ه اى به اميرالمؤ منين على عليه السلام با اين مضمون نوشت : (84)
اما بعد، اين جنگ طولانى شده است و از هر دو لشكر خون هاى بسيارى ريخته و هر دو طرف رنج و مشقت زيادى متحمل شده ايم و بزرگان كثيرى كشته شدند.
آماده صلح باش تا براى آينده با هم مخاصمه و منازعه نكنيم ، در گذشته از تو التماس كرده و ولايت شام را خواسته بودم با اين شرط كه از من بيعت نخواهى و توقع متابعت و اطاعت نداشته باشى ، امروز هم مثل ديروز همين تقاضا را دارم .
تا اين جنگ به پايان برسد، بلا و محنت رفع شود، در اين پيكار اخيار كشته و اشرار باقى ماندند و ما همه از يك شجره ايم و همگى پسران عبد مناف و ما را بر يكديگر رجحان فضيلتى نيست . والسلام
اميرالمومنين جواب نامه معاويه را بدين مضمون نوشت : (85)
اى معاويه ! نامه تو رسيد و آنچه نوشتى معلوم شد؛ از طولانى شدن جنگ و كشته شدن اخيار، نزول بلا و رنج هر دو لشكر يادآور شدى . بدان آنچه بعد از اين مانده است ، به غايت عظيم تر و سخت تر خواهد بود و آنچه تاكنون ديدى از دريا قطره اى و از دوزخ شعله اى بود اما ولايت شام بدون اين كه در بيعت و اطاعت من باشى از من خواستى ، اين محال است ، آنچه را ديروز نپذيرفتم امروز هرگز به تو نخواهم داد.
آنچه گفتى كه ما هر دو فرزندان عبد منافيم ، اين سخن راست است وليكن هرگز اميه مثل هاشم و حرب مانند عبدالمطلب نبودند و ابوسفيان ابوطالب قابل مقايسه نيست . مبطل با محق و طليق با مهاجر هرگز برابر نيستند اگر چه تو از پسران عبد منافى مرا فضل نبوت است كه به واسطه اين ذليل عزيز مى شود.
چون نامه اميرالمومنين عليه السلام به معاويه رسيده آن را مطالعه كرد، ولى از نوشتن نامه سخت پشيمان شد و خود را ملامت كرد.
عمروعاص گفت : بارها گفتم از نوشتن نامه به على بن ابى طالب عليه السلام دست نگه دار وليكن نصيحت قبول نكردى .
معاويه به خشم آمد و گفت : تو پيوسته به تعليم و تجليل على بن ابى طالب عليه السلام مى پردازى و او را بر من تفضيل مى دهى مثل اين كه او نبود تا را به فضاحت و رسوايى انداخت ، باسن برهنه و عورت هويدا از جلو گريختى تا جان سالم بدر بردى .
عمرو خنديد و گفت : من افتخار مى كنم كه در مبارزه با على بن ابى طالب عليه السلام توانستم با هر حيله و رسوايى بود خلاص شوم ، اگر تو به قوت ، شجاعت و دليرى فخر مى كنى ، خود را بيازماى و قدم در ميدان مبارزه با على عليه السلام بگذار تا ببينيم چگونه از شمشير او رهايى مى يابى .
لشكر اميرالمومنين عليه السلام آماده حمله
چون از نامه نوشتن نتيجه اى حاصل نشد، لشكر اميرالمؤ منين على عليه السلام بار ديگر آماده جنگ شد، على عليه السلام بعد از نماز صبح ، لشكر خويش را منظم و آماده كار زار كرد، فرماندهان و مبارزان علم ها پيش ‍ آوردند، معاويه هم لشكر خويش را مرتب كرد.
سوارى از عراق به ميدان آمد از سر تا پا سلاح پوشيده بود به گونه اى فقط چشم هاى او پيدا بود، نيزه اى در دست گرفته از جلو اصحاب اميرالمؤ منين على عليه السلام عبور كرد. كسى او را نمى شناخت ، مى گفت : صف ها را محكم كنيد.
سپس در مقابل اهل عراق ايستاد و گفت :
اى بندگان خدا، خداى تعالى را حمد و سپاس گوييد كه پسر عم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله ، را وصى و وزير در ميان ما قرار داد، مردى كه محبوترين خلق خدا، در ايمان سبقت گرفته و در هجرت قدمت يافته ، او سيف الله شمشير برنده خدا بر سر دشمنان است ، اى ياران چون تنور جنگ داغ شود و غبار برخيزد و نيزه ها بشكند و شمشيرها از كار بيفتد، مردان كار و دليران روزگار جولان دهند؛ در آن ساعت سخن نگوييد، دل بر قضاى الهى محكم داريد كه بى اجل كسى نمى ميرد.
سپس بر لشكر معاويه حمله كرد و آن قدر مردان شام را به خاك بينداخت تا اين كه نيزه اش شكست ، چون بازگشت ، معلوم شد او اشتر نخعى است . (86)
سخن مرد شامى با اميرالمؤ منين على عليه السلام
مردى از اهل شام بيرون آمد و در بين دو لشكر ايستاد و به آواز بلند گفت :
اى ابا الحسن !، لطف فرما و نزديك بيا با تو سخنى دارم .
اميرالمومنين عليه السلام نزديك آمد.
مرد شامى گفت ، يا على عليه السلام فضل و سابقه اى كه تو در اسلام دارى ، هجرت ، قرابت و اخوتى كه با رسول خدا دارى بر همه عالميان معلوم است ، هيچ كسى با تو برابرى نمى كند هيچ آفريده اى به بزرگوارى و كمال و علم و شجاعت و مروت و فتوت تو نمى رسد، اما اگر اجازه فرمايى مطلبى دارم ولى مى خواهم به عرض برسانم تا شايد خون مسلمانان ريخته نشود.
آن حضرت فرمود: هر انديشه اى دارى بيان كن .
گفت : پيش نهاد مى كنم شما به جانب عراق بگرديد و ما به سوى شام ؛ شما به شام و اهل شام كارى نداشته باش ، ما هم به تو اهل عراق صدمه اى نرسانيم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام گفت :
مى دانم سخن تو از روى نصيحت و دلسوزى است . اما من شبها و روزها در اين كار تاءمل و تفكر كردم ، راهى جز قتال و نبرد را سزاوار نديدم ، چون اگر اين جمعيت شام را به راه راست دعوت نكنم و اين كار را همچنان مبهم و معطل و مشوش بگذارم و به ضلالت و گمراهى آنان راضى شوم ، به خداى تعالى كافر شده ، احكام خدا و رسول را مهمل گذاشته باشم ؛ پس امروز جنگ مى كنم و اين جماعت شامى را به راه راست مى خوانم تا در روز قيامت به آتش دوزخ گرفتار نشوم . (87) مرد شامى به موضع خويش ‍ برگشت در حالى مى گفت ، انا الله و انا اليه راجعون .
شهادت عمار ياسر
دو لشكر جنگ را شروع كرده ، با نيزه و شمشير به قتال پرداختند، جز صداى چكاچك شمشير و نيزه صداى ديگرى شنيده نمى شد، در اين گير و دار عمار ياسر سر به آسمان بلند كرد و گفت :
اللهم انك تعلم انى لو كنت اعلم ان رضاك فى ان اقذف نفسى فى هذا الفرات فاغرقها لفعلت .
خدايا! اگر مى دانستم رضاى تو در آن است كه خويشتن را در اين آب فرات غرق كنم ، همين كار را مى كردم .
و ادامه داد: خدايا اگر مى دانستم رضايت تو آن است كه شمشير در سينه خود فرو كنم ، حتما همين كار را مى كردم . سپس گفت : خدايا، مى دانم هيچ كارى نيكوتر از جهاد با اين قوم ستمكار و گمراه نيست . پس از دعا، به مردم گفت : اى مسلمانان ! با اين پرچم ها و علم ها كه همراه معاويه است سه نوبت در خدمت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله جنگ كرديم و اين چهارمين بار است ، من امروز در راه مولايم على عليه السلام شهيد مى شوم ، چون مرا بكشند شما دوستان ، سلاح مرا برگيريد، مرا با خونم در همان لباس رزم بعد از خواندن نماز در قبرم دفن كنيد. آن گاه مرا با خدايم تنها بگذاريد؛ اميرالمؤ منين على 7 امام و مقتداى ماست و در قيامت از نيكان شفاعت مى كند.
بعد گفت : اى ياران ! هر كسى طالب بهشت است به نزد من آيد تا به كمك شمشير و نيزه خود را به جنت رضوان برسانيم ، امروز روز ملاقات و ديدار با محبوبم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و پيروانش مثل جعفر طيار و حمزه سيدالشهدا است . (88)
آن گاه مقابل لشكر معاويه آمد، رجز مى خواند و پى در پى حمله مى كرد و مى گفت : اى اهل شام ! ما شما را بر باطن و خويشتن را بر حق مى دانيم او چون جان خود را در كف گرفته بود بى محابا حمله 