 حركت و بى رمق در جاى خويش نشسته ايد، و هيچ اقدامى از خود نشان نمى دهيد.
مروان گفت : اى معاويه ! آنچه از استيلاى على بن ابى طالب عليه السلام و رنجهايى كه از دست او كشيديم براى ما روشن است ، اما از ما چه كارى توقع دارى تا به فرمان تا انجام دهيم ؟
معاويه گفت : مى خواهم در جنگ جدى باشيد و همگان نيزه و سنان برداريد و به اتفاق بر على عليه السلام حمله كنيد، شايد عالم و آدم از ظلم و عدوان و جور و طغيان او خلاص شوند.
مروان گفت : اى معاويه ! پس معلوم شد، از ما خسته شده اى و نمى خواهى زنده باشيم ، چون مى خواهى ما را به چنگ شير حجاز سپارى . بعد از مروان ، وليد بن عقبه گفت ، چرا خودت با كينه اى كه نسبت به او در دل دارى و مى گويى برادر و خال و جد تو را كشته است ، به مصاف على بن ابى طالب عليه السلام نمى روى ؟ اگر تو سلاح برگيرى و به ميدان روى ، من و وليد و طلحه و عبدالله بن عامر نيز تو را همراهى مى كنيم ، و هر نوع تلاش و سعى ممكن باشد انجام مى دهيم . اما تو از با على عليه السلام گريزانى ؛ زيرا دو بار تو را به مبارزه خواند و اما مانند روباهى كه شيرى ببيند گريختى .
اعيان و سرداران و شجاعان سپاه تو از ترس على بن ابى طالب عليه السلام قدم در ميدان نمى گذارند، وزير تو عمروعاص كه بر مردانگى و فرزانگى خود فخر مى كند، وقتى برق شمشير على عليه السلام را ديد از ترس جان ، عورت را برهنه كرد تا بتواند بگريزد. و جان خود را نجات دهد، تو و عمروعاص جرئت مقابله با على عليه السلام را نداريد از ما چهار نفر چه كارى ساخته است ! گيرم هر چهار نفر شمشير برگيريم و ترك جان بگوييم و بر او حمله كنيم ، با يك ضربت ذوالفقار هر چهار نفر ما را فرارى مى دهد يا از پاى در مى آورد.
عمروعاص از سخن او به خشم آمد و گفت :
هرگز گمان نمى كردم ، اگر از پيش على بن ابى طالب عليه السلام بگريزم و جان خود را از ذوالفقار او حفظ كنم ، كسى مرا سرزنش كند؛ چون عقل حكم مى كند جان را به هر مكر و حيله اى بايد حفظ كرد.
سپس رو به وليد بن عقبه كرد و گفت : اى وليد! تو كه لاف شجاعت مى زنى اگر راست مى گويى ، ميدان برو و در جاى بايست كه على بن ابى طالب عليه السلام كلام تو را بشنود و تو را ببيند، چنانچه تو صولت و هيبت او را بنگرى و جان سالم به در برى آن گاه مرا ملامت كن .
شدت مبارزه
معاويه مشغول مجادله و گفت و گو با آن جماعت بود كه لشكرها به حركت در آمدند، اميرالمؤ منين على عليه السلام علم را به دست هاشم بن عتبة بن ابى وقاص (76) داد و فرمود:
اى هاشم ! به جنگ دشمن قرآن حزب شيطان برو.
هاشم زرهى فراخ پوشيد و دستارى بر پيشانى بست و در ميدان قتال آمد و مبارز خواست .
جوانى از لشكر معاويه بيرون آمد در حالى كه اميرالمؤ منين عليه السلام را دشنام و ناسزا مى گفت .
هاشم گفت : از خدا بترس و على عليه السلام را دشنام نده ، زيرا بازگشت تو به سوى خداست او تو و كلام تو بازخواست خواهد شد.
مرد شامى گفت : چگونه شما را دشنام نگويم در حالى كه به من گفته اند تو و امير تو عليه السلام نماز نمى گذاريد.
هاشم گفت : اين چه سخنى است كه مى گويى ، در بين ما احدى نيست كه نماز را طرفه العينى به تاءخير اندازد. اما گفتار تو درباره اميرالمؤ منين على عليه السلام كه نماز نمى گزارد، همه مهاجر و انصار مى دانند نخستين مردى كه همراه رسول خدا نماز را به جماعت خواند او بود، به خدا سوگند على بن ابى طالب عليه السلام فقيه ترين مردم در دين ، و مقرب ترين كس به رسول الله صلى الله عليه و آله و حافظ قرآن ، عالم به حدود الله است . زينهار از سخن اين شقاوت پيشگان فريب نخورى و به سبب دوستى معاويه خويشتن را در ورطه ضلالت و هلاكت نيندازى .
مرد شامى گفت : عجب نصيحتى در دين برايم آوردى ، اگر توبه كنم و از ميان لشكر معاويه بيرون روم ، آيا توبه من قبول است ؟
هاشم گفت : بلى ، توبه تو قبول شود. هو يقبل التوبة عن عباده مرد شامى اسب را تازيانه زد و به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد، و همراه آن حضرت تا پايان جنگ باقى ماند.
هاشم علم به دست گرفته جولان داد و مبارز خواست ، چون كسى به نبرد او رغبت نكرد، اسب تاخت و به لشكر معاويه حمله كرد.
جمع كثيرى را كشته و عده اى را زخمى كرد آن گاه به موضع خويش ‍ برگشت ، و ساعتى استراحت كرد. دوباره مبارز خواست ، مردى از ياران معاويه به نام حمزة بن مالك همدانى در حالى كه خود را مى ستود و فخر مى كرد بيرون آمد، هاشم او را مجال نداد و با نيزه به خاك انداخت تا جان داد. هاشم همچنان گرم مبارزه بود تا جمعى از اهل شام او را محاصره كرده و او پيوسته مى جنگيد تا شهيد شد. رحمة الله عليه
در آن هنگام شقيق بن ثور عبدى از اصحاب على عليه السلام بر اهل شام حمله كرده و آنان را از هاشم بن عتبه دور كرد تا مبادا آن قوم ، سلاح و علم هاشم را ببرند و او را برهنه كنند، پس علم را برگرفت ، و با آنان پيكار كرد تا شهيد شد. رحمة الله عليه
سپس پسر هاشم بن عتبه علم پدر را گرفت و پيوسته حمله مى كرد. سپس ‍ ابوطفيل عامر
بن واثلة كنانى به ميدان آمد و بر اهل شام حمله كرد و چند نفر را هلاك و چند نفر را زخمى كرد، پس به موضع خويش برگشت و ايستاد.
عبدالله بن بديل ورقاء خزاعى همانند شير خشمگين به ميدان آمد و در حالى كه رجز مى خواند يك بار بر ميمنه و يك بار بر ميسره لشكر معاويه حمله كرد، و هر كسى كه پيش او مى آمد كشته مى شد.
معاويه فرياد زد، اى اهل شام ! اين شيرى از شيران خزاعه است ، او را محاصره كنيد، گروهى از مبارزان گرد او را احاطه كردند، عبدالله با كشتن چندين نفر ديگر به شهادت رسيد.
معاويه خوشحال شد و گفت : بنى خزاعى دشمنان ما هستند، اگر زنان آنها اجازه داشتند مثل مردانشان با ما مى جنگيدند!
عمرو بن حمق خزاعى در حالى كه رجز مى خواند به ميدان آمد، آن گاه به لشكر معاويه حمله كرد و پس از كشتار عظيم به موضع خويش به سلامت برگشت .
اهل شام با ديدند رشادت و دلاوريهاى اميرالمومنين به غيرت آمده و در جنگيدن مصمم شدند، يكى از بزرگان اهل شام به نام حوشب بن ذوالعظيم به ميدان آمده و جولان داده ، مبارز خواست ، سليمان بن صرد خزاعى از صف على عليه السلام به او حمله كرده و نيزه اى بر سينه او زد، حوشب از اسب افتاد و جان سپرد، معاويه از هلاكت حوشب به شدت دلتنگ شد بانگ زد اى اهل شام مردانه بجنگيد، سليمان بن صرد را دستگير كنيد تا او را بكشيم .
از سوى ديگر اميرالمؤ منين على عليه السلام لشكر خود را براى مبارزه با مخالفان تحريض مى كرد.
جماعت انصار بر لشكر شام ، مردانه حمله كرده ، آنان را منهزم و پراكنده كردند تا به حريم معاويه رسيدند، در آن حمله ، افراد زيادى از آن جماعت را كشتند. از جمله ذوالكلاع حميرى در اين ميان به خاك افتاد.
معاويه از هلاكت ذوالكلاع بيشتر از مرگ حوشب مضطرب و پريشان شد.
اصحاب اميرالمومنين عليه السلام به قلب لشكر معاويه كه معارف اهل شام و خود او در آن جا بودند حمله كردند. اسب معاويه لغزيده و او از اسب سقوط كرد، اصحاب اميرالمومنين قصد كردند تا او را اسير كنند، لشكر ش