ام على عليه السلام در فرمان ولايت مصر به مالك اشتر مى فرمايد: در قبول كردن حرف بدگو عجله نكن ؛ زيرا سخن چين ، حيله گر است ، هر چند در قيافه اندرزگويان درآيد! (1903)
1911. نشانه نادانى 
من الخرق المعاجله قبل الامكان ، و الاناه بعد الفرصه .
از حماقت و خشونت است شتاب كردن پيش از امكان يك چيز و صبر و تحمل بعد از فرصت . (1904)
1912. پرهيز از شتاب 
من خطبه له يومى فيها الى الملاحم : فلا تستعجلوا ما هو كائن مرصد، و لا تستبطئوا ما يجى ء به الغد. فكم من مستعجل بما ان ادركه ود انه لم يدركه .
در خطبه اى كه طى آن به حوادث اشاره مى كند، مى فرمايد: شتاب مكنيد براى رسيدن به چيزى كه آماده و در صدد وصول به شما است و دير تلقى نكنيد آن چه را كه فردا از راه مى رسد. پس چه بسا شتابزده براى به دست آوردن چيزى مى شتابد كه اگر آن را دريابد آرزو خواهد كرد كه اى كاش آن را در نمى يافت !. (1905)

بخش پانزدهم : اسراف و تبذير
1913. اسراف ، كار منافقين 
فى صفه المنافقين : ان عذلوا كشفوا، و ان حكموا اسرفوا .
در توصيف منافقان مى فرمايد: هرگاه سرزنش كنند پرده درى مى كنند و هرگاه حكم رانند از حد مى گذرانند. (1906)
1914. بخشش مال و ثروت 
الا ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف ، و هو يرفع صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخره ، و يكرمه فى الناس و يهينه عند الله .
همانا بخشيدن مال در غير محلش تبذير و اسراف است . اين كار، شخص را در دنيا سربلند، ولى در آخرت سرافكنده مى سازد، در ميان مردم او را اكرام و در نزد خداوند پست مى گرداند. (1907)
1915. بهترين مردم 
خير الناس فى حالا، النمط الاوسط فالزموه .
بهترين مردم درباره من (على عليه السلام ) گروه ميانه رو هستند (نه دشمنى دارند و نه غلو كنند)بنابراين از آن ها جدا نشويد. (1908)
1916. احوال جاهلان 
لا ترى الجاهل الا مفرطا او مفرطا .
جاهل را نمى بينى مگر آن كه يا زياده روى (افراط) مى كند و يا كوتاهى (تفريط) مى كند. (1909)
1917. اعتدال در زندگى 
كن سمحا و لا تكن مبذرا، و كن مقدرا و لا تكن مقترا .
بخشنده باش و ولخرج مباش (در زندگى ) حسابگر باش و سخت گير و تنگ نظر مباش . (1910)
1918. تكيه گاه اعتدال 
نحن النمرقه الوسطى ، بها يلحق التالى ، و اليها يرجع الغالى .
ما تكيه گاه اعتداليم كه بايد عقب ماندگان ، خود را بدان برسانند و تندروان بدان بازگردند. (1911)
1919. تعادل در امور زندگى 
لا تسالوا فيها فوق الكفاف ، و لا تطلبوا منها اكثر من البلاغ .
در دنيا بيش از احتياج نخواهيد و بيش از كفاف از آن طلب نكنيد. (1912)
1920. دورى از حرص و آز
من اقل منها استكثر مما يومنه . و من استكثر منها استكثر مما يوبقه .
كسى كه دنيا كم (و به اندازه نياز) برگيرد، مايه ايمنى بسيار به دست آورده است و هر كه از آن مقدار زيادى به دست آورد، مايه هلاك خود را افزون ساخته است . (1913)
1921. ميانه روى در اموال 
دع الاسراف مقتصدا، و اذكر فى اليوم غدا، و امسك من المال بقدر ضروررتك ، و قدم الفضل ليوم حاجتك .
اسراف را كنار بگذار و ميانه روى پيشه كن ، از امروز به فكر فردا باش و از اموال دنيا به مقدار ضرورت براى خويش نگهدار و زيادى را براى زيارت (قيامت ) از پيش بفرست . (1914)
1922. بسنده به اندك نمودن 
المنيه و لا الدنيه ! و التقلل و لا التوسل .
مرگ آرى ! اما پستى و خوارى هرگز، و به اندك بسنده كردن آرى ! اما دست سوى اين و آن دراز كردن هرگز. (1915)
1923. راه مستقيم و ميانه 
اليمين و الشمال مضله ، و الطريق الوسطى هى الجاده ، عليها باقى الكتاب و آثار النبوه .
انحراف به راست و چپ گمراهى است و راه مستقيم و ميانه ، جاده حق است و بر همين راه قرآن و آثار نبوت (خاندان پيامبر) سفارش مى كنند. (1916)
1924. افراط و تفريط
لقد علق بنياط هذا الانسان بضعه هى اعجب مافيه . و ذلك القلب ، و ذلك ان له مواد من الحكمه و اضدادا من خلافها؛ فان سنح له الرجاء اذله الطمع ، و ان هاج به الطمع اهلكه الحرص ، و ان ملكه الياس قتله الاسف ... و ان افرط به الشبع كظته البطنه . فكل تقصير به مضر، و كل افراط له مفسد .
هر آينه و به تحقيق پاره گوشتى كه به رگ هاى بدن انسان ، آويخته ، آن پاره گوشت ، عجيب ترين چيزى است كه در او (يعنى انسان ) يافته مى شود و آن قلب ، است كه ريشه هايى از حكمت و فضايل اخلاقى و نيز چيزهايى كه مخالف حكمت و فضايل اخلاقى است ؛ يعنى اخلاق رذيله ، در آن وجود دارد. پس اگر اميد در قلب آشكار گردد، طمع انسان را خوار مى سازد و اگر طمع آن را به هيجان و جنبش درآورد، حرص ، او را هلاك مى كند و اگر نااميدى بر آن چيره گردد، اندوه ، آن را مى كشد. و اگر در سيرى زياده روى كند، پرى معده او را رنج مى دهد. بنابراين هر كوتاهى و سهل انگارى براى انسان زيانبار و هر زياده روى در هر كارى براى او فساد آور است . (1917)
1925. تباه شدن اسراف كار
من الفساد اضاعه الزاد، و مفسده المعاد .
از تباهى است ضايع كردن زاد و توشه و تباه ساختن معاد. (1918)
1926. بخشش فقط در راه خدا
ليس لواضع المعروف فى غير حقه ، و عند غير اهله ، من الحظ فيما اتى الا محمده اللئام ، و ثناء الاشرار، و مقاله الجهال ، مادام منعما عليهم . ما اجود يده ! و هو عن ذات الله بخيل ! 
كسى كه كار نيك خود را در غير راه صحيح و نزد نااهلان قرار دهد، بهره اى جز ستايش ناپاكان و ثناگويى اشرار و گفتار نادانان ندارد و اين ها هم تا هنگامى است كه به آن ها بخشش مى كند و مى گويند: چه دست سخاوتمندى دارد؛ و حال آن كه از بخشش در راه خدا بخيل است . (1919)
1927. ميوه تفريط
ثمره التفريط الندامه ، و ثمره الحزم السلامه .
پشيمانى ميوه تفريط است و سلامت محصول احتياط. (1920)بخش شانزدهم : عيب و عيب جويى 
1928. مانع عيب گويى 
ما يمنع احدكم ان يستقبل اخاه بما يخاف من عيبه ، الا مخافه ان يستقبله بمثله . قد تصافيتم على رفض الاجل و حب العاجل .
آن چه مانع هر يك از شما مى شود كه عيب برادرش را پيش روى او بگويد، اين است كه مى ترسد او نيز عيبش را رو به رويش بگويد. شما در راه دور افكندن آخرت و دوستى دنيا با هم رفيق شده ايد. (1921)
1929. ديده فرو بر به گمان خويش !
طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس .
خوشا به حال آن كس كه عيب خودش ، او را از پرداختن به عيب هاى مردم بازدارد. (1922)
1930. دورى از عيب جويان 
من كتابه للاشتر لما ولاه مصر : وليكن ابعد رعيتك منك و اشناهم عندك اطلبهم لمعائب الناس ؛ فان فى الناس عيوبا. الوالى احق من سترها، فلا تكشفن عما غاب عنك منها، فانما عليك تطهير ما ظهر لك ، والله يحكم على ما غاب عنك . فاستر العوره ما استطعت ، يستر الله منك ما تحب ستره من رعيتك .
در فرمان استاندارى مصر به مالك اشتر مى فرمايد: بايد دورترين افراد ملت از تو و دشمن ترين آن ها نزد تو، عيبجوترين آن ها از مردم باشد؛ زيرا مردم (خواه ناخواه ) عيب هايى دارند و زمامدار سزاوارترين كس به پوشاندن آن هاست . بنابراين ، درباره آن دسته از عيب هايى مردم كه بر تو پوشيده است ، پى جويى و كنجكاوى مكن ؛ زيرا آن چه بر عهده توست پاك كردن عيب ها و زشتى هايى است كه بر تو آشكار مى باشد و قضاوت درباره عيب ها و گناهانى كه بر تو پوشيده مى باشد، به عهده 