خداست . پس تا مى توانى جرم پوش باش تا خداوند نيز عيب و جرم هاى تو را كه دوست دارى از ملتت پوشيده بماند، بپوشاند. (1923)
1931. احمق واقعى 
من نظر فى عيوب الناس ، فانكرها، ثم رضيها لنفسه ، فذلك الاحمق بعينه .
كسى كه عيب هاى مردم را بنگرد و بد شمرد، سپس آن ها را براى خود بپسندد چنين كسى احمق واقعى است .
1932. از خرده گرفتن بر ديگران بپرهيز (1924)
يا عبدالله ! لا تعجل فى عيب احد بذنبه ، فلعله مغفورله ، و لا تامن على نفسك صغير معصيه ، فلعلك معذب عليه . فليكفف من علم منكم عيب غيره لما يعلم من عيب نفسه ، وليكن الشكر شاغلا له على معافاته مما ابتلى به غيره .
اى بنده خدا! در خرده گيرى از گناه كسى شتاب مكن ؛ زيرا چه بسا كه او آمرزيده شده باشد و در مورد خويش به گناه كوچكى كه كرده اى ايمن مباش ؛ زيرا شايد كه به سبب آن عذاب شوى . پس هر يك از شما از ديگرى عيبى بداند، نبايد به خرده گيرى از او بپردازد؛ زيرا مى داند كه خود نيز عيبى دارد و بايد شكر اين موهبت كه عيب هايى كه در ديگران هست در او نيست ، وى را به خود مشغول دارد. (و از عيبجويى ديگران باز ايستد). (1925)
1933. رابطه بين بخت و عيب 
عيبك مستور ما اسعدك جدك .
تا بخت يار توست ، عيبت پوشيده است . (1926)
1934. مانع عيب جويى 
من كساه الحياء ثوبه ، لم ير الناس عيبه .
هر كس كه شرم و حيا جامه خود را بر قامت او بپوشاند، مردم عيبش را نبينند. (1927)
1935. عيب جويى از مردم و مسامحه با خود
لا تكن ممن يرجو الاخره بغير العمل ، فهو على الناس طاعن ، و لنفسه مداهن .
چونان كسى مباش كه بدون عمل ، به آخرت اميد مى بندد، پس او مردم را سرزنش و عيبجويى مى كند، اما با خويش مسامحه مى نمايد. (1928)
1936. ابتدا به عيب خود بنگر
من نظر فى عيب نفسه اشتغل عن عيب غيره .
هر كه عيب خود را ببيند، از پرداختن به عيب ديگران باز ايستد. (1929)
1937. بزرگترين عيب 
اكبر العيب ان تعيب ما فيك مثله .
بزرگ ترين (بيشترين ) عيب اين است كه از چيزى خرده گيرى ، كه مانند آن در خودت وجود دارد. (1930)بخش هفدهم : انسان دروغگو و فاسق 
1938. جايگاه راستگو و دروغگو
جانبوا الكذب ؛ فانه مجانب للايمان ، الصادق على شفا منجاه و كرامه ، و الكاذب على شرف مهواه و مهانه .
از دروغگويى بركنار باشيد كه از ايمان فاصله دارد، راستگو در ساحل نجات و بزرگوارى است و دروغگو در لبه پرتگاه هلاكت و پستى است . (1931)
1939. تشبيه دروغگو به سراب 
يا بنى ! اياك و مصادقه الكذاب ، فانه كالسراب : يقرب عليك البعيد، و يبعد عليك القريب .
(پسر جانم !) از دوستى با دروغ پرداز دورى كن كه او چون سراب است ، دور را در نظر تو نزديك و نزديك را دور نشان مى دهد. (1932)
1940. پيوستن به اهل صدق 
يا مالك ! و الصق باهل الورع و الصدق 
(اى مالك !) به اهل ورع و صدق و راستى بپيوندد. (1933)
1941. بدترين گفتار
شر القول الكذب .
بدترين گفتار دروغگويى است . (1934)
1942. عاقبت مخالفت با شخص خيرخواه 
ان معصيه الناصح الشفيق العالم المجرب تورث الحسره ، و تعقب الندامه .
همانا نافرمانى و سرپيچى از نصيحت ناصح مهربان و عالم تجربه ديده موجب حسرت گردد و پشيمانى به دنبال مى آورد. (1935)
1943. آلوده شدن به دروغگويى 
لا تحدث الناس بكل ما سمعت به ، فكفى بذلك كذبا .
هر چه را شنيدى براى مردم حكايت مكن ، كه همين براى آلودگى به دروغگويى كافى است . (1936)
1944. راستگويى امام (ع )
و الله ما كتمت و شمه ، و لا كذبت كذبه .
به خدا سوگند، كلمه اى را نهان نداشتم دروغى هم بر زبان نراندم . (1937)
1945. چون مرده در بين زندگان 
و آخر فد تسمى عالما و ليس به ، فاقتبس جهائل من جهال ، و اضاليل من ضلال ... فالصوره صوره انسان ، و القلب قلب حيوان ، لا يعرف باب الهدى فيتبعه ، و لا باب العمى فيصد عنه . و ذلك ميت الاحياء .
انسانى ديگر نيز وجود دارد كه نام عالم به خود گرفته و عالم نيست (اين نابخرد) نادانى هايى را از نادانان و گمراهى هايى را از گمراهان كسب كرده است . صورتش صورت انسانى است ، ولى قلبى چون قلب حيوانى در درونش است . اين نابكار در ورودى رشد و هدايت را نمى شناسد، (كه از آن وارد شود) و از رشد و هدايت پيروى نمايد. نيز (اين انسان ها) در ورودى نابينايى را نمى داند تا از ورود به آن امتناع بورزد و اوست مرده اى در ميان زندگان . (1938)
1946. فريب دروغگويى ها
اين تذهب بكم المذاهب ، و تتيه بكم الغياهب ، و تخدعكم الكواذب ؟
(اى مردم )! اين راه هاى مختلف شما را به كجا مى برد؟ و تاريكى ها در كدامين بيابان ها سرگردانتان مى سازد؟ و دروغ ها چگونه شما را مى فريبد؟ (1939)بخش هجدهم : نكوهش و خودرايى 
1947. خطر تكيه كردن به راى 
قد خاطر من استغنى برايه .
كسى كه به راى خود اكتفا كند خويشتن را به خطر افكند. (1940)
1948. نابودى راى 
اللجاجه تسل الراى .
لجاجت راى را از بين مى برد. (1941)
1949. از بين رفتن راى 
الخلاف يهدم الراى .
مخالفت كردن راى را ويران مى كند. (1942)
1950. بى همانندى خدا
اياك و مساماه الله فى عظمته ، و التشبه به فى جبروته ، فان الله يذل كل جبار، و يهين كل مختال .
امام على عليه السلام در نامه اى به مالك اشتر فرمود: مبادا در بزرگى و عظمت خداوند با او همچشمى كنى و در جبروت و شكوه او به وى همانندى جويى كه خداوند هر جبارى را خوار مى سازد و هر خودبينى را بى مقدار.
1951. نشان نادانى (1943)
لا ترد على الناس كل ما حدثوك به : فكفى بذلك جهلا .
هر چه را مردم به تو گويند به نادرستى نسبت مده كه اين نشان نادانى است . (1944)بخش نوزدهم : اختلاف و تفرقه 
1952. سفارش به وحدت 
وصى بها جيشه حين بعثه الى العدو : اياكم و التفرق ! فاذا نزلتم فانزلوا جميعا، و اذا ارتحلتم فارتحلوا جميعا .
امام عليه السلام به سپاهى كه به جانب دشمن فرستاد، سفارش كرد: از تفرقه و اختلاف برحذر باشيد و هرگاه خواستيد جايى فرود آييد، باهم فرود آييد و هرگاه خواستيد كوچ كنيد با هم كوچ كنيد. (1945)
1953. علت تفرقه 
انما انتم اخوان على دين الله ، ما فرق بينكم الا خبث السرائر، و سوء الضمائر .
همانا شما به خاطر دين خدا برادر هم هستيد، شما را جز پليدى باطن ها و بدى درون ها از هم جدا نكرده است .
1954. سرنوشت انسان تنها (1946)
الزموا السواد الاعظم ؛ فان يد الله مع الجماعه . و اياكم و الفرقه ! فان الشاد من الناس للشيطان ، كما ان الشاد من الغنم للذئب .
همواره با جمعيت هاى (طرفدار حق ) باشيد كه دست خداوند با جمعيت است ، از پراكندگى و متفرق شدن دورى كنيد كه (انسان تنها) طعمه شيطان است چنان كه گوسفند تك رو، طعمه گرگ است . (1947)
1955. اهميت دل هاى متفق 
انه لا غناء فى كثره عددكم مع قله اجتماع قلوبكم .
به راستى كه بسيارى تعداد شما با كمى اجتماع دل هايتان سودى نمى بخشد. (1948)
1956. نعمت در سايه اتحاد
اياكم و التلون فى دين الله ؛ فان جماعه فيما تكرهون من الحق ، خير من فرقه فيما تحبون من الباطل . و ان الله سبحانه لم يعط احدا بفرقه خيرا ممن مضى ، و لا ممن بقى .
مبادا در دين دورويى ورزيد كه همبستگى و وحدت در راه حق گرچه كراهت داشته باشيد از پراكندگى در راه باطل گرچه مورد علاقه شما باشد بهتر است ؛ زيرا خداوند سبحان نه به گذشتگان و نه به آيندگان چيزى 