م گرد او جمع شدند و مانع از دسترسى ياران اميرالمومنين عليه السلام به معاويه شدند.
با فرا رسيدن شب دو لشكر از هم جدا شدند و آن روز، روز كار زار و نصر و پيروزى لشكر اميرالمؤ منين على عليه السلام بود و از ياران معاويه جمع زيادى از معروفان شجاعان كشته شدند به طورى كه معاويه سراغ هر يك از نامداران شام را مى گرفت مى گفتند، كشته شد، تا از حال حارث بن مؤ مل كه از سران اعيان اهل شام بود، پرسيد، گفتند: كشته شد، پرسيد چه كسى او را كشت .
گفتند: عبدالله بن هاشم . معاويه گفت : مگر عبدالله بن هاشم مجروح و زخمى نبود؟
گفتند: بلى ؟ با همان حال جراحات به ميدان آمد و حارث بن مؤ مل را با نيزه به خاك انداخت تا جان داد.
معاويه گفت : اگر بر عبدالله بن هاشم دسترسى پيدا كنم ، او را سخت تنبيه مى كنم .
انتقام معاويه از عبدالله بن هاشم (77)
معاويه سالها بعد از شهادت اميرالمؤ منين على عليه السلام جوياى عبدالله بن هاشم شد، گفتند او بيمار است و در بصره به مداواى خويش مشغول است ، به عاملش در بصره نوشت تا عبدالله هاشم را به شام بفرستد؛ چون او را به نزد معاويه حاضر كردند. معاويه به او نگريست ديد بى اندازه لاغر و نحيف شده است ، گفت : بنشين ، عمروعاص رو به معاويه كرد و گفت :
اى امير! كار او را به من واگذار تا سزاى او را بدهم آنچه از او، پدر و برادران او در صفين رنج و غصه كشيدم يكجا تلافى كنم و با شمشير آبدار دمار از روزگار او برآرم تا بداند برا مثل منى نبايد لاف مردى مى زد.
عبدالله گفت :
اى پسر عاص ! هنوز باد نخوت از دماغت بيرون نكردى و كاسه جهالت از دست ضلالت بر زمين نگذاشتى ، آيا به ياد دارى كه در صفين تو را به آواز بلند به مبارزه خواندم و مانند روباه از من مى گريختى ؟ حقه بازى مى كردى ، به يقين اگر در مقابل من قدم گذاشته بودى ، تو را در گرداب هلاكت مى انداختم ، و شمشير پرگوهر را از خون بد گوهر سيراب مى كردم .
چون عبدالله به عمروعاص بدين شكل جواب داد معاويه از بيان لطيف و كلام بليغ او تعجب كرد، او را به عمروعاص نداد، اما به زندان فرستاد.
عمروعاص به خشم آمده شعرى ملامت آميز براى وى سرود، عبدالله نيز در جواب او شعرى نيكوتر سروده براى عمروعاص فرستاد، چون معاويه از مضمون شعر زيباى وى آگاه شد او را آزاد كرده با هديه اى به بصره فرستاد.
نبرد ديگر
روز ديگر با دميدن نور صبحگاهى اميرالمؤ منين على عليه السلام لشكر خويش را مرتب و منظم كرده ، قبيله مذحج را در ميمنه و ربيعه را در ميسره و قبيله مضر را در قلب لشكر قرار داد.
لشكر معاويه سرا پا سلاح پوشيده و سوار بر اسبان تازى به ميدان آمدند، معاويه به غلامش حرب گفت : اى حرب ! من تو را سوارى نامدار و مبارزى قوى دل و شجاع مى دانم ، اگر بر لشكر على بن ابى طالب عليه السلام يورش ‍ برى و تنى چند از اصحاب او را بكشى به گونه اى كه شاد و خرم شده او تو راضى شوم ، تو را آزاد مى كنم تا به عزت و خواجگى رسى .
غلام معاويه : بى درنگ قدم پيش گذاشت و به ميدان آمد، جولان داده رجز خواند سپس بر اصحاب اميرالمومنين عليه السلام حمله كرد و از خود مردى و دليرى نشان مى داد، ركابدار اميرالمومنين قنبر چون او را ديد گفت : جواب تو را خواهم داد، وقتى قنبر وارد ميدان شد، حرب متوجه او شد، اما قنبر فرصت نداده ، نيزه اى بر او زد حرب از اسب بيفتاد و در دم جان داد.
معاويه از مرگ غلامش بسيار غمگين نالان شد.
بُسر بن ارطاة گفت : اى معاويه ! اگر چه حرب غلامى نيك و شجاع بود، بايد صبور باشى و بى تابى را از حد نگذرانى ، تو كاتب مصطفى صلى الله عليه و آله و عامل عمر بن خطاب و والى خليفه مظلوم عثمان بودى .
معاويه گفت : راست مى گويى ! اما على بن ابى طالب عليه السلام با خصال فراوان از قبيل قرابت با رسول خدا و سابقه در دين و شجاعت در جنگ كه دارد بر ما چيرگى دارد.
بُسر بن ارطاة گفت : اگر چه فضايل جميله و صفات حميده على عليه السلام بسيار است ، پدر او سيد و سرور بنى هاشم و مادرش سيدة بنى هاشم و او خود در علم فقاهت ، سخاوت ، شجاعت زهد و تقوا بى بديل و بى نظير است ، و اگر چه مهاجرين و انصار با ميل و رغبت با او بيعت كرده اند، چون با تو مخالف است ، با او مى جنگيم تا با خوارى و خفت از ميدان بگريزد و پيروزى از آن تو باشد.
معاويه با شنيدن اين سخنان نيرو گرفته و جرئت يافت و لشكر را به جنگ تحريض كرد.
چون سخنان افسانه اى بُسر بن ارطاة به اصحاب اميرالمومنين رسيد، قيس ‍ بن سعد بن عباده برخاست و گفت : يا اميرالمومنين از گفتار بى اساس پسر آكلة الاكباد و اصحاب گمراهش نبايد هراسى داشت ، و خاطر حضرت مشوش نشود، ما بصيرت كامل و يقينى صادق تا آخرين نفس و آخرين سنگر و آخرين قطره خون در ركاب تو جان فشانى مى كنيم ، و بدان كه تو را از جان خويش بيشتر دوست داريم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام از سخنان شيواى او خوشحال شد، بر قيس و قومش از انصار ثناى نيكو گفت و تحسين كرد.
آن گاه قيس به يارانش گفت : اى دوستان ! اراده و عزم من اين است كه بر اين قوم ستمكار حمله كنم ؛ پس آماده شويد، او سلاح برگرفت و به اتفاق افراد قومش به اهل شام حمله كرد آنان در آن حمله چند نفر از لشكر معاويه را به خاك انداخته ، به جايگاه خود برگشتند.
قتل عبيدالله بن عمر
معاويه به عبيدالله بن عمر خطاب روى كرد و گفت : اى برادر زاده امروز از تو توقع دارم كارى بكنى تا اهل شام زا شجاعت و مردانگى تو شاد شوند.
عبيدالله زره و كلاه خود پوشيده و دستارى سياه بر پيشانى بست ، شمشير پدرش عمر بن خطاب را حمايل كرده به ميدان نبرد رفت و مبارز خواست ، محمد بن حنفيه قصد مبارزه با او را كرد، اميرالمؤ منين على عليه السلام او را صدا زد و گفت اى فرزندم باز گرد.
محمد بن حنفيه گفت ، چرا باز گردم ، به خدا سوگند، اگر پدر او هم مرا به مبارزه دعوت مى كرد به جنگ او مى رفتم و باكى نداشتم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: اى پسرم خاموش باش ، در حق پدرش سخن نگو، عبيدالله بن عمر چون ديد كسى به مبارزه او رغبت نمى كند اسب پيش تاخت و به ميسره لشكر اميرالمومنين عليه السلام كه به عهده ربيعة بن عبد قيس و ياران او بود حمله كرد، هر كه را مى ديد نيزه مى زد و رجز مى خواند.
پس عبدالله بن سوار عبدى (78) از ميسره لشكر على عليه السلام بيرون آمد و عبيدالله با نيزه به او حمله كرد، و هر دو با نيزه با يك ديگر به نبرد پرداختند. عاقبت عبدالله بن سوار او را نيزه اى زد و بينداخت و عبيدالله بن عمر بلافاصله جان داد.
لشكر معاويه بعد از قتل عبيدالله بن عمر
با كشته شدن عبيدالله بن عمر هر دو لشكر به جنب و جوش در آمدند، معاويه از مرگ عبيدالله حسرت بسيار خورده به شدت اندوهگين شد. رؤ ساى لشكر و سران قبايل نيز به هيجان آمده و در طلب خون عبيدالله و انتقام او بر آمدند به طورى كه هشتاد علم رد پيش روى معاويه برافراشته شد، كه زير هر علم بيش از هزار نفر اجتماع كردند، معاويه رئيس اين هشتاد علم را از قوم حمير به نام اصبغ بن ذى الجوشن قرار داد، و همگى آماده جنگ شدند.
از جانب ديگر امير