ور و نخوت گفت ، آيا رغبت به مبارزه دارى ؟
عباس گفت : چرا رغبت ندارم ! من دنبال تو مى گشتم . از اسب فرود آى تا پياده جنگ كنيم .
هر دو از اسب فرود آمده ، آماده نبرد شدند، دو لشكر دست از جنگ كشيده تا مبارزه آنان را نظاره كنند و آن دو با شمشير به يكديگر حمله كردند.
چون هر دو زره داشتند شمشير كارگر نبود، اميرالمومنين عليه السلام از دور نگاه مى كرد ولى يار خود را نمى شناخت ، عباس در اثناى شمشير زنى ، چشمش به زره غرار كه خللى داشت افتاد فرصت را غنميت شمرده شمشير از آن ناحيه وارد كرد و غرار را به دو نيم كرد. آواز تكبير اصحاب اميرالمؤ منين على عليه السلام بلند شد.
على عليه السلام پرسيد اين مبارز از كدام قبيله است كه ما را مسرور گردانيد.
گفتند: از قبيله بنى هاشم و نام او عباس بن ربيعه است .
اميرالمومنين او را صدا زد و گفت : اى عباس ! عباس گفت لبيك يا اميرالمومنين . حضرت فرمود: اى عباس ! مگر نگفتم تو و عبيدالله بن عباس ‍ بدون اجازه من به ميدان حرب وارد نشويد.
عباس گفت : يا على ! آيا درست است دشمن مرا به مبارزه بخواند و اجابت نكنم ؟!
اميرالمومنين فرمود: بلى ! اطاعت امام تو واجب تر از اجابت خصم توست .
سپس على عليه السلام ، دست را به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا! عمل امروز عباس را ذخيره آخرتش قرار ده .
معاويه گفت آن مبارز كه غرار را كشت چه كسى بود؟
گفتند: عباس بن ربيعه بن حارث هاشمى .
معاويه گفت : هر كسى از لشكر من بتواند انتقام غرار را بگيرد از مال دنيا آنقدر به او مى دهم كه تا آخر عمر محتاج نشود.
دو نفر از بنى لخم گفتند: يا امير! ما آمادگى داريم . با او به مبارزه بپردازيم :
پس آن دو مرد به ميدان جنگ آمده و عباس بن ربيعه را به مبارزه خواندند.
عباس بن ربيعه گفت : مرا سيد و امامى است ، بى اجازه او كارى انجام نمى دهم . پس به خدمت اميرالمومنين رسيد و اجازه جنگ خواست .
آن حضرت فرمود: والله آرزوى معاويه آن است كه از بنى هاشم احدى زنده نماند. پس گفت : اى عباس نزديك من بيا، چون عباس پيش آمد.
حضرت فرمود: اى عباس ، سلام خود را بيرون كن تا سلام مرا بپوشى و اسب مرا بردار. آن گاه اميرالمؤ منين على عليه السلام سلام عباس را پوشيده ، بر اسب او نشست و در مقابل آن دو مرد شامى ايستاد مثل اين كه عباس بن ربيعه وارد ميدان شده است .
آن دو او را نشناختند و گفتند: آيا از سيد و امام خويش اذن گرفتى على عليه السلام كه نمى خواست دروغ گفته باشد، فرمود:
اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا... (81)
يكى از آن دو بر اميرالمومنين حمله كرد، آن حضرت شمشير بر كمر او زد و او را دو نيم كرد و هر نيمى به يك طرف افتاد.
دومى جمله كرد، حضرت او را نيز به خاك مذلت انداخت و به رفيقش ‍ ملحق كرد. سپس به موضع و جايگاه خويش برگشت ، به عباس گفت : هرگاه تو را به مبارزه خواندند مرا خبر كن . معاويه فهميد كه قتل آن دو نفر از لخميان به دست تواناى اميرالمؤ منين على عليه السلام ، انجام گرفته است به همين سبب تاءسف مى خورد و خويشتن را ملامت مى كرد.
حماسه ياران على عليه السلام
سپس دو لشكر بر يكديگر حمله كردند، آن روز پرچم به دست قيس بن مكشوح بود و گفت : اى قبيله بجيله ! علم را از دست من بگيريد و به دست ديگرى بدهيد، گفتند: چرا چنين كنيم .؟
گفت : امروز تا كلاه و رزه را از سر معاويه بر ندارم ، برنمى گردم .
پس قيس رجزى خواند و حمله كرد تا به معاويه رسيد.
معاويه فرياد زد: اين كيست كه خود را به من رسانده او را دور كنيد.
معاويه غلامى داشت رومى حمله كرد و دست قيس را قطع كرد، قيس بن مكشوح نيز در آن هنگام ضربتى بر غلام معاويه زد و او را به دوزخ فرستاد، گروهى از ياران معاويه به طور گروهى به قيس بن مكشوح حمله آوردند و او را شهيد كردند. رحمة الله عليه
آن گاه عبدالله بن قلع علم را گرفت و جنگيد تا شهيد شد، بعد برادرش ‍ عبدالرحمن بن قلع پرچم را برداشت و قتال كرد تا شهيد شد، سپس عباس ‍ بن شريك علم را به دست گرفت و زخمى شد. بلافاصله مسروق بن مسلم پرچم را از او گرفت به ميدان تاخت تا شهيد شد بعد از او صخر بن سمر علم را به ميدان برد و جنگيد تا زخمى شد و بازگشت ، عبدالله بن بزار پرچم را از او گرفت و قتال كرد تا شهيد شد. رحمة الله عليه
عتبة جويريه قدم پيش گذاشت و گفت :
اى مردم ! مى بينيد كه چند نفر از سواران نامدار از اصحاب سيد ابرار اميرالمومنين عليه السلام به شهادت رسيد، مردانه مقامت كنيد و بدانيد دنيا ناپايدار و لذتش زودگذر است ، من عزم كردم ، چنان كنم تا به شهادت برسم ، شما نيز در حمايت اميرالمومنين بكوشيد تا توفيق مجالست و همنشينى با انبيا و صديقين و شهدا و صالحين و بيابيد.
عتبة به ميدان آمد، دو برادر به نام عوف و عبيدالله به دنبال او بيرون آمدند، سه نفرى به لشكر شام حمله كردند و از خود آثار و شجاعت و مردانگى ظاهر كردند، آنان به اندازه اى كه از لشكر على عليه السلام در آن روز كشته شدند از سواران شام كشتند، تا تا عاقبت هر سه برادر شهيد شدند. رحمة الله عليه
پس لشكر اميرالمومنين على عليه السلام بر اصحاب معاويه حمله كردند، آتش جنگ ميان آنان برافروخته شد و غبارى غليظ برخاست لشكر معاويه از شمشير مبارزان على عليه السلام رو به هزيمت نهادند. حجر بن عدى و معقل بن قيس رياحى در ميان گرد و غبار رجز مى خواندند و چنان دلاورى از خود نشان دادند كه لشكر معاويه را به تعجب واداشتند، در اين روز شمشير نامداران اميرالمومنين به خون ياران معاويه رنگين شد.
چاره انديشى معاويه
با فرا رسيدن شب دو لشكر به موضع خود برگشتند، در آن شب خستگان و مجروحين دو طرف از شدت جراحات آه و ناله سردادند، معاويه با ديدن كشته هاى خويش و شنيدن ناله هاى مجروحان به عمروعاص گفت : اين جنگ ، مبارزان ما را هلاك كرده و به كام مرگ كشيده است ، گمان مى كنم به دست آوردن عراق منجر به هلاكت تمامى اهل شام شود و تا شام خراب نشود، ولايت عراق به دست ما نخواهد آمد، مى دانى كه عبدالله بن عباس ‍ رياست و سيادت ياران على بن ابى طالب عليه السلام را دارد هر چه مصلحت بيند و به على عليه السلام پيشنهاد كند، على عليه السلام از راءى نظر او نمى گذرد، اگر حيله و مكرى فراهم كنى و عبدالله بن عباس را بفريبى تا از على عليه السلام بخواهد كه از اين جنگ دست بردارد تا لشكريان ما كه از جنگ خسته و درمانده شدند. جان سالم بدر برند. عمروعاص گفت : عبدالله بن عباس مرد زيركى است و فريب او كار آسانى نيست .!
معاويه گفت : زيانى ندارد، نامه اى لطيف با الفاظ و عبارتى فريبنده بنويس تا ببينيم چگونه جوابى مى دهد.؟
نامه نگارى معاويه و عمروعاص براى مماطله و استراحت
عمروعاص نامه اى به عبدالله بن عباس به اين مضمون نوشت :
بزرگوارى ، سيادت و سرورى تو بر همه معلوم است و در همه عرب بعد از پسر عم تو على بن ابى طالب عليه السلام كسى از تو عالم تر، كريم تر، فاضل تر و ملايم تر نيست ، ما نخستين كسانى نيستيم كه در جنگ رنج و بلا كشيده ايم و عافيت را از خود دور كرده ايم ، اين جنگ اكثر مبارزان ما و شجاعان شما را بلعيده ا