ويه دست به تعرض و غارت نمى زند. اما هنوز يك ماه نگذشته بود كه او يكى از اصحاب خود به نام سفيان بن عوف را با لشكر انبوه به سمت عراق فرستاد تا آن نواحى را غارت كند و شيعيان على عليه السلام را هر كجا ديدند بكشند.
آن جماعت به شهر هيت آمدند، كميل بن زياد از اصحاب اميرالمؤ منين على عليه السلام والى آن شهر چون خبر يافت ، غارتگران به سوى شهر او مى آيند، فردى را با پنجاه نفر نفر به جاى خويش گذاشت و خود به مقابله با لشكر معاويه شتافت ، وقتى كميل از شهر هيت بيرون رفت ، سفيان بن عوف از راه ديگرى وارد شد و شهر هيت و اطراف آن را غارت كرد. هيچ كس نبود تا در مقابل آنان مقاومت كند.
سپس سفيان بن عوف پس از غارت هيت به شهر انبار روان شد و مردى از اصحاب اميرالمؤ منين على عليه السلام به نام اشرس بن حسان كه از طرف آن حضرت والى آنجا بود گرفت و كشت و چند نفر ديگر را شيعيان و موافقان (107) اميرالمؤ منين عليه السلام را هم كشتند و شهر را به كلى به باد غارت و تاراج دادند، و هر چه در آن شهر يافتند از قليل و كثير با خود به شام بردند.
چون خبر غارت آن دو شهر به اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد، عزم داشت خويشتن به تعقيب آنان پردازد، اما مصلحت نديد، لذا سعيد بن قيس همدانى را فرا خواند و جمعى از سواران كوفه را در اختيار او گذاشت و گفت :
به دنبال سفيان بن عوف و همراهان او برود و آنان را بگيرد.
سعيد بن قيس (108) بر حسب فرمان اميرالمؤ منين على عليه السلام با عجله حركت كرد تا به سرزمين عانات رسيد ولى لشكر شام از آنجا گذشته به صفين رسيدند و از صفين هم گريخته به سوى شام حركت كردند.
سعيد بن قيس همدانى و همراهان تا صفين اسب تاختند؛ اما اثرى از آنان نيافتند، سعيد بن نزد على عليه السلام بازگشت و اخبار و حوادث را بيان كرد و ماجراى غارت هيت را شرح نمود.
اميرالمؤ منين على عليه السلام نامه اى به كميل بن زياد نوشت و او را از تخليه شهر و ضايع كردند اموال مردم مذمت و ملامت كرد.
5- معاويه در اندشيه غارتى ديگر
بعد زا چند روزى معاويه به يكى از اشرار شام به نام عبدالرحمن بن اشيم ماءموريت داد تا با خيل كثيرى از اهل شام متوجه شهر جزيره شود، تا در آنجا اصحاب اميرالمؤ منين على عليه السلام را بكشد و اموال آنان را غارت كند.
عبدالرحمن بر حسب فرمان معاويه به سوى جزيره حركت كرد، ولايت جزيره به عهده يكى از اصحاب اميرالمؤ منين به نام شبيب بن عامر بود.
شبيب نامه اى به كميل بن زياد نوشت و ضمن استمداد و كمك به او خبر داد كه لشكر شام با سواران بسيارى براى غارت جزيره به اين سو مى آيند. كميل در جواب او نوشت : مقصودت را فهميدم ، با سواران خود به يارى تو مى شتابم .
سپس كميل بن زياد، عبدالله بن وهب راسبى را به جاى خود گمارد و با چهارصد سوار نيرومند و قهرمان به كمك شبيب بن عامر شتافت و شبيب هم با شش صد سوار بيرون آمد و جمعا با هزار سوار به مقابله غارتگران شام رفتند.
عبدالرحمن با لشكرى مرتب به سوى كميل آمد، تا به يكديگر رسيدند. كميل بن زياد رجز خواند و بر آنان حمله كرد. شبيب بن عامر به دنبال او حمله را آغاز نمود و دو لشكر به هم آميختند و به نبرد پرداختند.
از سواران كميل بن زياد دو نفر و از شبيب چهار نفر شهيد شدند. اما از لشكر شام جمع كثيرى كشته و زخمى شدند و بقيه پا به فرار گذاشتند. چون پيروزى از آن سربازان كميل بن زياد شد، دستور داد آنان را تعقيب نكنند تا به سوى شام بگريزند.
وقتى خبر شكست لشكر معاويه و پيروزى و ايثارگرى كميل بن زياد به اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد، دلشاد و مسرور شد و نامه اى به كميل به اين مضمون نوشت :
حمد و سپاس خداى را كه براى هر كسى هر آنچه خواهد عمل كند و بر هر كسى اراده كند نصرت عنايت فرمايد، خداوند بهترين ياور و ناصر و مولاست . احسان و مددى كه در حق مسلمين و امام خويش كردى و مى كنى از ما پنهان نيست هميشه به تو گمان نيكو و حسن ظن داشتيم و لياقت تو براى ما معلوم بود. خداى تعالى جزاى خير به تو عنايت فرمايد و ثواب صابران و مجاهدان را به تو نصيب گرداند، اين بار كه بدون اجازه من به امداد رفتى و اهالى جزيره را استمداد كردى كارى نيكو بود؛ اما بعد از اين چنين كارى بدون اجازه انجام نده ، قبل از آن مرا از كيفيت كار خبر ده تا آنچه صلاح باشد دستور دهم . والسلام .
اميرالمؤ منين على عليه السلام شبيه همين نامه را براى شبيب بن عامر نوشت فقط اين كلمات را اضافه فرمود: بدان اى شبيب ! خداوند ناصر كسى است كه خدايش را نصرت و در راه او مجاهدت كند.
6-فتنه اهل يمن
در اثناى غارتگريهاى پيروان معاويه ، خبر رسيد كه طرفداران عثمان در يمن (109) سر به شورش برداشته و با اميرالمؤ منين على مخالفت كرده و از آن جنايت اعلام برائت نموده اند.
نماينده و والى اميرالمؤ منين على عليه السلام ، عبيدالله بن عباس بود كه در صنعا سكونت داشت .
عبيدالله بن عباس مخالفين على بن ابى طالب عليه السلام را به حضور خويش خواند و گفت :
اى مردم ! اين چيست كه اعلام مخالفت مى كنيد و فساد به راه انداختيد و خون عثمان را از على بن ابى طالب عليه السلام طلب مى كنيد؟ شما را به طلب خون عثمان چه كار! چه نسبت و خويشاوندى با عثمان داريد! شما جمعى رعيت هستيد، به زندگى خويش مشغول بوديد، حالا كه غارت و تاراج تابعين معاويه را شنيديد، سينه سپر كرده و گردن كشى مى كنيد و با اميرالمؤ منين على عليه السلام پسر عم من و داماد مصطفى صلى الله عليه و آله مخالفت مى كنيد، بر جاى خويش بنشينيد و خون عثمان را بهانه نسازيد.
آنان قانع نشده و دست از مخالفت برنداشتند.
عبيدالله عباس چند تن از سران آنان را گرفته زندانى كرد.
چون اقوام زندانيان خبر يافتند نامه اى به عبيدالله نوشتند و گفتند: خويشان و اقوام ما را كه زندانى كرده اى آزاد كن ، وگرنه با تو و امير تو مخالفت مى كنيم .
عبيدالله از آزادى آنان امتناع كرد. اهل يمن چون چنين ديدند، مخالفت با اميرالمؤ منين على عليه السلام را آغاز كرده از پرداخت زكات امتناع كردند و تمرد و عصيان را آشكار نمودند.
عبيدالله با نوشتن نامه اى ، اميرالمؤ منين على عليه السلام را از مخالفت مردم يمن و صنعا آگاه كرد و آنچه از مخالفت و عصيان ديده و شنيده بود، شرح داد.
اميرالمؤ منين عليه السلام يزيد بن انس الارحبى را فرا خواند و فرمود:
آيا خبر دارى كه اقوام تو در يمن فتنه و فساد در پيش گرفتند، بر من و عامل من نافرمانى و تمرد مى كنند!
يزيد گفت : يا على ! به قوم خويش نسبت به تو حسن ظن داشتم و احتمال مخالفت نمى دادم ؛ اگر صلاح بدانى به سوى آنان بروم و كيفيت حال را معلوم كنم يا اين كه نامه اى بنويسم و از ضمير آنان با خبر شوم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: من خود براى ايشان نامه اى مى نويسم تا حقيقت معلوم شود.
و حضرت نامه اى به اين مضمون نوشت :
اى اهل يمن ! به من خبر رسيده ، كه راه اختلاف و تفرقه در پيش گرفتيد و بر عامل من عبيدالله بن عباس اعتراض و نافرمانى داريد. البته بعد زا بيعت و اطاعت چنين روشى در پيش گرفت