يرالمومنين او را با شمشير به دو نيم كرد. آن گاه از اسب پياده شد و سر او را بريده بر خاك انداخت به گونه اى كه چهره اش به آسمان باشد؛ ولى عورت او را برهنه نكرد سپس به ميدان آمد و مبارز خواست ، مردى از لشكر معاويه بيرون آمد، حضرت او را كشت و سرش را بريد و بر خاك نهاد؛ پيوسته هماورد طلب كرد، تا هفت يا هشت نفر از شجاعان لشكر معاويه را به خاك هلاكت انداخت .
جان سالم به در بردن غلام معاويه
لشكر معاويه چون آن هيبت و صلابت را ديدند، ديگر كسى جرئت نمى كرد تا به ميدان جنگ بيايد، معاويه غلامى داشت به نام حرب كه سوارى نامدار بود، به او گفت :
اى حرب ! به ميدان برو و كار اين سوار را تمام كن ، مى بينى چندين سوار نامدار مرا كشت .
حرب گفت : اى امير! اين سوار را چنان مى بينم . اگر تمام لشكر تو به مبارزه او روند، همه را از پاى درآورد، اگر بخواهى به مبارزه او مى روم ولى يقين دارم كشت مى شوم اگر مرا نزد خود نگه دارى و به جنگ اين شير خشمناك نفرستى شايد روز به كار آيم .
معاويه گفت : نه والله ، مايل نيستم تو را به چنگال مرگ بفرستم ، پس درنگ كن تا ديگرى به مبارزه او رود.
حرب توقف كرد و اميرالمؤ منين على عليه السلام همچنان جولان مى داد، و هيچ كسى زا جراءت نبود تا به جنگ او رود. وقتى على عليه السلام ديد كسى از لشكر معاويه به جنگ او نمى آيد كلاه خود را از سر برداشت و گفت : منم ابو الحسن .
حرب به معاويه گفت : اى امير! مادر و پدرم فدايت ، فراست مرا ديدى كه گفتم : اين قهرمانى نامدار است ، و همه لشكر تو را مى تواند بكشد.
مقابله به مثل دوباره على عليه السلام
سپس مبارزى از شجاعان اهل شام به نام كريب بن صباح پا در ميدان گذاشت و ميان دو صف ايستاد و مبارز خواست .
مترفع بن الوضاح خولانى از لشكر اميرالمؤ منين على عليه السلام به سوى او آمد، مرد شامى او را كشت ، دوباره مبارز خواست .
شرحبيل بن طارق از لشكر على عليه السلام بيرون آمد. مرد شامى او را نيز از پاى در آورد، حارث بن حاج الحكمى به مبارزه مرد شامى آمد و كشته شد، عباد بن مسروق همدانى به ميدان رفت ، مرد شامى او را نيز كشت سپس از اسب فرود آمد و آن كشتگان را روى يكديگر انداخت ، آن گاه دوباره هماورد خواست .
اميرالمؤ منين على عليه السلام كه ناظر مبارزه او بود به ياران خود فرمود:
او سوارى چابك و مبارزى پر جرئت است ، آن گاه خود به جنگ او رفت و در برابرش ايستاد و از او پرسيد، كيستى ؟
گفت : مرا كريب بن صباح گويند.
اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: اى كريب از خدا بترس و بر باطل اصرار منماى . من تو را به كتاب خدا و سنت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله دعوت مى كنم تا در دو جهان رستگار شوى .
اى كريب من تو را مردى دلير مى بينم و دريغ دارم كه بر باطل هلاك شوى . كريب گفت : تو كيستى ؟
گفت : على بن ابى طالبم .
كريب گفت : از اين سخن بسيار شنيده ام كه فايده اى در آن نيست ، اگر راست مى گويى بيا نزديك تا ضرب شمشير مرا ببينى .
اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: بار ديگر تو را نصيحت مى كنم ، براى معاويه خويشتن را در آتش جهنم مينداز.
كريب گفت : نزديك تر بيا تا بدانى نيك بخت و بدبخت كيست ، پس با شمشير به اميرالمؤ منين على عليه السلام حمله كرد، آن حضرت شمشير او را دفع كرد بلافاصله با يك ضربت ذوالفقار سر او را از تن جدا كرد. آن گاه در ميدان ايستاد و مبارز خواست .
حارث بن وداع الحميرى از لشكر معاويه بيرون آمد، على عليه السلام او را كشت ، مطاع بن مطب بيرون آمد، اميرالمؤ منين عليه السلام او را هم از پاى درآورد، همچنان ادامه داد تا چهار نفر از مبارزان شام را بكشت ، پس از اسب فرود آمد و آنان را روى همديگر انداخت و اين آيه قرآن را تلاوت كرد:
فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم وتقوا الله واعملوا ان الله مع المتقين (75)
سپس اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود:
اى معاويه ! بيا در ميدان و ساعتى با هم نبرد كنيم ، تا تكليف تو را معين كنيم اين همه اهل شام را فداى ضلالت و رياست طلبى خويش مساز.
معاويه گفت : به مبارزه تو حاجتى نيست ، تو الان چهر نفر از مبارزان مرا كه هر يك به گرگ عرب معروف بودند كشتى ، به آن قناعت كن .
عاقبت مردى از لشكر معاويه به نام عروة بن داود دمشقى فرياد مستانه برآورد و گفت : اى پسر ابو طالب ! اگر معاويه از پيكار، كراهت دارد من تو را به مبارزه مى خوانم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام بيرون آمد تا با او مبارزه كند، اما اصحاب گفتند: يا على عليه السلام او رد حد تو نيست ، ما او را خاموش مى كنيم .
آن حضرت فرمود: حق با شماست ، او كفو من نيست ، اما چون مرا به مبارزه خواسته است ، او را سزاى نيكو مى دهم . پس على عليه السلام به سوى او رفت . آن مرد با سرعت به اميرالمؤ منين على عليه السلام حمله كرد،اما على عليه السلام او را فرصت نداده چنان با شمشير بر گردنش زد كه سرش مانند گويى در ميدان افتاد. آن گاه على عليه السلام فرمود:
اى عروة آنچه الان مى بينى به قوم خويش خبر بده ، به خداى كه محمد صلى الله عليه و آله ره به هدايت و راستى معبوث فرمود، به آتش دوزخ افتادى و پشيمان شدى ولى پشيمانى سودى برايت ندارد.
بعد از كشته شدن عروة ، اهل شام به يكديگر مى گفتند: بعد از مردن عروة لعنت بر زندگانى باد، افسوس كه در بين همه اهل شام نظير نداشت .
در آن هنگام اميرالمؤ منين على عليه السلام به مالك اشتر فرمود: اگر مى توانى اصبح بن ضرار كه شبگرد لشكر معاويه است ، زنده دستگير كن و به نزد من بياور، اشتر نخعى هم شبانه در كمين او نشسته دستگيرش كرد و بلافاصله وى را به خدمت اميرالمومنين عليه السلام آورد، اصبح بن ضرار شاعرى بليغ و فصيح بود، شعرى براى مالك اشتر سروده بود كه مالك را خوش آمده بود.
به اميرالمومنين عليه السلام گفت : يا على ! او را نكش چون اشعارى بليغ مى سرايد، حضرت فرمود: او را به تو واگذار مى كنم ، ولى اى مالك ! اگر اسيرى از لشكر معاويه دستگير كردى ، نكش ، چون آنان اهل قبله هستند، و اسير مسلمان را كشتن جايز نيست . اشتر نخعى هم او را دلجويى كرد و آنچه از او گرفته بود به او پس داد و سرانجام رهايش كرد.
مذمت معاويه از ياران خويش
روز ديگر معاويه ، مروان بن حكم ، وليد بن عقبه ، عبدالله بن عامر و طلحة الطلحات را به حضور فرا خواند، و به آنان گفت :
كار ما با على بن ابى طالب عليه السلام بسيار عجيب است ، هيچ كسى از ما نيست كه از على بن ابى طالب كينه داشته باشد.
همان طور كه مى دانيد او برادر و دايى مرا در يك روز به قتل رساند و در قتل جدم نيز شركت داشت .
اما تو اى وليد! پدرت را در جنگ بدر كشت .
و تو اى طلحه ! خون برادرت را در جنگ احد بر زمين ريخت و پدرت را در جنگ جمل كشت و برادرانت را يتيم كرد.
اما عبدالله بن عامر هم بى نصيب نيست ، پدرش را اسير گرفته و اموالش را به غارت داد.
ولى از اين نظر نصيب مروان بيشتر بود زيرا كه پسر عمش عثمان بن عفان را كشت و ظلمى صريع بر آن خاندان خلافت و امارت روا داشته است ، وليكن شما با اين همه ظلم كه از او ديده ايد، همچنان بى