همگين ترين آوا پيش آمد. گويى مى رفت كه رسول خدا را در آغوش بگيرد! آنان ديگربار از سر ناسپاسى و ستيزه جويى گفتند: «فرمانش ده كه به سوى نيمه خويش ـ چنان كه پيش از اين بود ـ بازگردد.» پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمانش داد پس بازگشت.

در اين هنگام من گفتم: «لا اله الاّ اللّه. اى رسول خدا! من تو را نخستين گرونده ام و نيز نخستين كسى كه اقرار مى كنم. درخت آنچه به فرمان خدا كرد به انگيزه تصديق پيامبرى تو و بزرگداشت سخنت بود.» اما آنان همگى و يكصدا گفتند: «نه، تو جادوگر دروغ پردازى هستى با شگفتى آورترين افسون ها و چابك دستى در آن و آيا جز جوانى چنين ـ كه تحقير مرا در نظر داشتند ـ تو را در جريان اين كار تصديق خواهد كرد.»

وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

آرى همان دم كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) جان مى داد سرش بر سينه من بود. بر كف دست من جانش روان شد و من آن دست را به شگون به چهره كشيدم و غسل دادن حضرتش را به عهده گرفتم و فرشتگان دستيارانم بودند. گروهى هبوط مى كردند و گروهى عروج، چنان كه گوشم از شنيدن همهمه شان دمى نمى آسود كه پيوسته او را درود مى گفتند تا آنكه جسد حضرتش را در ضريح مقدسش پنهان كرديم. با اين همه، در زندگى و هم پس از مرگ پيامبر، چه كسى از من سزاوارتر تواند بود؟

نجوايى در غسل پيامبر

اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت! نه با مرگ ديگران كه تنها با مرگ تو رشته پيامبرى، پيام و خبرهاى آسمانى گسست، هم آن گوهر يگانه اى كه با فقدانت ديگر غمى گران نيايد و هم آن پرتو گسترده اى كه در سايه ات همه كس جايگاهى برابر يابد. اگر تو خود به صبر فرمان نداده بودى و از بى تابى نهى نكرده بودى، آن قدر مى گريستيم تا چشمه هاى اشك فرو مى خشكيد و سوگوار هميشه ات مى مانديم و از آن لحظه ى اندوه جدا نمى شديم كه نسبت به فاجعه رحلت ات اين همه هيچ بود. اما بازگرداندن مرگ ممكن نيست و در برابر آن به دفاع نمى توان ايستاد. پدر و مادرم به فدايت! در برابر پروردگارت يادمان كن و در خاطرت جايگاهى [ برايـ]مان نگاه دار!

نجوايى ديگر

بى گمان صبر، جز در اندوه رحلت تو ـ همه جا زيبا است و بى تابى جز در غم تو ـ در تمامى موارد بدنما است! آرى، مصيبت رحلتت به راستى بزرگ و سنگين باشد و در مقايسه با آن، تمامى مصائب گذشته و آينده ناچيز نمايد.
گفتار دوم : روزگار خلفا چگونه گذشت

نگاهى به سقيفه

[ سقيفه برپا شد. طرفين بحث ها كردند و گفتنى ها گفته شد.] پرسيدم: «انصار چه گفتند؟» گفتند: «رهبرى از ما و رهبرى از شما.»

گفتم: چرا بر آنان به اين سخن رسول خدا(ص) احتجاج نكرديد آنجا كه توصيه فرمود: «با نيكان انصار نيكى شود و بدانشان مورد گذشت قرار گيرند؟»

پرسيدند: در اين حديث چه برهانى به زيان آنهاست؟

گفتم: اگر قرار بود فرمانروايى در ميان آنان باشد، ديگر توصيه آنان معنى نداشت. حال قريش چه مى گفتند؟

پاسخ دادند: قريش چنين احتجاج كردند كه شاخه اى از شجره پيامبرند.

گفتم: در مقام احتجاج به درختى تكيه كردند كه ميوه اش را پايمال مى كنند.

[ از جمله شنيدم كه گفته اند: خلافت به مصاحبت با رسول خدا استوار مى شود]، «شگفتا آيا همدمى و همراه بودن با پيامبر، ملاك خلافت است ولى مصاحبت و خويشاوندى ملاك نيست؟

گر به شورا سرورى بر مردمان را يافتى***از مشيران با چه حجت روى خودبرتافتى

ور اميد خود به خويشى با پيمبر بسته اى***ديگرى اولى و اقرب بود وخود دانسته اى

سكوت على(عليه السلام)

[ ابوسفيان و عمويم عباس نزد من آمدند و پيشنهاد كردند كه با من بيعت نمايند كه اگر اين بيعت سر گيرد كسى را ياراى مخالفت نيست. به جمعيت حاضر ]گفتم:

اى مردم با قايق هاى نجات، دل امواج فتنه را بشكافيد و از خط پست كين توزى فراتر آييد و تاج هاى فخرفروشى را زير پا له كنيد. پيروزى را تنها دو كس نصيب برند، يكى آنكه با نيروى كافى برخيزد و به پرواز درآيد، دو ديگر آنكه; با مسالمت جويى، نيروهايش را فرصت آسايش دهد. اين، آبى است گنديده و لقمه اى گلوگير. هر آنكه ميوه را پيش از رسيدن بچيند، كشت گرى ناكام را ماند كه در شوره زار بذر مى افشاند.

اگر لب به اعتراض بگشايم، گويند كه او آزمند رياست باشد و اگر خاموشى بگزينم، گويند كه از مرگ مى هراسد. هيهات! پس از آن همه سوابق، به خدا سوگند كه انس پسر ابى طالب به مرگ بيش از انسى است كه نوزاد به پستان مادرش دارد.

حقيقت اين است كه من در رازى سر به مهر فشرده شده ام كه اگر از آن دم زنم بسان ريسمان هاى رهاشده در امتداد چاهى عميق سخت مرتعش خواهيد شد.

در هنگامه صفين نيز يكى از ياران سؤال كرد: در حالى كه شما از هركس ديگر تصدى خلافت را سزاوارتر بوديد چگونه قومتان شما را از آن بازداشت؟ گفتم:

داستان خودكامگى اى كه در مورد خلافت بر ما تحميل شد، با آنكه ما هم برترى نَسَبى داشتيم و هم همبستگى فكرى و فرهنگيمان با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)شديدتر بود، جز نوعى انحصارطلبى از جانب گروهى و گذشت و ايثار گروهى ديگر چيزى نبود. به هر حال داور مطلق خداست و بازگشت همه، در روز قيامت به سوى اوست.

بار خدايا، بر قريش و ياورانشان يارى تو را چشم دارم. آنان با من پيوند خويشى بريدند و پيمانه ام را واژگون كردند و در كشاكش حقى كه من از ديگران بدان سزاوارتر بودم، بر ضد من همدست شدند و مرا گفتند كه: حق تو آن است كه آن را بگيرى، امّا اين نيز حق است كه از آن محروم شوى. اينك يا غمزده شكيبا باش و يا از تأسف بمير. لذا ژرف نگريستم در وضعى دور از انتظار دريافتم كه جز از خاندانم هيچ ياور و مدافعى ندارم. پس دريغم آمد كه به كام مرگشان بسپارم. چنين بود كه بر خاشاك، پلك فرو بستم و با استخوان در گلو آب دهان فرو دادم، و در فرو نشاندن خشم خود بر تلخ تر از عقلم و دل سوزتر از دشنه زهرآگين، شكيبايى ورزيدم.

بيعت با ابوبكر

هان به خدا سوگند ابن ابى قحافه جامه خلافت پوشيد و نيك مى دانست خلافت جز مرا نشايد كه آسياسنگ، تنها گرد استوانه به گردش درآيد. آرى من آن بلند قله ام كه امواج معارف، سيل آسا از دامنه هايش سرازير باشد و هيچ پروازگر آسمان سايى را ياراى تسخير بلنداى آن نباشد. پس ميان خود و مقام خلافت پرده اى آويختم و از همه چيز كناره گزيدم و به چاره جويى نشستم كه: آيا با شانه هايى بى نصيب مانده از دست، يورش برم يا چنان ظلماتى را تاب آرم كه در آن پير، فرسوده و كودك، پير شود، و مؤمن تا ديدار پروردگارش دست و پا زند. پس خردمندانه تر آن ديدم كه با خارى در چشم و استخوانى در گلو، صبر پيشه كنم، و كردم، در حالى كه به يغما رفتن ميراثم را به تماشا نشسته بودم.

لزوم اطاعت از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بر بيعت پيشى گرفته بود و راهى به امتناع از بيعت نمانده بود. پيمان كرده بودم كه آنچه آيد بپذيرم و از ايجاد تفرقه و دودستگى در امتش دورى گزينم.

نكوهش معاويه در اعتراض به سكوت من

[ به ياد دارم در ايام خلافت، معاويه بيعت كردنم را نكوهش كرد. به وى نوشتم:]

گفته اى كه «من چونان شتر در مهار كشيده شدم تا از من بيعت گرفته شود.» به خداوندى 