را. (103)
عكس العمل ياران على عليه السلام
اهل عراق فرياد آمدند و گفتند:
به خدا سوگند اين حيله و خدعه است ، هرگز به آن راضى نمى شويم . مردم به اهل شام دشنام و ناسزا مى گفتند و در مقابل دشنام و ناسزا مى شنيدند. سعيد بن قيس همدانى برخاست و گفت : اگر كلام اميرالمؤ منين على عليه السلام را گوش مى كرديد و بر صراط هدايت مى مانديد امروز اين ذلت را لمس نمى كرديم هر چند بر ما لازم نيست گمراهى و ضلالت عمروعاص ‍ و ابوموسى را بپذيريم كه هرگز راى آن دو را نمى پذيريم و ما امروز بر همان عقيده ديروزيم .
سپس اصحاب على بن ابى طالب عليه السلام كلام سعيد بن قيس را تاييد كردند؛ اما اشعث بن قيس از شرم ساكت و خاموش بود.
كردوس بن هانى گفت : اى اشعث ! تو نخستين كسى بودى كه سد راه اميرالمؤ منين على عليه السلام شدى و در سنت مصطفى صلى الله عليه و آله و شريعت محمد صلى الله عليه و آله خلل وارد كردى ، اشعث از سخنان او دلتنگ و ناراحت شد.
خبر حكم حكمين به اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد با ابراز تاءسف فرمود:
از اول مى دانستم كه ابوموسى اهل اين كار نيست و تلاش كردم تا غير ابوموسى اشعرى را براى حكميت انتخاب كنم ، اما شما لجاجت كرده ، و گفتيد، ابوموسى از همه لايق تر است . چون چاره ديگرى نداشتم ، شما را به خود واگذار كردم تا امروز ديديد كه ابوموسى صلاحيت براى مقابله با عمروعاص را نداشت . اكنون بايد صبر كنيد و هيچ بهانه و دليلى براى جنگ مجدد با معاويه را نداريد. بايد مدت يك سال را بر طبق قرارداد تحمل كنيد، تا مدت منقضى شود.
همگان به خانه هاى خويش باز گرديد و منتظر فرمان و قضاى الهى باشيد.
اهل عراق به عراق و اهل شام به شام مراجعت كردند.
ابوموسى اشعرى از خجالت و شرم از اميرالمؤ منين على عليه السلام و ترس ‍ از اصحاب آن حضرت و شماتت مردم به كوفه باز نگشت ، بلكه راه مكه را در پيش گرفت و در آنجا ساكن شد.
سؤ ال از قضا و قدر
در بين راه مردى از اهل كوفه پرسيد: (104) يا اميرالمؤ منين !آيا آمد ما به شام و جنگيدن با اهل شام و معاويه به قضا و قدر الهى بود يا نه ؟
على عليه السلام فرمود:
اى شيخ !قسم به آن خدايى كه دانه را شكافت ، هر قدمى كه برداشتيم و هر تپه اى را كه بالا رفتيم و پايين آمديم و قضا و قدر خداى تعالى بود.
مرد كوفى پرسيد: يا اميرالمؤ منين !پس ثواب و اجراى در اين صورت براى ما متصور نيست ؟
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود:
چرا!اينگونه نيست كه مى گويى . بلكه خداوند اجرى عظيم و پاداشى جزيل براى پيمودن كوه و دره ، و رفتن از كوفه تا صفين و برگشتن به پاس خدمات استوارى و مجاهدت و اطاعت و فرمانبردارى از امام خويش به شما عنايت مى كند.
اى شيخ !شايد گمان مى كردى اين صعود و نزول و جنگ و جهاد ما به قضاى حتمى و قدر لازم انجام شد.
مرد كوفى گفت : يا اميرالمؤ منين ، همچنان كه مى گويى ، ظن و گمان من است .
على عليه السلام فرمود:
چنين نيست ، اگر به قضاى حتمى و قدر لازم باشد ثواب و عقاب و كيفر و پاداش معنى ندارد و وعده وعيد الهى لغو باشد و هيچ مجرمى نبايد ملامت شود و هيچ محسنى نبايد مورد تحسين واقع شود!
گفت : يا اميرالمؤ منين ، بيشتر بيان كن تا بدانم .
حضرت فرمود:
ان الله امر تخييرا و نهى تحذيرا و كلف يسيرا، يعص مغلوبا ولم يكلف تعنتا، لم يرسل الانبيا عبثا، ولم ينزل الكتب لعبا.
اى شيخ ، خداى بزرگ به انسان اختيار و اراده داده و بر هيچ امر و نهيى اجبار نكرده است ، هيچ كسى در اطاعت مكره و در معصيت ملزم نيست وگرنه ارسال رسل بازيچه و انزال كتب بيهوده بود.
مرد كوفى چون اين جواب را از اميرالمؤ منين عليه السلام شنيد، شاد و خندان شد و اشعارى در مدح و ثناى آن حضرت سرود، كه مطلع آن چنين است :
انت الامام الذى نرجوا بطاعته 	
	يوم النشور من الرحمن رضوانا

يا على !تو آن امام هستى كه به سبب اطاعت و متابعت او آرزوى بهشت رضوان از خداى تعالى داريم .فصل ششم حوادث بعد از جنگ صفين
1- غارت مسلمين به دستور معاويه
بعد از فريب اهل عراق به وسيله مكر و خدعه و جلوگيرى از پيروزى سپاهيان اميرالمؤ منين على عليه السلام و حميت نابخردانه ابوموسى اشعرى ، لشكر شام به شام و لشكر عراق به عراق مراجعت كردند و اميرالمؤ منين على عليه السلام در كوفه مستقر شد.
معاويه ، ضحاك بن قيس فهرى را كه از معارف لشكر او بود فرا خواند و خيل عظيمى از سواران شام به او سپرد و گفت : اى ضحاك از طريق سماوة به جانب كوفه برو و در راه هر چه را يافتى غارت و هر كسى از شيعيان على عليه السلام را ديدى به قتل برسان .
ضحاك با سواران خويش به منزل ثعلبيه رسيد و از آنجا در قطقطانه فرود آمد اميرالمؤ منين چون اين خبر را شنيد، يكى از فرماندهان خويش به نام حجر بن عدى كندى را با هزار سوار به آن ناحيه فرستاد، تا شر ضحاك را دفع كند؛ اما هنوز حجر بن عدى خود را به ضحاك نرسانده بود كه ضحاك به قبيله بنى كلب رسيده و مشغول قتل و غارت شد، و رئيس قبيله ثعلبيه به نام عمرو بن مسعود را كه از اخيار اصحاب اميرالمؤ منين على عليه السلام بود، كشتند، ضحاك وقتى از خبر آمدن حجر بن عدى با خبر شد به سربازان خويش گفت .
شما رئيس قبيله را كشتيد و شهرهاى آنان را غارت كرديد و در نزديك كوفه هستيد، اما چون توانايى قدرت مقابله با حجر بن عدى را نداريم ، به شام برمى گرديم تا از ياران على عليه السلام آسيب نبينيم . اگر به دنبال ما بيايند، مى گريزيم و سالم به شام مى رسيم و يا ما را ملاقات مى كنند؛ در اين صورت با آنها مقابله مى كنيم .
حجر از گريختن ضحاك خبر يافت و به تعقيب او شتافت ، در سرزمين بنى كلب به آنها رسيد، با هم به جنگ پرداختند از اهل كوفه چهار نفر و از اهل شام هفت نفر كشته شدند، ضحاك با سوارانش منهزم و متوارى شدند و خود را به شام رساندند.
حجر بن عدى آنان را تعقيب نكرد و به كوفه مراجعت كرد.
2- ماموريت يزيد بن شجره به مكه
چون ضحاك مغلوب شد، معاويه مردى از معروفين شام به نام يزيد بن شجرة را فرا خواند و گفت :
مى خواهم به مكه بروى ، حج بگذارى و عامل على بن ابى طالب عليه السلام را از مكه بيرون كنى و از حاجيان كه از اطراف و اكناف براى مراسم حج مى آيند براى من بيعت بستانى تا به خلافت من اقرار كنند و از على عليه السلام بيزارى جويند.
معاويه گفت : من به بصيرت ، رشادت و دور انديشى تو يقين دارم . تو را براى جنگ به حرم خداى تعالى نمى فرستم . بلكه تو را براى حج گزاردن ماءموريت مى دهم ، حرمت خدا را در حرم نگه دار و اگر بتوانى بدون قتال و خونريزى عامل على بن ابى طالب عليه السلام را از مكه بيرون كن .
يزيد بن شجره گفت : سمعا و طاعتا. به جان دل فرمان مى برم .
معاويه سه هزار نفر از نخبگان و مبارزان اهل شام را به او سپرد و بار ديگر گفت ، اى يزيد!تو توصيه مى كنم فراموش نكن تو به مكه مى روى كه حرم امن الهى و پناهگاه مؤ منين است ، مولد من آنجاست و قوم عشيره من در آنجا ساكن اند آنان را نترسان و آزارى نرسان . با اهل مكه قتال نكن جنگ و خونريزى در حرم را دوست ندارم .
يزيد بن شجره به جانب مكه روان شد.
قثم ب