:
اى اهل شام ! كارى خطرناك در پيش داريم ، فردا با برادران عرب خود بايد جنگ كنيد و به ناچار بايد يكى از سه كار را انتخاب كنيد؛ چنان باشيد كه براى رضاى خدا با جماعتى كه بر شما ستم كرده اند جنگ مى كنيد، پس ‍ رضاى خداى تعالى را طلب كنيد.
يا چنان تصور كنيد كه براى خون خواهى خليفه مظلوم ، عثمان كه داماد نبى صلى الله عليه و آله بود جنگيد يا چنان در نظر بگيريد كه با قومى بيگانه كه به خانه و كاشانه شما حمله كردند و مى خواهند ناموس و عرض و مال شما را نابود كنند مى جنگيد پس براى حفظ ناموس خود بكوشيد و جانانه بجنگيد.
يكى از مبارزان شام به نام معاوية بن ضحاك كه در دل اميرالمؤ منين على عليه السلام را دوست داشت شبانه سخنان معاويه را در جند بيت شعر فصيح براى على عليه السلام فرستاد، چون اين اشعار به گوش معاويه رسيد، خشمناك شد و قصد كرد تا او را بكشد اما معاوية بن ضحاك شب به لشكر اميرالمومنين عليه السلام گريخت و در حمايت آن حضرت قرار گرفت .
نبردى سنگين شكست معاويه
در صبحگاه با طلوع خورشيد؛ طرف صف لشكر را مرتب و منظم كرده ، آماده كار و زار شدند، اميرالمومنين حيدر كرار عليه السلام زره محمد مصطفى صلى الله عليه و آله را پوشيد، شمشير آن حضرت را حمايل كرده ، دستار محمدى صلى الله عليه و آله بر پيشانى بست پس بر اسب رسول الله صلى الله عليه و آله نشست در ميدان ايستاد و به آواز بلند فرمود:
اى مردم ! هر كسى امروز با خدا معامله كند سود مى برد و بر بهشت جاويدان دست مى يابد، امروز روز يادگارى خواهد شد. به خدا سوگند احكام دين معطل نمى شد و حقوق مردم باطل نمى گرديد و ظالمان جولان نمى يافتند و حزب شيطان پيروز نمى شد. هرگز در اين ميدان قدم نمى گذاشتم و جنگ و جدال و قتال را بر عيش و آسايش خويش اختيار نمى كردم . اى ياران بدانيد، خضاب زنان و زينت بانوان با حناست و خضاب مردان با خون سرخ آنان است .
هيچ چيزى بهتر از صبر و بردبارى نيست ، مخصوصا در ميدان جنگ و مبارزات ، آگاه باشيد كه معاويه كينه هاى جنگ بدر و احد و دشمنى هاى جاهليت را در سينه ذخيره كرده و امروز قصد تلافى كينه هاى ديرين را دارد پس فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون . (93)
مهاجر و انصار و معارف عراق گفتند: يا اميرالمومنين ! ما براى رضاى خدا و از سر صدق ، يقين و بصيرت تا روز قيامت در جوار شما با دشمنان مى جنگيم . وقتى عمار ياسر به دست معاويه كشته شد، به يقين دانستيم كه آنان اهل بغى و عصيانند و ما بر حق طريق خدايت هستيم . پس شما در پيش و ما همه به دنبال شما در متابعت و موافقت ، هر فرمانى را صادر كنى اطاعت مى كنيم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام با شنيدن آن سخنان به پيش راند و ده هزار نفر از سواران قبيله بنى مذحج و قبايل ديگر با شمشيرهاى كشيده و مسلح به آهن و فولاد به دنبال حضرت حركت كردند، عدى بن حاتم با خواندن رجز در عقب آنان و مالك اشتر هم در پى عدى به راه افتاد؛
اميرالمومنين حيدر كرار با ده هزار سوار از جان گذشته با تكبير واحد بر لشكر معاويه هجوم آوردند، تمامى صفوف لشكر معاويه را در هم شكستند و چنان ياران معاويه را به خاك خون انداختند كه دست و پاى تمام اسبان از خون آنان سرخ شد.
لشكر معاويه به كلى متلاشى شده و قوت از كف دادند.
معاويه به عمروعاص گفت : يااباعبدالله ، امروز بايد صبر كنى تا فردا فخر نمائى . عمروعاص گفت : راست مى گويى ، ليكن امروز مرگ حق است و حيات باطل اگر على بن ابى طالب عليه السلام با اصحابش يك بار ديگر حمله كند دمار از لشكر ما بر آيد و همه جان خود را از دست مى دهند.
در اين هنگام مالك اشتر فرزندان قبيله قريش را تحريض كرد و گفت : يا آل مذحج ! مگر سنگ به دندان گرفتيد، خداى تعالى را هنوز خشنود نكرديد در خصم خويش خلل و سستى پديد نياورديد، شما فرزند عرب و يار جنگ و اصحاب غارت و سواران صباح و دليران جهاد كجاييد، امروز روز مردان است بكوشيد تا خدا را راضى و اميرالمؤ منين على عليه السلام را خشنود كنيد.
اين كلمات را گفت و مثل شير غران به لشكر معاويه حمله كرد و قبايل عرب از مذحج به دنبال او حمله كردند، اهل شام متحير و حيران در ميدان ماندند، اشتر نخعى بر اسب سياه نشسته و تيغ يمانى به دست گرفته به يمين و يسار حمله مى كرد و مردان شام را بر زمين مى انداخت .
او چنان رزم كرد كه نيزه اش شكست ، مردى از اصحاب اميرالمومنين گفت : خدايا اگر اين مرد از سر صدق و با نيت خالص و براى رضاى خدا شمشير مى زند، يار و يارو او با# اما گمان مى كنم او اين دلاورى و جنگ را براى خودنمائى و رياكارى انجام مى دهد.
مالك اشتر چون كلام او را شنيد دلتنگ شد.
آن مرد چون شنيد اشتر نخعى ناراحت شد از گفته خود پشيمان شد و از او عذر خواهى كرد.
پس مالك اشتر به صف خويش برگشت ، مردى از سپاه معاويه فرياد زد، اى مردم عراق ! آن شخص كه يازده تن از ياران ما را كشت كجا رفت و از جمله برادر و عم و خال من از آن يازده نفرند.
مالك اشتر چون سخن او را شنيد بيرون آمد و رجز خواند و از خود تمجيد كرد كه مالك اشتر سخن او را در دهان نيمه تمام گذاشت و با شمشير را از بدن جدا كرد و بازگشت .
اين جنگ بر همين حالت تا بعد از ظهر ادامه داشت . اميرالمؤ منين على عليه السلام در حين كار و زار و در اثناى پيكار با آواز بلند مهاجرين و انصار را خطاب كرد و فرمود:
اى ياران ! امروز از جنگ فرار كردن و عقب نشستن ، پشت كردن به دين و ارتداد از حق است (( و لنبلونكم حتى نعلم المجاهدين منكم و الصابرين ونبلوا اخباركم .)) (94)اگر طالب بهشت رضوان هستيد، پس منتظر چيزى هستيد، بتازيد و از خصم نترسيد.
نخستين نفر ابو هيثم بن تيهان بود كه پيش تاخت و رجز خواند و پى در پى حمله كرد و از آنان تعدادى را كشت تا شهيد شد.
سپس خزيمة بن ثابت معروف به ذوشهادتيين رجز خواند و حمله كرد چند نفر را كشت سپس كشته شد.
پس از او دو، فرزند ابو خالد انصارى يكى به نام خالد ديگر خلده هر يك رجز مى خواند و پى در پى حمله مى كردند، تا اين كه چهار نفر اى لشكر معاويه را هلاك كردند و عاقبت شهيد شدند.
سپس جندب بن زهر به ميدان آمد و جنگ مردانه كرد تا شهيد شد.
مالك اشتر با ديدن اين شهيدان گريست ، اميرالمومنين عليه السلام پرسيد سبب گريه چيست ؟ خداوند تو را هرگز نگرياند. مالك گفت : سبب گريه آن است چون مى بينم يارانم به فيض شهادت نايل مى شوند در حالى كه من آرزوى شهادت دارم ولى نصيب ام نمى شود.
اميرالمومنين او را نوازش كرد و دعاى خير نمود.
در همين اثنا جماعتى از اصحاب اميرالمومنين عليه السلام انبوهى از لشكر معاويه را ديدند كه بر بالاى تپه اى پناه گرفته بودند، بى درنگ بر آنان يورش ‍ آورده جمعى را كشته و بقيه را پراكنده كردند.
جنگ ليلة الهرير
آن روز شدت نبرد از همه روزها بيشتر بود، به طورى كه سواران از اسب پياده شده و از رو به رو شمشير مى زدند و علم ها بر زمين افتاده ، گرد و غبار عظيمى پديد آمد،نماز ظهر و عصر با تكبير بدون سجود و ركوع اقامه شد، تا شب فرا رسيد اما جنگ متوقف نشد و همچنان ادامه 