ت مى كنم ، تا بهشت جاويدان و جنت خلد نصيب تو شود.
پدر گفت : من هرگز به خدمت على بن ابى طالب نمى آيم .
پسر گفت : من هم چشم ديدن معاويه را ندارم و هرگز او را خدمت نمى كنم .
پدر گفت : پس برخيز و به جانب على بن ابى طالب عليه السلام برو من هم به طرف لشكر معاويه بر مى گردم ، و چنين كردند، در حالى كه افراد دو لشكر آنان را نظاره مى كردند و از آن حالت متعجب بودند.
نبردى ديگر
روز ديگر كه آفتاب بر آمد، دو لشكر صف آرايى كرده ، لباس رزم پوشيدند آن گاه شمشيرها حمايل كرده به يكديگر نزديك شدند.
معاويه لشكر خويش را در چهار صف منظم كرد، در پيشاپيش همه ابوالاعور سلمى آنان را به قتال تحريض و ترغيب مى كرد، و مى گفت :
اى اهل شام ! دل به مرگ دهيد، و از فرار حذر كنيد، كه آن عيب و عارى بس ‍ عظيم است ، روى به لشكر عراق آوريد كه آنان اهل نفاق و شقاق اند.
از لشكريان معاويه آواز بلندى برخاست جماعتى مى گفتند: امروز تا معاويه را راضى نكنيم از جنگ با اهل عراق بر نمى گرديم .
چون فرماندهان لشكر اميرالمومنين عليه السلام اين وضع را مشاهده كردند، و آواز آن چهار صف را شنيدند؛ سعيد بن قيس همدانى ، قبيله همدان و عدى بن حاتم طائى قلبيه طى ء و مالك اشتر نخعى قبيله مذحج و اشعث بن قبيله كنده را جمع كردند، و رؤ ساى هر قوم با قبيله خويش با آمادگى كامل حاضر شدند، تا اى كه در سپاه اميرالمومنين عليه السلام لشكرى عظيم و انبوه فراهم آمد.
لشكر على عليه السلام با تكبيرهاى بلند، بر صفوف چهار گانه معاويه حمله آغاز كردند، به طورى كه در نبرد سخت ، پيروزى از آن ياران اميرالمؤ منين على عليه السلام شد، و صفوف چهارگانه معاويه منهزم گرديد و بيش از سه هزار سوار از اصحاب معاويه كشته شدند، بعد روى به بقيه لشكر معاويه آوردند، و آنان را عقب راندند، تا بر تل خاكى موضع گرفتند.
در آن هنگام اميرالمؤ منين على عليه السلام و معاويه گروه گروه ياران خود را به جنگ مى فرستادند.
عمار ياسر در ميدان فرياد مى زد: اى بندگان خدا! ثابت قدم باشيد و صبر و استقامت پيشه سازيد، و بدانيد كه بهشت در زير شمشير و نيزه هاى شماست .
ميدان جنگ چنان پر تلاطم شد كه قبايل كنده و كنده و مذحج در مقابل مذحج و آزد در برابر آزد و بجيله در مقابل بجيله و همدان در برابر همدان و تميم در روياروى همديگر قرار گرفته و هر قبيله با مردان قبيله خود نبرد مى كرد، از ظهر تا غروب آفتاب بدين گونه جنگيدند، و نماز ظهر را با تكبير گزاردند كه نماز مخصوص ميدان جنگ است .
هاشم بن مرقال از خود مردانگى بسيار نشان داد و در اثناى مبارزه مى گفت :
امروز از لشكر معاويه چندان بر خاك اندازم تا اميرالمؤ منين على عليه السلام از ما راضى شود.
در ميان جنگ زرقاء بنت عدى بن قيس همدانى از دوستداران اميرالمؤ منين على عليه السلام قبيله خويش را به جنگ ترغيب و تشويق مى كرد، و شعرهاى او چندان تاءثيرى در شجاعان و مهاجر و انصار گذاشت كه معاويه با شنيدن خبر زرقاء به شدت خشمگين شد و كينه او را در دل گرفت .
البته حكايت جالبى از ملاقات معاويه و زرقاء بعد از ارتحال اميرالمومنين عليه السلام در كتاب هاى تاريخى نقل شده است ، كه ساليان طولانى بعد از على عليه السلام اين بانو، وفادارى خود را بدون هيچ خوفى به معاويه ابراز كرد.
نبردى ديگر
صبح روز بعد معاويه لشكر خويش را آراست ، و علم ها را به دست مردان قريش ، چون عمرو بن عاص ، عبيدالله بن عمر بن خطاب ، عبدالرحمن بن خالد بن وليد، عتبة بن ابى سفيان ، مروان بن حكم ، بُسر بن ارطاة و ضحاك بن قيس و امثال اين مردان سپرد.
اهل يمت كه در لشكر معاويه بودند از اين كار آزرده خاطر شدند و شكايت و شكوه خود را با چند بيت شعر به معاويه رساندند.
معاويه براى رضايت اهل يمن گفت :
شما خواص من هستيد، و شما را براى محافظت از خود نگه داشته ام ، اهل يمن هم با اين سخنان خوشحال و راضى شدند.
آن طرف لشكر اميرالمومنين عليه السلام از كيفيت آرايش نظامى معاويه و اين كه پرچم را به دست معاوف قريش داده و اهل را رنجش پيش آمد، مطلع شدند، منذر بن جارود عبدى پيش اميرالمومنين على عليه السلام آمد و گفت :
يا ابا الحسن ! ما مثل اهل شام سخن نمى گوييم ، بلكه مى گوييم خداوند بر عزت ، مسرت ، قدرت ، دولت و حشمت تو بيفزايد، هر گونه دستور فرمايى ، اطاعت مى كنم ، تو به منزله پدر و مادرانت هستيم . اگر نعوذ بالله تو را در جنگ آسيبى رسد، حسن و حسين عليه السلام را امامان خود مى دانيم و تا پاى جان از حسنين عليهاالسلام اطاعت و فرمانبردارى مى كنيم .
همه ياران اميرالمؤ منين على عليه السلام از سخنان منذر خوشحال شدند و او را تحسين كردند و ثنا گفتند.
معاويه لشكر خويش را براى حمله به نزديك لشكر اميرالمومنين عليه السلام آورد.
بُسر بن ارطاة با علم سياه رنگ به ميدان آمد و رجز خواند و جولان مى داد.
سعيد بن قيس از اصحاب اميرالمومنين عليه السلام در برابر او حاضر شد، هر دو با نيزه به يكديگر حمله كردند. سعيد بن قيس نيزه بر سينه او زد، بُسر از ضربت آن نيزه سست شده پشت به ميدان كرد و گريخت همراهان و ياران او متحير گشته از فرار او متعجب شدند.
اين بار مردى به نام ادهم بن لام به ميدان آمد و مبارز طلب كرد، حجر بن عدى كندى از صف اميرالمومنين عليه السلام بيرون آمد و با يك ضربت شمشير سر او را جدا كرد، سپس جولانى داد و مبارز طلبيد، حكم بن ازهر از لشكر معاويه به ميدان آمد، حجر بن عدى به او مهلت نداد، با يك ضربت شمشير او را به زمين انداخت و او نيز جان داد.
بعد پسر عم حكم بن ازهر با خشم در مقابل حجر حاضر شد، تا انتقام گيرد اما با حمله اى از پاى در آمد و به خاك افتاد و كشته شد.
بعد از آنها سوارى نامدار از لشكر معاويه به نام عامر بن عامرى كه سر تا پا سلاح پوشيده بود و فقط چشمانش ديده مى شد، در ميان دو صف ايستاد و به شجاعت و دليرى خود فخر مى كرد، حجر بن عدى مى خواست به مصاف او برود مالك اشتر بر او سبقت گرفت ؛ عامر با نيزه به مالك اشتر حمله ور شد، مالك چنان نيزه اى بر پهلوى او زد، كه نيزه زره او را دريد و به پهلوى او رسيد، عامر بر زمين افتاد و جان داد. بلافاصله مبارزى ديگر از لشكر معاويه به اشتر حمله كرد، اشتر او را هم مهلت نداد و به خاك انداخت و كشت .
چهار نفر ديگر، يكى پس از ديگرى به مالك اشتر نخعى حمله كردند، كشته شدند. ديدن اين صحنه بر معاويه سخت و گران بوده او به مروان بن حكم گفت : اى مروان اشتر نخعى مرا نگران و مضطرب كرده است با لشكرى كه در اختيار توست بر او حمله كن و از او انتقام كشتگان ما را بگير.
مروان گفت : اى معاويه ! چرا عمروعاص را به سراغ مالك اشتر نمى فرستى كه همه كاره توست .
معاويه رو به عمروعاص كرد و گفت :
اشتر نخعى امروز جمعى از شجاعان و دليران مرا به خاك و خون غلطاند، و مرا در غمى عميق نشاند با هر مكر و حيله اى به اشتر حمله كن تا انتقام مرا از او بستانى .
عمروعاص از ميان لشكر چهارصد مبارز قهرمان را انتخاب كرد تا بر مالك اشتر حمله كند.
افراد لشكر اشتر هم چون ديدند عمر