم بن محرز الباهلى از اصحاب على عليه السلام به مبارزه او حاضر شد و شمشيرى بر پيشانى او زد و استخوان سر را شكافت ، و شمر نيز ضربه اى حواله كرد و زخمى كارى پديد آورد، و گفت : اين ضربت در مقابل ضربه تو. پس از آن سواران شام هر يك به ميدان مى آمدند و خود را به مردانگى مى ستودند و در مدح معاويه و قبيله خود مدح و ثنا مى گفتند. از لشكر اميرالمومنين عليه السلام نيز مبارزانى به مقابله آنان مى رفتند.
تا اينكه ابوايوب انصارى از لشكر اميرالمومنين عليه السلام بيرون آمد و در ميدان ايستاد و مبارز طلبيد، هيچ كس در مقابل او حاضر نشد، پس به تنهاى به لشكر شاميان تاخت تا به خيمه معاويه رسيد، معاويه چون ابوايوب را ديد، با وحشت از طرف ديگر خيمه گريخت . بار ديگر اهل شام به مقابله او پرداختند، او پس از ساعتى پيكار به جايگاه خويش برگشت . معاويه با خجالتى به خيمه خود بازگشت .
و به اصحاب خود گفت : واى بر شما! پس شمشير چرا در دست شماست چرا بايد سوارى از صف لشكر على بن ابى طالب عليه السلام تا داخل خيمه من آيد، مگر دست و بازوى شما را بسته بودند، اگر با سنگ و كلوخ دفاع مى كرديد او تا خيمه من نمى آمد.مردى از اهل شام به نام مترقع بن منصور (63) گفت : من مانند همان سوار حمله خواهم كرد و خيمه على بن ابى طالب عليه السلام را از جا مى كنم و او را نابود مى سازم .تا تو خوشحال و شاد شوى .سپس به لشكر اميرالمؤ منين على عليه السلام حمله كرد و به جانب خيمه آن حضرت رفت ، ابوايوب انصارى او را ديد، به سوى او شتافت و با شمشير چنان بر گردن او زد كه سر او به جانبى و پيكرش به جانب ديگر پرت شد.مردم از ضربت شمشير ابوايوب تعجب كرده و او را تحسين كردند.
جماعتى از اصحاب امير المؤ منين على عليه السلام از قبيله طى پيش آمدند و در مقابل لشكر معاويه ايستادند، و با رجز مبارز طلب كردند.حمزة بن مالك همدانى از لشكر معاويه در مقابل آنان ايستاد و پرسيد، شما كيستيد؟
عبدالله بن خليفه طائى گفت : ما از قبيله طى و اصحاب تير و كمان و نيزه ايم . ما ارباب جنگيم و مردان صفاح و سواران صباح (64) هستيم .
حمزة بن مالك گفت : بخ بخ اى مردان قبيله طى كه خويشتن را شايسته مى ستاييد و معرفى مى كنيد.
سپس با قوم خويش بر آنان حمله كرد، و هر دو طرف به قتال پرداختند و ساعتى به پيكار ادامه دادند.و كشتار شديدى بين آنان رخ داد و چون در آن روز از اصحاب امير المؤ منين على عليه السلام افراد بيشترى به شهادت رسيدند، محمد بن ابى بكر با جمعى از سواران به كمك آنان رفته ، اهل شام را منهزم و عقب راندند.
روز ديگر هزار نفر از اصحاب امير المؤ منين عليه السلام كه از سر تا پا سلاح پوشيده و به جز چشم هاى آنان هيچ جاى ديگر بدنشان معلوم نبود به ميدان آمدند.
از آن طرف نيز هزار نفر از شاميان كه مثل اصحاب على عليه السلام پوشيده در سلاح بودند به ميدان جنگ آمدند، بين آنان مبارزه و پيكار در گفت و چنان جنگيدند كه هيچ يك از دو طرف زنده نماند.
پيشنهاد عبيدالله بن عمر
عبيدالله بن عمر بن خطاب كسى را نزد حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام فرستاد و گفت : با تو سختى دارم ، اگر قبول زحمت فرمايى با تو در ميان مى گذارم .
حسن بن على عليه السلام با سلاح و مجهز در مقابل او حاضر شد، و گمان كرد كه عبيدالله او را به مبارزه خوانده است .
عبيدالله گفت : من سر جنگ ندارم ، بلكه مى خواهم او را ببينم و نصيحتى كنم ، پس گوش كن .
اى حسن بن على عليه السلام ! پدرت با قريش رفتار شايسته و نيكو نداشته به همين سبب با او كينه و دشمنى دارند، و مى گويند على بن ابى طالب عليه السلام عثمان را كشته است .مصلحت مى بينم تو با پدرت مخالفت كنى و او را از خلافت خلع نمايى تا ما خلافت را به تو واگذاريم و همگى او را تابع و موافق باشيم .
حسن عليه السلام فرمود:
هرگز اين كار را نمى كنم ! مى خواهى كه تا به خداى سبحان كافر شوم و به خلاف وصيت رسول خدا صلى الله عليه و آله عمل كنم و مخالف با وصى محمد صلى الله عليه و آله را انجام دهم ! اى عبيدالله ! خاموش باش كه شيطان رجيم در جسم ، لانه كرده و به تو راه مى نماياند، ابليس پليد تو را فريفته تا از دين خارج شوى و در خدمت اين ظالم بدكار و فاسق مكار درآيى ، مگر فراموش كردى او را و پدر او را كه دشمن حربى رسول خدا صلى الله عليه و آله و مؤ منين بودند، آنان هرگز مسلمان نشدند؛ بلكه از ترس جان خويش تسليم شدند، اما تو كه پسر عمر بن خطاب هستى براى آنكه تو را ملامت نكنند همراه اهل شام به پيكار ما آمدى ، و از سفره رنگين معاويه بهره مى برى .بدان كه چراگاه تو اندك و مهلت عمر تو قليل است .
عبيدالله بعد از شنيدن اين سخنان با شرمسارى به سوى معاويه بازگشت ، و آنچه از حسن عليه السلام شنيد باز گفت :
معاويه به جماعتى از اهل شام فرياد بر آورد و گفت : اى اهل شام ! بر اصحاب على عليه السلام حمله كنيد، و جنگ را به پايان رسانيد.
ناگهان لشكر شام حمله را آغاز كرده ، هزار سوار از لشكر امير المؤ منين على عليه السلام را زا بقيه جدا كردند و در ميان خود گرفتند.
امير المؤ منين على عليه السلام با جماعتى از اصحاب بر اسب نشستند و تكبير گويان به آنان حمله كردند، تا اين كه لشكر معاويه منهزم و پراكنده شد.
امير المؤ منين على عليه السلام فرمود: آنان را گوش مالى دهيد.اصحاب هم به پيكار ادامه دادند تا اين كه هفتصد نفر از آنان را به هلاكت رساندند،سپس ‍ مظفر و پيروز برگشتند.
على عليه السلام معاويه را به مبارزه مى خواند
روز ديگر، اميرالمؤ منين على عليه السلام لباس روزم بر تن 