رتر است يا معاويه ؟
اگر گفتند على عليه السلام بر اين كار از معاويه شايسته تر است ، ما و شما على بن ابى طالب عليه السلام را مدد مى كنيم و دست به دامن او مى زنيم و از او متابعت مى كنيم . اگر گفتند معاويه براى خلافت از على بن ابى طالب عليه السلام اولى تر است ، ما على عليه السلام را ترك كرده به خدمت معاويه مى آييم و او را حمايت مى كنيم . اما سخن تو كه گفتى از عثمان نرنجيده باشم و از على عليه السلام راضى نباشم ، بايد بدانى من از اميرالمؤ منين على عليه السلام به غايت القصوى راضى ام و از عثمان بى نياز و جنگى كه داريم به فرمان امامى هادى و مرشد كه مهاجر و انصار او را با بيعت به خلافت و امامت برگزيدند. انجام مى دهيم و جنگى كه شما با ما داريد به دستور مردى است كه اهالى شام او را پيشواى خود كردند، او را نصيبى در خلافت و حظى رد شوراى خلافت نيست والسلام
سپس نامه را همراه چند بيت شعر برايش فرستاد، چون نامه اشعث بن قيس به معاويه بن خديج رسيد، با خواندن نامه به خشم آمد و گفت ، (91)اى معاويه ! اين غصه از جانب تو به من رسيد و تو باعث شدى كه او چنين جوابى سخت بر: بنويسد.
عتبة بن ابى سفيان گفت : اشعث بن قيس مرد زيركى است و او را با نامه نمى توان فريفت ، بلكه بايد از نزديك با او مناظره كرد، اگر معاويه اجازه فرمايد با او حضورى سخن بگويم .
معاويه گفت : مانعى ندارد.
عتبة بن ابى سفيان سوار بر اسب به نزديك لشكر اميرالمؤ منين على عليه السلام آمد و ايستاد و آواز داد؛ اشعث بن قيس كجاست .؟
اشعث با شنيدن صداى او گفت : عتبه مردى است دانا، بايد سخن او را شنيد تا چه مى گويد.
اشعث بلافاصله در مقابل عتبه ايستاد گفت : بگو چه كار دارى و از ما چه مى خواهى ؟ عتبه زبان تملق پيش كشيد و گفت : تو سرور اهل عراق و سيد و سالار قبيله كنده هستى و عثمان را در حق تو سوابق و اكرام است و تو از كسانى نيستى كه در كشتن عثمان مساعدت و معاونت كرده باشد اما مالك اشتر از جمله كشندگان عثمان است ، عدى بن حاتم از جمله كسانى است كه مردم را به كشتن عثمان تحريك و ترغيب مى كرد اما سعيد بن قيس غلام حلقه به گوش و نوكر بى اراده على بن ابى طالب عليه السلام است و شريح بن هانى و زحر بن قيس تابع نفس هواى خويش اند.
اما تو با آنان فرق دارى ، از اخلاق كريمه محاسن حسنه كه در تو سراغ دارم در هيچ كسى نيست و امروز اگر معاويه مى خواست با يكى از مبارزان على عليه السلام ملاقات كند فقط با تو ملاقات گفت و گو مى كرد، از تو توقع دارم از حاميان اهل عراق نباشى و با ما جنگ نكنى و از راه حميت و جاهليت و با مسلمانان شام جنگ نكنى . از تو نمى خواهم على بن ابى طالب را ترك كنى و به اطاعت و نصرت معاويه درآيى ، بلكه درخواست مى كنم صلاح ما و خويش را نگه دارى و جنگ را متوقف كنى تا خون مسلمانان ريخته نشود.
اشعث بن قيس گفت :
آنچه گفتى شنيدم ، از اين كه از بذل و محبت معاويه در ملاقات با من سخن گفتى ، ملاقات با معاويه نه منزلت و عظمت مرا زياد مى كند نه چيزى از شاءن من كم مى شود. اما آنچه گفتى من سيد و سرور اهل عراق و مقتدا و رئيس قبيله كنده هستم ، بدان كه سيادت و سرورى و مهترى از آن مولاى ما اميرالمؤ منين على عليه السلام است با بودن او هيچ كسى را دعوى سيادت و سرورى نيست . اما احسان عثمان را ياد آور شدى ، ما را از خشم عثمان غم و اندوه و از احسان او شرف و عزتى حاصل نشد.
اين كه دوستان و همرزمان ما عيب گرفتى و هر يك را به گونه اى مذمت كردى از قدر و منزلت تو چيزى نزد من نيفزود.
از حمايت اهل عراق سخن به ميان آوردى ، چون آنان همسايگان و هموطنان من هستند و حمايت از هموطن از غيرت و حميت ماست . اما از ترك جنگ و پايان خون ريزى گفتى ، شما به ترك آن محتاج تر هستيد تا ما، در عين حال در آن ، مل مى كنيم و مى انديشيم تا تصميم بگيريم .
عتبه چون جوابى بدين فصاحت و شيوايى شنيد بدون دريافت فايده اى به نزد معاويه برگشت .
معاويه نعمان بن بشير را احضار كرد و گفت :
مى دانم تو به خاطر انصار و مخصوصا كشته شدن عمار ياسر ناراحت هستى ، اما مصلحت مى دانم ، با اصحاب على بن ابى طالب عليه السلام رو به رو شوى و تقاضا كنى ، ترك جنگ كنند شايد تو را اجابت كنند.
نعمان بن بشير بر اسب نشست و به لشكرگاه على بن ابى طالب عليه السلام آمد صدا زد، قيس بن سعد بن عباده را بگوييد تا نزد من آيد، با او سخنى دارم . قيس بن سعد بى درنگ در مقابل او ايستاد و گفت : يابن بشير! هر سخنى دارى بگو؟
گفت : اى قيس ! هر كسى جماعتى را به حق بخواند و از ضلالت برهاند تا به هدايت برسند. انصاف كرده است .
اى جماعت انصار! شما در خذلان و خوارى عثمان خطا و اشتباه كرديد و او را كشتيد، خطاى ديگر شما اين كه ياران او را در جنگ جمل كشتيد، اگر عثمان را نكشته بوديد، على بن ابى طالب عليه السلام خليفه نمى شد، اما حق را خوار كرديد و باطل را يارى و نصرت داديد، به اين هم راضى نشديد، بلكه بر اهل شام طغيان كرده شمشير كشيديد، مردان و مبارزان آنان را هلاك كرديد، هرگاه يكى از نامداران على عليه السلام كشته مى شد نزد او مى رفتيد و او را تعزيت و دلدارى مى داديد اكنون كه جنگ ، مردان ما و مبارزان شما را در كام مرگ كشيده است و كارد به استخوان رسيده از خدا بترسيد و از ادامه جنگ دست برداريد تا بيش از اين خون مسلمانان ريخته نشود، والسلام .
قيس بن سعد بعد از سخنرانى نعمان خنديد و گفت :
گمان نمى كردم كلام بر اين منوال بگويى و در اين مكان بايستى و دليرى و جسارت كنى ! وليكن عثمان را كسانى مخذول و مقتول كردند كه از تو و پدرت بهتر بودند، اما اصحاب جمل بعد از پيمان بيعت با اميرالمؤ منين على مخالفت كردند، عهد را شكستند و جنگ را آغاز كردند. لذا جنگ با آنان واجب شد ما هم آنان را تنبيه كرديم ، اما معاويه ! اگر همه اعراب با او بيعت كنند، هرگز انصار خلافت او را نمى پذيرد و با او جنگ مى كند. اما از جنگ بين ما و شما ياد كردى ، ما در ركاب اميرالمومنين همچنان مى جنگيم كه در خدمت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله شمشير مى زديم و صورت را در مقابل شمشير و سينه را در برابر نيزه سپر مى كرديم تا حق پيروز شود و باطل زايل گرديد.
اى نعمان ! بنگر آيا با معاويه غير از طليق و احزاب كى ديگرى هست ، بنگر ببين مهاجر و انصار كجا هستند و در خدمت چه كسى شمشير مى زنند؟ نگاه كن آيا غير از تو و مسلمة بن مخلد هيچ كس از مهاجر و انصار با معاويه هست . شما دو نفر نيز از بدرييون و عقبيون و از مسلمانان سابقه دار در اسلام نيستيد. امروز آمده اى بر ما دليرى و هرزه گويى و ياوه سرايى مى كنى ، پدر تو هم پيش از اين در سقيفه بنى ساعده از اين مهملات گفته بود. از من دور شو؛ لعنت خدا بر تو و آنچه براى ما گفتى باد.
نعمان بن بشير بعد از شنيدن سخنان قيس بن سعد بن عباده با شرمندگى به سوى معاويه بازگشت .
چاره جويى ديگر معاويه
نعمان بن بشير آنچه شنيده بود براى معاويه بيان كرد، معاويه فهميد با اين حيله كار به ترك جنگ و پايان نبرد نخواهد انجاميد. لذا جماعتى از سران قريش مثل عمروعاص 