مارآكند، مى غلتيديد، نوشابه تان آب هاى گنديده بود و خوراكتان نان هاى خشكيده، خون يكديگر را مى ريختيد و پيوند خويشاوندى را مى گسستيد، بت ها در ميانتان برپا و زندگيتان آلوده به هرگونه خطا بود.

بعثت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)

به هنگامى كه مردم در سرگردانى، راه به جايى نمى بردند و در امواج فتنه ها و بحران ها دست و پا مى زدند و هوس ها و احساسات بر خردشان چيرگى يافته بود و خودبزرگ بينى، لغزش هاى پياپى را تحميلشان مى كرد و جاهليت جهل آكند، خالى و پوك و بىوزنشان كرده بود و حيرت زدگانى بى ثبات در سياست و گرفتار نادانى همه سويه بودند. خداوند او را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ برانگيخت و با دلسوزى تمام رهنمودشان داد و در راستاى روشن به پيششان برد و به پند و حكمت فراشان خواند.

جايگاه او، بهترين جايگاه ها و زمينه رويشش، شريف ترين رويشگاه هاى تاريخ بود. در كانهاى كرامت و در بستر سلامت. چنين بود كه دل هاى ابرار به سوى او مى گرويد و چشم ها به جانبش مى گرديد. خداوند با او كينه ها را دفن و آتش ها را خاموش كرد. بيگانگانى را پيوند برادرى داد و خويشاوندانى را پراكند. با او عزت ها(ى ناروا) را به ذلت و ذلت ها(ى نابجا) را به عزت بدل كرد. سخنش روشنگر و سكوتش زبانى ديگر بود

پيامبر و من

[ و] اين من بودم كه در كودكى، قهرمانان مشهور عرب را بر زمين كوفتم و شاخ اشراف ربيعه و مضر را درهم شكستم و شما خود در پيوند من با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هم به دليل خويشاوندى نزديك و هم به سبب منزلتى ويژه، جايگاه مرا مى شناسيد. او مرا از روزهايى كه نوزادى بودم، به دامن مى نشاند و به سينه مى چسباند. در بستر خويش پناهم مى داد، بدنش را به بدنم مى سائيد و از عطر دل آويزش بهره مندم مى ساخت. لقمه را مى جويد و در دهانم مى گذاشت و هرگز در گفتارم دروغى نشنيد و در كردارم خطايى نديد.

رسول خدا، هم او است كه از اوان شيرخوارگى، خداوند، عظيم ترين فرشتگانش را بر او گمارد تا شب و روز، او را به راه فضيلت ها و زيبايى هاى اخلاقى اش ـ در معيار جهانى ـ رهنمون باشند و من همواره چونان بچه شترى كه در پى مادر خويش است، به دنبال او بودم و او از اخلاق خويش هر روز برايم پرچمى بر مى افراشت و به پيروى ام فرمان مى داد.

همواره چنين بود كه او هر سال چندى را در غار حرا مى گذرانيد، پس تنها مرا رخصت ديدارش بود و كسى جز من او را نمى ديد.

آن روزها تنها سرپناهى كه خانواده اى اسلامى را در خود جاى داده بود خانه پيامبر و خديجه بود و من سومينشان بودم. روشناى وحى را مى ديدم و عطر پيامبرى را مى بوييدم و به هنگام فرود وحى بر او بى گمان ناله شيطان را شنيدم، پرسيدم: اى رسول خدا! اين ناله چيست؟ در پاسخ فرمود: اين شيطان است كه از پرستيده شدن، نوميد شده است. بى ترديد آنچه را كه من مى شنوم تو نيز مى شنوى و آنچه را كه من مى بينم تو نيز مى بينى جز اينكه تو پيامبر نيستى، هرچند كه وزير منى و رهرو بهترين راهى

توطئه قريش

خويشاوندان همزادمان بر آن شدند كه پيامبرمان را بكشند و ريشه مان را بركنند و در اين راه چه تصميم ها كه نگرفتند و چه كارها كه نكردند! زندگى خوش را حراممان كردند، فضاى بودنمان را به ترس و وحشت آكندند، پناهندگى به كوهى خشك را بر ما تحميل كردند، و سرانجام برايمان آتش جنگ افروختند. در اين ميان اراده بى برگشت خداوند بر اين تعلق گرفت كه امتياز دفاع از حوزه توحيد و پاسدارى حرمت هايش از آن ما باشد. در اين تلاش، مؤمنمان پاداش ديگر جهان را چشم داشت و كافرمان با انگيزه حمايت از تبار در صحنه حضور مى يافت. در حالى كه اگر ديگر شخصيت هاى قريش اسلام آوردند به حمايت هم پيمان يا عشيره اى كه مدافعشان بودند تكيه داشتند و از كشته شدن در امان بودند.

شمائى از ياران محمد(صلى الله عليه وآله)

من ياران محمد(صلى الله عليه وآله) را ديده ام و اينك هيچ يك از شما را همانند آنان نمى يابم. آنان در حالى كه همه شب را با سجده و قيام مى گذراندند، ژوليده موى و غبارآلوده خود را به روشناى صبح مى رساندند. گونه و پيشانى را به نوبت بر خاك مى نهادند و ياد معاد، چونان گدازه آتشفشانى از جا مى كندشان و به پاى مى جستند. پيشانى و فاصله دو چشمشان چنان پينه بسته بود كه مى پنداشتى نه پيشانى كه زانوان بزان است و هرگاه از خداوند ياد مى شد از هراس كيفر و اميدِ پاداش چنان مى گريستند كه گريبانشان را اشك فرو مى گرفت و چونان بيد در گذر تندبادها به خود مى لرزيدند.

جلوه اى از رفتار محمد(صلى الله عليه وآله)

سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چنين بود كه چون درگيرى اوج مى گرفت و دشمنان يورش مى آوردند در برابر سوزش شمشيرها و نيزه ها، خاندان خويش را سپر بلاى ياران مى كرد. چنين بود كه عبيده فرزند حارث و پسر عموى پيامبر گرامى اسلام در روز بدر، حمزه فرزند عبدالمطلب و عموى بزرگوار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در روز احد و جعفر بن ابيطالب در جنگ موته كشته شدند و كسى هم كه اگر مى خواستم او را نيز نام مى بردم آهنگ شهادت داشت اما اجل آن ديگران زودتر رسيد و اجل او به تأخير افتاد. چون كارزار دشوار مى شد ما خود را به رسول خدا نگاه مى داشتيم چنان كه هيچ يك ما از وى به دشمن نزديكتر نبود.

معجزه اى كه ديدم

من با او(صلى الله عليه وآله) بودم كه سرانى از قريش به نزد وى آمدند و گفتند: اى محمد! تو ادعايى بس بزرگ كرده اى كه پدران و هيچ يك از خاندانت چنين ادعايى نكرده اند و ما اينك از تو چيزى مى خواهيم كه اگر ما را پاسخ مثبت گفتى و آن را در نگاهمان نشاندى مى دانيم كه پيامبرى و رسول، و گرنه جادوگرى و دروغ پرداز.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «چه مى خواهيد؟»

گفتند: «اين درخت را فراخوان و بخواه تا از ريشه درآيد و در برابرت بايستد.»

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «بى گمان خداوند بر همه چيز توانا است، پس اگر چنان كند كه خواهيد آيا ايمان مى آوريد و حق را گواهى مى دهيد؟»

گفتند: «آرى»

فرمود: «اينك من آنچه را خواهيد در نگاهتان نشانم، هرچند كه بازگشت ناپذيرى تان را به راه خير مى دانم، كه در ميانتان كسانى اند كه يكى در چاه بدر فرو مى افتد و ديگرى كه احزاب را سازمان مى دهد.»

سپس او(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اى درخت! اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارى و مى دانى كه من پيامبر خدايم، به اذن او از ريشه درآ و بيا و در برابرم بايست.»

پس به همان خدايى سوگند كه او را به حق برانگيخت، درخت با صدايى رعدآسا و صفيرى چونان صداى بال زدن پرندگان، از ريشه ها كنده شد، پيش آمد و پر و بال زنان در برابر رسول خدا ايستاد در حالى كه بلندترين شاخه هايش را به رسول خدا و برخى ديگر از شاخه هايش را بر شانه من كه در جانب راست پيامبر ايستاده بودم افكنده بود.

پس چون آن قوم آن رويداد را خيره شدند با آهنگ برترى جويى و كبرورزى گفتند: «ديگر بار فرمانش ده كه نيمش تو را آيد و دو ديگر نيمه اش بر جاى ماند.»

پس همان را فرمان داد و بى درنگ نيمى از درخت با عجيب ترين وضع و 