كرده بر اسب رسول الله صلى الله عليه و آله نشست و بين دو لشكر ايستاد و فرمود:
اى پسر هند! من تو را به مبارزه خويش مى خوانم كه با هم ساعتى به نبرد پردازيم تا هر كدام غالب شود پيروزى از آن او باشد، و بيش از اين خون مسلمانان ريخته نشود.
معاويه خاموش ماند و سخنى نگفت .
عبيدالله بن عمر گفت : اى معاويه ! اگر پسر ابوسفيانى به مبارزه با على بن ابى طالب عليه السلام برو تا آثار شجاعت و قدرت تو را مشاهده كند.
معاويه از ترس جان همچنان خاموش ماند و سخنى نگفت .
اميرالمومنين عليه السلام ساعتى در ميدان جولان داد آن گاه به ميسره ، سپس به ميمنه لشكر معاويه حمله كرد و نظم و آنان را به هم ريخت . و در اين حمله چند نفر را كشت و به موضع خود بازگشت .
معاويه از كلام عبيدالله بن عمر كه او را به مبارزه با اميرالمؤ منين على عليه السلام تشويق و تحريك مى كرد، به خشم آمد به عمروعاص گفت : آيا كلام ابن عمر را شنيدى !
عمروعاص گفت : ابن عمر راست مى گويد، شايسته نيست كه على عليه السلام تو را به مبارزه بخواند و تو اجابت نكنى و از خود شجاعت نشان ندهى .
معاويه گفت : اى عمروعاص ! گويا در حكومت شام طمع دارى و آرزو مى كنى من به دست على بن ابى طالب عليه السلام كشته شوم !
فضاحت عمروعاص
امير المؤ منين على عليه السلام بار ديگر به صورت ناشناس به ميدان آمد مبارز خواست . عمروعاص در حالى كه او را نمى شناخت به سويش ‍ شتافت و در حال رجز خواندن مى گفت :
اى اهل كوفه و اى اهل فتنه !با شمشير تيز شما را پاره مى كنم و هرگز به شما پشت نخواهم كرد، اگر چه ابو الحسن باشيد.
اميرالمؤ منين به ناچار در مقابل او رجز خواند و نام خود گفت .عمروعاص ‍ چون نام ابو الحسن را شنيد، او را شناخت ، به سرعت فرار كرد، على عليه السلام او را تعقيب كرد و نيزه اى بر او زد، و عمرو بر پشت سر به زمين افتاد.چون شلوار در پا نداشت ، پاهاى خود را بالا آورد تا عورت خود را نمايان كرد، امير المؤ منين على عليه السلام چون زشتى كار او را ديد روى از او برگردانيد.عمروعاص هم از فرصت استفاده كرده و به نزد معاويه گريخت .
معاويه در حالى كه مى خنديد گفت :
عجب حيله اى به كار بردى ! هيچ كسى به كشف عورت از كشتن نجات نيافته است ، مرحبا به على بن ابى طالب عليه السلام كه اخلاق هاشمى و مردانگى داشت و راضى نشد برهنه اى را بكشد، اگر مى خواست تو را مى كشت ؛ ولى كرم كامل و حياى شامل او مانع نگاه كردن به عورت او و كشتن تو شد.
عمروعاص گفت :
اى پسر ابوسفيان ! به خدا اگر تو به جاى من بودى ، على بن ابى طالب عليه السلام دمار از روزگار تو در مى آورد، به برهنگى هم زنده نمى گذاشت بلكه فرزندانت را يتيم مى كرد، اى معاويه از خودت بگو، آن ساعت كه على عليه السلام تو را به مبارزه خواند، چرا رنگ از چهره ات پريد؟
حالا اين چنين مرا به تمسخر گرفته اى ؟ اگر به شجاعت و قوت بازوى خود مى نازى به مصاف على عليه السلام برو تا مردانگى و دليرى او را بينى روز ديگر امير المؤ منين عليه السلام در ميان سپاه خويش ايستاد و خطبه اى در پند و اندرز آنان با اين مضمون ايراد فرمود:
ايها الناس ! ان لله جل ثناؤ ه و تقدست و اسماؤ ه قد دلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم و جعل ثوابه لكم المغفرة و مساكن طيبة فى جنات عدن ، و رضوان من الله اكبر؛ ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص . (65)
الا فرصوا صفوفكم كالبنيان المرصوص و قدموا الدارع و اخروا الحاسر وعضوا على النواجذ...
اى مردم ! خداى تعالى شما را بر كارى دلالت و بر تجارتى هدايت كرد كه سودش مغفرت و جنات و طيبه و رضوان حق تعالى است ، در قرآن منزل فرمود، خداى تعالى دوستار مجاهدان فى سبيل الله است . آنان كه صفوف شان
را چون بنيان مرصوص محكم مى كنند.
پس در اين آيه تفكر كنيد، و صفوف خويش را چون بنيان مرصوص محكم كنيد، نيزه داران را در جلو افكنيد و آنان كه كمتر صلاح دارند عقب نگه داريد ، دندان ها را بر هم بفشاريد تا دل شما قوى تر شود، و پرچم را در دست شجاعان قرار دهيد، و از ميدان نگريزيد، تا موجب سخط و غضب خداى سبحان قرار گيريد و بدانيد كه اجل محتوم و حكم مبرم بارى تعالى را مانع و جلو دارى نيست .
قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل واذا لا تمتعون الا قليلا. (66)
بدانيد فرار را نفعى نيست . اگر اجل رسيده باشد فرار نجات دهنده نباشد پس دل بر قضاى الهى بسپاريد و از صبر و صدق ، يارى و استعانت جوييد تا ظفر و پيروزى فرا رسد.
ياران صادق و دوستان موافق با خاطرى شاد و مسرور دعوت اميرالمؤ منين على عليه السلام را اجابت كرده ، گفتند:
اى اميرالمومنين ! ما گوش به فرمان تو هستيم ، از جان و دل ، تو را مطيع و فرمانبرداريم .
در آن هنگام معاويه به ذى الكلاع حميرى گفت : مى بينى كه چگونه لشكر كوفه بر ضد ما تشويق مى شوند؟ آيا جوابى براى آنان دارى ؟
ذى الكلاع حميرى گفت : جوابى دارم اما نه مثل جواب آنان ، آن گاه بر خاست و بر اسب خود قرار گرفت ، رو به اهل شام كرده و گفت :
شنيده ايد كه اهل عراق و حجاز چه مى گويند؟ ما مى دانيم كه على بن ابى طالب عليه السلام داراى سوابق كثير و مناقب عظيم و فضايل بسيار است اما عثمان بن عفان داماد پيامبر و خليفه مسلمين بود كه بى جرم گناه به دست على بن ابى طالب عليه السلام و يارانش كشته شد.
اى اهل شام ! از خداى تعالى استعانت بجوييد، و پيكار را بگزينيد و هرگز تن به خفت و خوارى ندهيد.
بعد از سخن ذى الكلاع ؛ اهل شام سلاح برگرفته به قصد مبارزه و پيكار به ميدان آمدند؛ چندين سوار به سورت انفرادى وارد ميدان شدند و رجز خواند اما به دست سواران اميرالمومنين عليه السلام زخمى يا كشته شدند.
در اين هنگام دو غلام از انصار بر لشكر معاويه تاختند و آن چنان شجاعت و دليرى از خود نشان دادند تا به خيمه معاويه رسيدند. اما بعد از قتال شديد هر دو شهيد شدند.
عبدالله بن جعفر طيار از لشكر خواست تا جمع شوند، بيش از هزار مرد جنگى اجتماع كردند، سپس با يارانش به لشكر معاويه حمله كردند، و پيكار شديدى بين دو طرف روى داد. در اين روز جماعت كثيرى از اهل شام كشته و هلاك شدند.
بعد از اين واقعه مردى به نام مسجع بن بشر خرامى مردان قبيله خود را صدا كرد و گفت : اى برادران ! مرا يارى كنيد تا بر اهل عراق حمله كنم و با على بن ابى طالب عليه السلام كه خود را به شجاعت و نام آورى مى ستايد مبارزه و كار و زار كنم .
اما هيچ كس از قبيله اش دعوت او را اجابت نكرد. وى به تنهاى وارد ميدان شد و پيكار شديدى كرد و حملاتى پيوسته داشت ، و جايگاه اميرالمؤ منين على عليه السلام را مى جست ، و مى گفت : على بن ابى طالب عليه السلام را به من نشان دهيد، تا با هم مبارزه اى كنيم .
عدى بن حاتم طائى در مقابل او قرار گرفت و گفت : اين چنين لاف مردانگى مزن ! بيا تا شجاعت تو را ببينيم .
خرامى نزديك آمد تا حمله كند، عدى بن حاتم نيزه اى بر سينه او فرو كرد و او را از اسب به پايين انداخت ، خرامى چون بر زمين افتاد در دم جان سپرد.
اين بار خالد بن معمر سدوسى كه از شجاعان نامدار روز