 شمشير بگذرانم .
در همين زمان حارث بن طائى كه مجروح ضعيف بود به خدمت آن حضرت رسيد و گفت : يا اميرالمؤ منين مگر بعد از پذيرفتن فرمان خداوند و حكم قرآن بايد حكم ديگرى هم انتخاب كرد و آن هم ابوموسى اشعرى بين ما حكم باشد!؟ آن جماعت از سخن حارث به خشم آمده و خاك بر او پاشيدند و قصد جان او را كردند، اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود، از او دست برداريد. پس حارث در غايت ضعف بود و چند روز بعد وفات يافت . رحمة الله
پيمان نامه حكميت
چون دو لشكر حكومت حكمين را پذيرفتند، سلاح را كنار گذاشتند، اعيان دو لشكر جمع شدند و دبيرى را احضار كردند.
عبدالله بن ابى رافع دبير اميرالمؤ منين على عليه السلام حاضر شد و آن حضرت فرمود:
بنويس ، بسم الله الرحمن الرحيم ، اين قراردادى است بين اميرالمؤ منين على عليه السلام و معاوية بن ابى سفيان .
معاويه گفت : يا على ، اگر تو را اميرالمؤ منين مى دانستم ، با تو جنگ نمى كردم .
على عليه السلام فرمود:
الله اكبر، صدق رسول خدا صلى الله عليه و آله ، روزى در جنگ حديبيه زمانى كه مشركين سد راه مكه شدند و در پايان به نوشتن صلح نامه انجاميد بودم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا خواند و فرمود: بنويس . بسم الله الرحمن الرحيم ، اين صلحى است كه محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله با اهل مكه منعقد مى كند.
پدرت ، ابوسفيان گفت : اى محمد صلى الله عليه و آله ، اگر بر رسالت تو اقرار و اعتراف داشتم با تو جنگ نمى كردم ، پس بفرما تا نام تو و پدرت و نام من و پدرم را بنويسند.
سرانجام من دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله آنچه ابوسفيان گفت نوشتم من از آن كار ناراحت شدم . برادرم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله به من فرمود، يا على ! ناراحت نباش ، چنين روزى براى تو هم خواهد بود. من براى پدر مى نويسم و تو براى پسرش مى نگارى و اكنون اى كاتب ! آنچه معاويه مى خواهد بنويس .
عمروعاص گفت : يا على ! ما را با مشركين و كافران مقايسه مى كنى ؟ در حالى كه ما از مؤ منانيم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام بر او بانگ زد: اى پسر نابغه ! خاموش باش . تو دوست مشركان و دشمن مؤ منان بودى . در ضلالت راءس و رئيس و در اسلام دنباله رو نابكاران بودى ، آيا تو از آن جماعت نيستى كه با محمد مصطفى صلى الله عليه و آله دشمنى كرد و جنگيد؟ بعد از او در امتش فتنه افكندى ، تو ابتر پسر ابتر، دشمن خدا و رسول و اهل بيت رسولى . برخيز و از اين مكان دور شو، كه جاى تو اينجا نيست .
عمروعاص ساكت و خاموش از جايگاه خود برخاست و در مكان ديگرى نشست .
پس جمعى از اصحاب شمشيرها را حمايل كرده و در وفادارى و حمايت از على عليه السلام گفتند، كه يا اميرالمؤ منين ! ما با جان مال و فرزند در فرمان تو هستيم هر چه دستور فرمايى مطيع و فرمانبرداريم . از جمله آنان سهل بن حنيف ، صعصعة بن صوحان عبدى ، عبدالله بن خباب ، منذر بن جارود عبدى و مالك اشتر نخعى بودند.
اميرالمؤ منين على عليه السلام بسيار خشنود شد، و با آنان مهربانى كرده و آنان را تحسين كرد.
سپس به دبير خويش فرمود: بنويس اين قراردادى است بين على بن ابى طالب عليه السلام و معاوية بن ابى سفيان .
ابوالاعور سلمى گفت : ابتدا نام معاويه را ذكر كن ،
مالك اشتر گفت : خاموش باش ، هيچ كرامتى براى تو و معاويه نيست ، تا او را مقدم كنيم ، ما نام على بن ابى طالب عليه السلام را كه معاويه و غير معاويه برترى و فضيلت دارد مقدم مى داريم .
معاويه گفت : اى اشتر! هر كدام را مى خواهى مقدم كن .
متن پيمان نامه
بسم الله الرحمن الرحيم ، اين قراردادى است بين على بن ابى طالب عليه السلام و معاوية بن ابى سفيان و بين اهل عراق و حجاز از شيعيان على عليه السلام و اهل شام از هواخواهان معاويه ، كه بر حكم كتاب رسول خدا گردن نهند و آنچه را قرآن احيا كرده است زنده كنند و آنچه را قرآن ميرانده است بميرانند، عبدالله بن قيس يعنى ابوموسى اشعرى نماينده على بن ابى طالب عليه السلام و عمروعاص نماينده معاويه به عنوان حكمين انتخاب مى شوند على بن ابى طالب عليه السلام و معاويه از حكمين عهد و ميثاق مى گيرند تا بر اساس دستورات قرآن و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله دوارى كنند.
جان و مال دو داور در امان باشد و كسى متعرض آنان نشود افراد دو لشكر به مفاد اين پيمان راضى باشند و اهل عراق و حجاز به اوطان خويش باز گردند و اهل شام به شام مراجعت كنند و اجتماع حكمين در دومة الجندل تشكل شود و مهلت اين قرار داد يك سال است . والسلام .
عبدالله بن ابى رافع دبير اميرالمؤ منين على عليه السلام قرارداد نامه را براى اهل شام نوشت و عمار بن عباد كلبى دبير معاويه هم پيمان نامه را براى اهل عراق به نگارش در آورد و عده اى از معارف عراق بر نسخه اهل شام امضاء و گواهى كردند و جمعى از معتمدان اهل شام بر نسخه اهل عراق گواهى نوشتند.
نخستين اعتراض از لشكر على عليه السلام
پس از نوشتن پيمان نامه و گواهى آن ، مردى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السلام از قبيله ربيعه (98)بر اسب نشست و گفت : آبى به من دهيد، چون آب نوشيد، بر لشكر اميرالمؤ منين حمله كرد و ساعتى ادامه داد و مجددا آب خواست ، چون آب خورد بار ديگر به لشكر معاويه حمله كرد و رجز خواند، گاهى به لشكر معاويه و گاهى به ياران على عليه السلام حمله كرد و به آواز بلند مى گفت :
اى مردم ! بدانيد من على و معاويه و از حكم آنان بيزارم لا حكم الا الله و لو كره المشركون .
و در اثناى حمله به ياران على عليه السلام كه مردم را با شمشير و نيزه مى زد كشته شد، او نخستين خارجى بود كه در مقابل اميرالمؤ منين و يارانش ‍ شمشير كشيد.
نگرانى ياران على عليه السلام از معاويه
چون قرارداد نوشته و مهر و گواهى شد، معاويه عمروعاص كه به غرض و هدف خويش رسيدند خوشحال و دلشاد بودند، اما ياران صميمى على عليه السلام دل تنگ بودند، مالك اشتر نخعى ، عدى بن حاتم طائى و عمرو بن حمق الخزاعى و شريح بن هانى و زحر بن قيس جعفى و احنف بن قيس ‍ تميمى و جماعتى از ياران ديگر به معاويه نزديك شدند و گفتند:
اى معاويه ! ما از حق دست بردار نيستيم و امروز بر همان عقيده ايم كه ديروز بوديم ، تو از ترس شمشير ما به قرآن پناه بردى و ما را به كتاب خدا خواندى ، ما هم شما را اجابت كرديم . حكمى كه حكمين بكنند اگر بر معيار حق باشد، مى پذيريم وگرنه ما جنگ را چاره نهايى مى دانيم تا يكى از ما يا شما باقى بماند.
معاويه گفت : هر چه مى خواهيد، همان كنيد.
سپس منادى معاويه ، اهل شام را آواز داد تا به شام برگردند و اميرالمؤ منين فرمود تا اهل عراق و حجاز به وطن خويش برگردند.
نصيحت ابوموسى در راه دومة الجندل
ابوموسى اشعرى به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد گفت :يا اميرالمؤ منين از مكر و خدعه ماءمون نيستم ، از تو مى خواهم جمعى از اصحاب خويش را با من به دومة الجندل بفرستى تا راهنما و مشاور من در مقابل عمروعاص باشند، على عليه السلام شريح بن هانى را با پانصد تن (99) به همراهى ابوموسى به دومة الجندل فرستاد تا از احوال او باشند.
شريح بن