 ما و شما را عافيت عنايت فرمايد، غرض ما از جنگ ، طلب خون عثمان بود، نمى خواستم خون عثمان آن را فرو گذارم و با تو سازش مداهنه كنم ، اگر در مسير اين جنگ كشته مى شدم ، جاى بسى سعادت بود كه نامى نيكو براى خويشتن به يادگار مى گذاشتم ، چون اين جنگ به درازا كشيد و جمعى انبوه از دو طرف كشته شدند، مصلحت ديدم كه قرآن ميان من تو حاكم باشد، لذا تو را به كتاب خدا خواندم تا بين ظالم و مظلوم فرق گذارد و سنت قرآن را احيا كنيم .
سپس اميرالمؤ منين على عليه السلام نامه اى به عمروعاص نوشت :
آرايش دنيا زيباست ، هر كسى اندك چيزى از دنيا به دست آورد، حرص و طمع او زيادتر مى شود و چنان به كسب دنيا پردازد كه هرگز سير نشود. اما سرانجام همه آنچه را كسب كرده بگذارد و برود. عاقل آن است كه دل به مال دنيا نبندد و بر زخارف آن مغرور نشود و از ديگران پند گيرد.
اى عمروعاص ! در راه باطلى كه انتخاب كردى اصرار مورز و پاداش اخروى را ضايع نگردان و بيش از اين معاويه را در باطلش حمايت و يارى نكن . والسلام . (97)
جواب عمروعاص به اميرالمؤ منين على عليه السلام .
مواعظ بليغ و نصايح عميق شما را به سمع طاعت بايد ستود، هر كسى با خصم خود به حكم قرآن رضايت داده باشد، انصاف كرده ، ما در اين منازعت به حكم قرآن راضى هستيم اى ابو الحسن ! تو هم به آن راضى با#
بعد از مكاتبات و مقالات ، اشعث بن قيس به نزد على عليه السلام آمد و گفت : يا اميرالمومنين ! مى بينم كه لشكر عراق به حكم قرآن راضى شدند و از اين كه معاويه آنان را به كتاب خدا خواند شادمان و مسرورند، اگر اجازه فرمايى به نزد معاويه روم از او بپرسم كه در چه فكرى است و چه انديشه اى دارد حضرت فرمود:
اختيار با توست .
اشعث بن قيس به نزد معاويه رفت و گفت : اى معاويه ! قرآن بر بالاى نيزه كرديد، تقاضاى شما را اجابت كرديم و جنگ را متوقف نموديم ، اكنون مراد تو چيست و چه نقشه اى دارى ؟
معاويه گفت : مى خواهم ما و شما مطيع فرمان خداوند باشيم ، پس دو حكم نصب مى كنيم ، يكى از شما و يكى هم نماينده ما باشد، از آن دو عهد و پيمان مى گيريم و آنان را ملزم مى كنيم تا بر طبق دستور قرآن و كتاب خدا بين ما و شما حكم كنند و در اين باره هر حكمى بكنند راضى باشيم .
اشعث گفت : انديشه اى نيكو و حقى است ، سپس به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام آمد و آنچه گفته و شنيده بود بيان كرد.
بازى حكميت
پس از پذيرش حكميت ، قاريان قرآن از عراق و لشكر شام در حالى كه مصاحف در دست داشتند بين دو لشكر آمدند، با هم توافق كردند تا سنت هاى حسنه قرآن را احيا كنند و آنچه را قرآن مردود و مطرود كرده كنار بگذارند و قرار گذاشتند دو نفر حكم انتخاب كنند و به مدت يك سال مهلت دهند تا در خير و شر صلاح و فساد تفكر و تدبر كنند و آنچه را تصميم بگيرند، بدون كم و زياد معاويه و على بن ابى طالب عليه السلام آن را بپذيرند.
اهالى شام بلافاصله گفتند، ما از جانب خود عمروعاص را انتخاب مى كنيم .
اما در لشكر على بن ابى طالب عليه السلام براى انتخاب حكم قيل و قال بسيار شد، اشعث بن قيس و كسانى كه بعدها خوارج شدند گفتند: ما ابوموسى اشعرى را انتخاب مى كنيم ، چون او اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و مصاحب ابوبكر و عامل عمر بن خطاب بود.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: من ابوموسى را براى اين كار لايق نمى دانم و تصدى اين امر را به او نمى سپارم .
اشعث بن قيس ، زيد بن حصين ، عبدالله بن كوا و عده اى از طرفداران آنها گفتند: ابوموسى شايسته اين كار است ، چون او ما را از واقعه و جنگ كه در آن افتاديم برحذر مى داشت .
اميرالمؤ منين على عليه السلام گفت : من به حكميت او راضى نيستم ، چون او از من گريزان شده و مردم را از من برحذر مى داشت ، در متابعت و بيعت با من رغبت نداشت .
من به او اعتماد ندارم . عبدالله بن عباس را براى نمايندگى خويش انتخاب مى كنم ، كه مردى زيرك و وفادار به من است .
آن جماعت گفتند: هرگز به انتخاب عبدالله بن عباس براى حكميت رضايت نمى دهيم ، چون راءى تو و بن عباس در اين كار يكى است ، ابن عباس از توست و تو از او، بايد ديگرى براى اين كار انتخاب كنى .
اميرالمومنين فرمود: اگر عبدالله بن عباس را نمى پسنديد، مالك اشتر را براى حكميت قرار مى دهم .
اشعث گفت : آتش فتنه و جنگ را اشتر به پا كرده است ، حكم مالك اشتر اين است كه ما شمشير بزنيم تا مراد تو و او حاصل شود.
اشتر گفت : اى اشعث ! اين سخنان را از آن جهت مى گويى كه اميرالمومنين عليه السلام تو را از رياست عزل كرده ، چون تو اهليت آن كار را نداشتى .
اشعث گفت : نه والله ، نه از رياست خوشحال بودم و نه از عزل رياست دلتنگ شدم .
اميرالمومنين على عليه السلام فرمود:
معاويه ، عمروعاص را بدان جهت انتخاب كرد كه موثق ترين و معتمدترين فرد به راى و انديشه اوست ، عمروعاص قريشى است و فرد بايد در مقابل بايستد، عبدالله بن عباس را انتخاب كنيد كه از قريش است . عمرو هر گرهى را بزند، عبدالله آنرا بگشايد و ره كارى را عمروعاص محكم كند، عبدالله سست گرداند، هر مكر و حيله اى بنمايد، عبدالله آن را آشكار كند.
اشعث و همفكران او گفتند: هرگز به حكميت دو نفرى مضرى راضى مى شويم ، بلكه بايد يك نفر مضرى و ديگرى از يمن باشد.
اميرالمؤ منين گفت : من خوف دارم كه عمروعاص آن فرد يمانى را فريب دهد. چون عمروعاص مكارى ماهر است و ابوموسى اشعرى را از عقل بهره اى نيست او چگونه مى تواند از عهده عمروعاص برآيد.
اشعث و همفكران گفتند: ما غير از ابوموسى اشعرى ، هيچ كسى را به نمايندگى براى حكميت نمى پذيريم .
اميرالمؤ منين گفت : چون نظر و انديشه مرا نمى پذيريد، هر كارى مى خواهيد بكنيد، سپس فرمود:
خدايا، او گواه باش ، من از آنچه اين قوم مى گويند و مى خواهند انجام دهند بيزارم و به آن راضى نيستم .
پس احنف بن قيس تميمى به خدمت على عليه السلام آمد و گفت : يا اميرالمؤ منين ! ابوموسى از اهل يمن است و پسر عموهايش در خدمت معاويه اند و عمروعاص كه در مقابل اوست مردى مكار و دور انديش ‍ است ، ابوموسى براى اين امر مهم صلاحيت ندارد. اگر مى توانى ، مرا بر اين كار ماموريت ده تا آنچه عمروعاص ببندد، بگشايم ، آنچه نقص كند، محكم كنم ،به هر حال به حكميت ابوموسى راضى نشويد.
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود:
اى احنف ، اين قوم كه با فريب عمروعاص از راه حق منحرف شده و جنگ را متوقف كردند، حالا هم جز به ابوموسى به ديگرى راضى نيستند و من كار آنان را به خداى تعالى واگذار كردم .
آن جماعت ابوموسى را كه آن زمان از جنگ كناره گيرى كرده بود، فرا خواندند، چون فرستاده آن طايفه به ابوموسى رسيد گفت : بين طرفين صلح شد.
ابوموسى گفت الحمدلله رب العالمين .
سپس گفت : تو را براى حكميت انتخاب كردند.
گفت : انا لله و انا اليه راجعون .
آنگاه ابوموسى را به لشكر گاه اميرالمؤ منين عليه السلام آوردند. در آن ساعت مالك اشتر به خدمت على عليه السلام رسيد و گفت : يا اميرالمؤ منين عليه السلام مرا براى حكميت انتخاب كن به خدا سوگند اگر عمروعاص را ببينم او را از دم