 عثمان را كشتم . كه تو آنان را بر من گواه مى گيرى ؟!
عمروعاص شما همگى شمشير كشيديد و عثمان را كشتيد، و امروز شمشيرها را حمايل كرده به جنگ ما آمديد. قاتلين عثمان را به ما تحويل دهيد تا آشوب و جنگ خاموش شود و خون هاى مسلمانان بيش از اين ريخته نشود. شما به سرزمين و وطن خويش برگرديد و امارت شام را در دست معاويه واگذاريد.
عمار ياسر خنديد و گفت :
اى پسر نابغه ! آنجا كه على بن ابى طالب عليه السلام پا در ركاب مى كند تو ياد از جنگ مى كنى و از شمشير و نيزه يادآور مى شوى ؟
چون سخن بدينجا رسيد، اهل شام برخاسته به نزد معاويه رفتند.
معاويه پرسيد: بگوييد، چه گفتيد و چه پاسخ ‌هايى شنيديد.
گفتند سخنان عمار ياسر از شمشير برنده تر بود، عمروعاص با همه مكر و حيله و قدرت سخن گفتن در جواب او چون گنگ مادر زاد در ماند.
عمار ياسر به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد و آنچه بين او و عمروعاص از مناظره گذشت بيان كرد.
در لشكر معاويه مردى از قبيله حمير به نام حصين بن مالك بود كه در دل مهر على بن ابى طالب عليه السلام داشت و گاهى از اخبار معاويه به اميرالمؤ منين على عليه السلام نامه مى نوشت ، به حارث بن عوف از اصحاب معاويه كه دوست قديمى بودند، گفت :
شنيدم بين عمار ياسر و عمروعاص احتجاج بر قرار است ، اگر مايل باشى ، در اين گفت و گو حاضر شويم .
چون حصين و حارث كلمات عمار ياسر را شنيدند، حصين بن مالك از سحر گفتار و استدلال محكم عمار ياسر متحير ماند و گفت بعد از اين هرگز معاويه را يارى نمى كنم ، پس هر دو همدست شده از لشكر معاويه فرار كردند. يكى به شهر حمص و ديگرى به مصر گريخت و از يارى دادن به معاويه توبه كردند.
اما چون عمروعاص از مجادله و مناظره با عمار ياسر فارغ شد و به لشكر خويش بازگشت ، گروهى از اصحاب معاويه نزد او آمدند و گفتند: اى عمروعاص تو در حق عمار ياسر از پيامبر خدا روايتى نقل كردى و گفتى : (يدرو الحق مع عمار حيثما دار) يعنى حق با عمار دور مى زند و هر كجا كه عمار باشد حق هم هست .
عمرو گفت : آرى من چنين گفتم و اين سخن را از محمد مصطفى صلى الله عليه و آله شنيدم وليكن عمار به سوى ما مى آيد و با ما خواهد بود.
ذى الكلاع حميرى گفت : اى عمروعاص ! هرزه مگوى : عمار ياسر چگونه با ما هم عقيده خواهد شد؟ مگر ساعتى با تو ننشست و ما را با زخم زبان مثل زخم سنان خسته و درمانده نكرد!و تو چون خرى لنگ در گل ماندى ؟
عمروعاص گفت : راست مى گويى ، كلام حق را جوابى نيست و جز درماندگى چاره ديگرى نيست .
معاويه با شنيدن اين سخن ، عمروعاص را به حضور خواند و گفت :
اين چه روايت است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كنى و اهل شام را فاسد تباه مى گردانى . آيا هر چه از مصطفى صلى الله عليه و آله شنيده اى بايد روايت كنى ؟!
عمروعاص گفت : اين حديث را از آن زمانى نقل كردم كه بين تو على بن ابى طالب عليه السلام مخالفت و جنگى در كار نبود و چه مى دانستم كه روزى بيش از يكصد هزار نفر در صفين جمع مى شوند و گروهى را تو فرمانده مى شوى و جمعى را على بن ابى طالب عليه السلام خليفه ، و چه مى دانستم ، عمار ياسر در لشكر على عليه السلام خواهد رفت . من اين روايت را در سالهاى پيش از وقوع صفين نقل كردم . معاويه با شنيدن اين سخنان سكوت اختيار كرد.
رشادت عدى بن حاتم طائى
روز ديگر لشكرها آراسته به يكديگر نزديك شدند، مردى از اصحاب معاويه به نام همام بن قبيصه از دشمنان كينه توز اميرالمومنين عليه السلام به ميدان آمده رجز مى خواند و على عليه السلام را دشنام مى داد و ناسزا مى گفت .
عدى بن حاتم طائى به ميدان رفت و در برابر او ايستاد و گفت : اى همام ! دشنام و فحش كار پير زنان و عاجزان است ، كار مردان به شمشير و گرز و كمان است .
سپس با اين جمله ((من جان و مال و فرزندم را فداى على بن ابى طالب عليه السلام مى كنم )) به او حمله كرد، و چنان نيزه بر سينه پر كينه او زد كه از پشت وى بيرون آمد و بلافاصله از اسب افتاد و جان داد.
عدى بن حاتم به جايگاه خويش برگشت ، معاويه از مرگ همام بن قبيصه دلتنگ شد و گفت : واى بر عدى بن حاتم ، اگر روزى بر او دست يابم سزاى او را خواهم داد.
عدى بن حاتم و معاويه
بعد از شهادت اميرالمؤ منين على عليه السلام ، معاويه حكومت همه بلاد را در دست گرفت . عدى بن حاتم براى كار مهمى به نزد معاويه رفت ، عمروعاص و مردى از بنى وحيد در كنارش بودند، معاويه پرسيد:
اى اباطريف ! آيا روزگار از دوستى على بن ابى طالب عليه السلام چيزى براى تو گذاشته است ؟
عدى بن حاتم : مگر روزگار مى گذارد، اميرالمؤ منين على عليه السلام را فراموش كنم ، از دنيا جز محبت على عليه السلام چيز ديگر ندارم !
معاويه : چه مقدار از دل تو جايگاه محبت اوست ؟
عدى بن حاتم : اى معاويه ! اختيار دل ما به دست تو نيست ، معاويه خنديد و سخن بگونه ديگر آغاز كرد و گفت : سه فرزند تو طريف ، طارف و طرف كجا رفتند؟
عدى : در ركاب اميرالمؤ منين على عليه السلام شهيد شدند.
معاويه : على بن ابى طالب عليه السلام با تو انصاف نكرد چون فرزندان او حسن عليه السلام و حسين عليه السلام زنده اند و فرزندان تو كشته شدند.
عدى بن حاتم اشكى ريخت و گفت : اى معاويه ! اين گونه سخن نگو بلكه من با على بن ابى طالب عليه السلام انصاف نكردم ؛ چون او شهيد شد و من هنوز زنده ام .
سپس معاويه چون عدى را بسيار وفادار به على عليه السلام يافت گفت : اى عدى قبيله طى عجب عادتى داشتند، هميشه زاد و راحله حاجيان را مى دزديدند و حرمت خانه كعبه نگاه نمى داشتند.
عدى گفت : در جاهليت شك نيست چنين بود. اما وقتى به بركت اسلام مسلمان شديم از تو و پدرت بيشتر حلال و حرام خداى تعالى را پاس ‍ مى داريم و حرمت كعبه را حفظ مى كنيم .
اما اى معاويه ! قوم تو را ديدم كه بهترين غذايشان مردار بود.
عمروعاص و آن مرد بنى وحيد كه در خدمت معاويه بودند گفتند:
اى معاويه ! عدى را نرنجان زيرا او بعد از صفين رنجيده خاطر است ، پس ‍ عدى برخاست و با خشم و عصبانيت بيرون رفت و چند بيت شعر براى معاويه فرستاد، كه معاويه با خواند آن اشعار مجددا او را خواسته و دلجوى كرد و حاجت او را برآورد.
مبارزه پدر با پسر (72)
مردى شجاع از اصحاب معاويه به نام حجل بن اءثال بن عامر به ميدان آمد و بين دو صف ايستاد و مبارز خواست ، بى درنگ پسر او كه از ياران اميرالمؤ منين على عليه السلام بود در برابر او حاضر شد، و حال اين كه پدر او پسر همديگر را نمى شناختند، بين آن دو نبرد سختى رخ داد و مدت طولانى به شمشير و نيزه از خود دفاع كردند عاقبت پسر نيزه اى بر پيكر پدر زد و از اسب به زمين انداخت ، وقتى كلاه خود از سر پدر افتاد، پسر او را شناخت و خود را در آغوش پدر انداخت و بگريست و عذر خواست ، كه اى پدر! تو را نمى شناختم آيا از نيزه من زخمى به رسيد؟
پدر گفت : چندان مهم نيست و خطر مرگ در كار نيست ، اما اى فرزند بيا در نزد معاويه كه اموال كثير و نعمت هاى فراوان دنيا براى تو مهياست .
پسر گفت : اى پدر! دنيا زود مى گذرد، تو را به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام دع