 هانى در بين راه به ابوموسى گفت : كارى بزرگ را به عهده گرفتى كه مسئوليتى عظيم دارد، اگر خطا و لغزش كنى با هيچ چيز جبران نمى شود. از حق چشم مپوش و باطل را حمايت نكن و بنگر با چه كسى مقابله مى كنى ، با مردى مثل عمروعاص كه دين و ايمان ندارد و جز به دنيا و مال دنيا نمى انديشد. او مردى مكار و حيله گر است ، مواظب باش تا در ورطه هلاكت نيفتى .
ابوموسى اشعرى گفت : تلاش مى كنم تا باطل را دفع و طرفين را راضى كنم . معاويه شرحبيل بن سمط الكندى را با جمعى انبوه به همراهى عمروعاص ‍ به دومة الجندل اعزام كرد.
عمروعاص و ابوموسى در دومة الجندل
نماينده على عليه السلام و معاويه در دومة الجندل حاضر شدند، عمروعاص قبل از ابوموسى به آنجا رسيد، وقتى ابوموسى با همراهيان به دومة الجندل رسيد، عمروعاص به استقبال او آمد و او را سلام خوش آمد گفت .
ابوموسى نيز او را به سينه خويش چسباند و مصافحه كرد سپس ‍ عمروعاص او را نزد خود نشانيد ساعتى به تعارف و عيش پرداخته با هم طعام خوردند.
بعد از آن هر روز ساعت ها با هم مى نشستند و بحث و گفت و گو مى كردند. و روزهاى طولانى به اين نحو سپرى كردند، به گونه اى كه ياران اميرالمؤ منين عليه السلام نگران قضيه شدند، تا اين كه عدى بن حاتم طائى گفت : اى عمرو! تو مرد مورد اعتماد نيستى و ابوموسى نيز مردى ضعيف و كم خرد است .
عمروعاص گفت : اى عدى تو را دخالتى در اين كار نيست .
بر اثر طولانى شدن مدت حكميت ، بر زبان ها افتاد كه عمروعاص ، ابوموسى را فريب مى دهد تا مولاى خود على بن ابى طالب را خلع كند و جمعى ديگر به گوش معاويه رساندند مه عمروعاص خلافت را براى خود مى خواهد، معاويه دلتنگ شد، مغيرة بن شعبه را به نزد عمروعاص فرستاد، مغيره در دومة الجندل بر عمروعاص وارد شد و ساعتى به مباحثه و گفت و گو نشستند سپس با ابوموسى ملاقات كرده ، سخن گفتند.
مغيره به نزد معاويه رفت و گفت : هر دو را ديدم و سخنان آنان را شنيدم ، اما در كار ابوموسى شك ندارم كه او على بن ابى طالب عليه السلام را از خلافت خلع مى كند، و ليكن از عمروعاص سخنى شنيدم كه اراده كارى دارد.
معاويه با شنيدن سخن مغيره غمناك شد، شعرى به اين مضمون گفت و براى عمروعاص فرستاد:
سخنهايى از تو شنيدم اما باور ندارم و يقين مى دانم كه رضاى من را نگاه مى دارى و هرگز حق ما را فراموش نمى كنى .
به جهت طولانى شدن مدت ، مردم به عمروعاص و ابوموسى اعتراض ‍ كرده ، و فرياد برآوردند: اى ابوموسى و عمروعاص : زمان به دراز كشيد شما هنوز حكمى نكرديد، مى ترسيم مدت يك سال تمام شود و شما كارى نكنيد و دوباره جنگ آغاز شود.
عمروعاص با شنيدن اين سخنان به نزد ابوموسى رفت و گفت : اى ابوموسى ! اهل عراق در طلب خون عثمان كمتر از اهل شما نيستند، شرف معاويه و حال او را در بنى اميه مى دانى ، در اين كار چه انديشه و نظرى دارى بيان كن .
ابوموسى گفت : اگر در روز قتل عثمان در مدينه حاضر بودم . حتما او را بارى مى دادم ، اما معاويه در بنى اميه شريف تر از على بن ابى طالب عليه السلام در بين بنى هاشم نيست .
عمروعاص گفت :
راست مى گويى ، ولى تو نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام از من به معاويه ناصح تر نيستى ، اما اگر كسى بگويد معاويه از طلقاست و پدر او سر كرده جنگ احزاب بود، راست گفته است ، و همچنين اگر كسى بگويد على عليه السلام كشتگان عثمان را در كنار خويش نگه داشته و انصار عثمان را در جنگ جمل كشته ، راست گفته است .
اى ابوموسى ! پيشنهاد دارم و مصلحتى انديشيدم كه صلاح مسلمانان در آن است ، من معاويه را از خلافت خلع مى كنم و تو هم على بن ابى طالب را از خلافت بر كنار كن ، تا خلافت را به عبدالله بن عمر خطاب كه مردى عابد و زاهد است و به جنگ و خونريزى رغبت ندارد واگذار كنيم .
ابوموسى گفت : پيشنهاد نيكو و راءى پسنديده اى است .
عمروعاص گفت : چه روز اين داورى را اعلام كنيم .
ابوموسى گفت : فردا روز دوشنبه است ، دوشنبه روز مباركى است . مردم را جمع كنيم و بعد از خطبه اين تصميم را اعلام داريم .
فريب ابوموسى اشعرى
روز دوشنبه مردم براى استماع نظريات حكمين اجتماع كردند، ابوموسى و عمروعاص با همراهان خويش در جايگاه حاضر شدند.
عمروعاص گفت : اى ابوموسى ! تو را به خدا سوگند مى دهم ، چه كسى به خلافت سزاوارتر است ، انسان غدار يا وفادار!
ابوموسى گفت : معلوم است وفادار بهتر از غدار است .
عمرو گفت : درباره عثمان چه مى گويى ، آيا ظالم بود كه كشته شد يا مظلوم ؟ ابوموسى گفت : مظلومانه كشته شد.
عمرو گفت : آيا قاتل او بايد قصاص شود يا نه ؟
ابوموسى : بايد قصاص شود.
عمرو: آيا اولياء عثمان بايد قاتلين را قصاص كنند يا خير؟
ابوموسى : بلى اولياى عثمان بر اين كار ولايت داند، چون خداى تعالى فرمود:
من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا (100)
عمرو: آيا قبول دارى معاويه از اولياى عثمان است يا خير؟
ابوموسى : بلى ، معاويه از اقوام و اولياى عثمان است .
عمروعاص گفت : اى مردم ! شاهد باشيد كه ابوموسى گواهى مى دهد عثمان مظلومانه كشته شد و معاويه از اولياى او و قصاص كننده قاتلين اوست .
ابوموسى گفت : اى عمروعاص ، برخيز طبق توافق ديروز معاويه را از خلافت عزل كن تا من بعد از تو على بن ابى طالب عليه السلام را خلع كنم .
عمرو گفت : سبحان الله ، محال است بر تو سبقت بگيرم ، بلكه خداوند تو را بر من به سبب هجرت و ايمان مقدم داشته است ، برخيز و سخن خويش را بيان كن تا من هم آنچه گفتى بگويم .
ابوموسى برخاست و بر منبر نشست بعد از حمد و ثناى خداى سبحان گفت :
اى مردم ، بهترين شما كسى است كه هواى نفس خويش را بيشتر كنترل كند و بدترين شما آن كسى است كه شرش بيشتر باشد، شما مى دانيد كه در جنگ چند هزار نفر كشته شدند در جنگ متقى و محق و مبطل و با هم كشته مى شوند، ما در اين قضايا تدبير و تفكر كرديم و به نتيجه رسيديم ، على بن ابى طالب عليه السلام و معاويه را زا خلافت خلع و بر كنار كنيم و عبدالله بن عمر بن خطاب را كه مردى ملايم و طلب است به خلافت منصوب كنيم .
اى مردم ! من على بن ابى طالب عليه السلام را از خلافت كنار مى گذارم همان گونه كه اين انگشتر را زا انگشت بيرون مى كنم و انگشتر از انگشت بيرون كرد.
بى درنگ عمروعاص برخاست و گفت : اى مردم ! ابوموسى كه يار رسول خدا صلى الله عليه و آله همنشين ابوبكر و عامل عمر بن خطاب و حكم اهل عراق و نماينده على بن ابى طالب عليه السلام است ، در اين لحظه على بن باى طالب عليه السلام را از خلافت خلع و از زعامت خلق كنار گذاشت .
اما من معاويه را به خلافت نصب مى كنم چنان كه انگشتر در انگشت خويش مى كنم ، بلافاصله بر جاى خود نشست . (101)
ابوموسى به خشم و آمد گفت : به خدا سوگند قرار ما چنين نبود؛ اى عمروعاص ! خداى تعالى عذاب تو را زياد گرداند، لعنت خدا بر تو باد. اى مكار! اى فاسق جبار و اى بد سگال حيله گر مثل تو همچون مثل سگ باشد كه خداى تعالى فرمود:
كمثل الكلب ان تحمل عيله يلهث او تتركه يلهث . (102)
عمرو گفت : بله ، مثل تو چون آن حمار باشد كه در قرآن اشاره شد.
كمثل الحمار يحمل اسفا