خدا سوگند كه آهنگ نكوهش مرا داشته اى اما در ستايشم قلم زده اى، رسوايى مرا خواسته اى ولى خود را به رسوايى كشانده اى. مسلمان، تا زمانى كه در دين خود شك نكرده، در باورهاى يقينش ترديدى راه نيافته باشد، به هيچ روى نبايد از مظلوم واقع شدن خويش احساس كاستى كند. اين حجّت كه آوردم براى جز تو خواندم امّا به هر حال به ميزانى كه هم اينك به خاطرم رسيد از تو نيز دريغ نداشتم.

پاسخ به يكى از يهوديان

يهودى گفت: پيامبر خود را به خاك نسپرده، دچار اختلاف شديد، گفتم:

ما درباره روايات آن حضرت و نه شخص او اختلاف كرديم. ليكن شما پس از گذر از دريا و پيش از آنكه پايتان بخشكد به پيامبرتان گفتيد: «براى ما خدايى بساز چنان كه آنان را خدايانى است» و او گفت: «شما گروهى جاهل ايد.»

غصب فدك

آرى ما را از تمامى آنچه در زير اين آسمان كبود است تنها فدكى بود كه گروهى بر آن بخل ورزيدند و گروهى گذشت نشان دادند. در هر حال خدا داور خوبى است. مرا با فدك و جز فدك چه كار، در حالى كه جايگاه نفس به فردا، خانه گورى باشد كه در سياهى آن آثارش گسسته گردد و اخبارش به فراموشى سپرده شود.

در مزار فاطمه(عليها السلام)

اى رسول خدا، سلام من و دخترت ـ كه اينك در جوار تو فرود آمده، شتابان به تو پيوسته است ـ بر تو باد! اى رسول خدا، از فراق برگزيده تو شكيبايى من كاستى گرفته، در غم فقدانش تاب و توانم نمانده است. اما آنچه از اندوه اين فاجعه مى كاهد، فراق عظيم حضرت و مصيبت سنگين و كمرشكن تو است كه بس توانفرساتر باشد! آرى، اين من بودم كه سر نازنينت را بر لحد گور نهادم و ميان گردن و سينه ام جانت را ـ كه از كالبد برون مى شد ـ احساس كردم، «همه از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم». اينك آن امانت مقدس باز گردانده مى شود، و آن گروگان عزيز بازپس گرفته مى شود. از اين پس اندوهم هميشگى و شبم گاه بى تابى و بيدارى است تا به هنگامى كه خداوند مرا نيز سرائى برگزيند كه تو را در آن جايگاه باشد.

زود باشد كه دخترت تو را در جريان اخبار همداستانى امتت در جهت هضم وى قرار دهد، با اين همه تو نيز با اصرار از او بپرس و چگونگى رفتارشان را با ما از او بجوى كه آن همه به زمانى بود كه چندانى از رحلتت نگذشته بود و يادت از خاطره ها نرفته بود. اينك من با شما دو عزيزان وداع مى كنم بى آنكه از بودن با شما احساس خستگى و تنگى كنم، كه اگر به خانه بازگردم نه از خستگى است و اگر بمانم نه از بدبينى به آن وعده هاست كه خداى صابران را بدان نويد داده است

خلافت عمر بن خطاب

خليفه اول به پايان راه خود گام نهاد و خلافت را به سمت پسر خطاب گسيل داد.

روز جابر كجا و اين كوهان ببين تفاوت كجا است تا به كجا!

اى شگفتا! با آنكه او در زمان زندگى خويش، بارها و بارها خلافت را واگذارد، ناگهان پس از مرگش به ديگرى وانهاد. راستى را، كه آن دو به پستانى از آن چسبيدند و سخت دوشيدند. عمر، خلافت را در جوّى پر خشونت قرار داد. در جوّى كه گفتگوها درشت آهنگ، و برخوردها خشك و سخت بود و همراه با اين همه، لغزيدن و پوزش خواستن بود كه همى تكرار مى شد. پس زمامدار آن رژيم سواركارى را ماننده بود كه بر اشترى سركش و فرمان ناپذير سوار است. چنان كه اگر مهارش را سخت بركشد پره هاى بينى شتر را مى درد و اگر وانهد، خودسرى و سركشى را پذيرا شده باشد. چنين بود كه انبوه مردم به اشتباه كارى، بدخوئى، تلون و درجازدن گرفتار آمدند. پس من ـ با سختى و درد تمام ـ روزگارى دراز، صبورى گزيدم و تاب آوردم.

مشورت در جنگ با روميان

[ عمر بن خطاب جهت شركت در جبهه نبرد با روميان با من رايزنى كرد. به او] گفتم:

حقيقت اين است كه خداوند شكوه بخشيدن قلمرو اهل اين كيش و پوشاندن نقاط ضعفشان را ضمانت كرده است. آنكه ديروز از اينان دفاع كرد و به پيروزيشان رساند ـ در حالى كه خود چنان نيرويى نبودند كه توان دفاع و كسب پيروزيشان باشد ـ خداى هميشه زنده و بى مرگ است.

بارى اگر تو، به تن خويش، به سوى دشمن روان شوى و در رويارويى با آنان درهم بشكنى، مسلمانان را در دورترين نقاط مرزى حمايت گر نباشى. و پس از خود، آنان را بى مرجع واگذارى. پس بايد مردى رزم آور برانگيزى، و خيرانديشان سرد و گرم چشيده اى همراهش سازى و به سوى آنان گسيل دارى، كه اگر خداوند پيروزشان كرد، همان پيش آمده است كه دوست مى دارى، و اگر به گونه اى ديگر، تو پناه و تكيه گاه مسلمانان باشى.

صداقت در مشاوره

[ در نبرد و مشاوره اى ديگر] به پسر خطاب گفتم:

اين جريان، نه چنان است، كه پيروزى و شكست آن به كمبود و افزونى نيرو وابسته باشد، چراكه اسلام كيشى الهى است و طرفدارانش لشكريان حق، كه خداوند، خود ياريشان مى رساند تا به هدفى كه مقدر است دست يابند و فروغى كه براى بعثت معين شده است، تا هر آن جايى كه بايد، پرتوافكن شود و تكيه ما بر وعده الهى باشد، و خداوند وعده خويش را تحقق مى بخشد، و به لشكريان خويش يارى مى رساند. كسى كه سرپرستى نظامى را عهده دار است، درست همانند رشته اى است كه مهره ها را نظام مى بخشد، و تا رشته بگسلد، تمامى مهره ها پراكنده شوند و چه بسا كه ديگر هرگز فراهم نيايند.

امروز گرچه عرب ـ در كميت ـ نيروى ناچيزى است، امّا به يُمن اسلام، نيروى توانمند است كه در پرتو وحدت، شكست ناپذير است. پس، تو همچنان محور باش، و با نيروى عرب گردونه اين نظام را به گردش وادار، و بى آنكه خود در جبهه حضور يابى، آتش نبرد را بيفروز. چراكه با كوچ تو از اين سرزمين، اندك اندك نيروى عرب ـ در گوشه و كنار و به زيان تو ـ درهم شكند، تا جايى كه اخبارى سرى كه فراپشت دارى، از جنگ كه فراروى تو است، اهميتى افزون تر مى يابد. و از ديگر سو پارسيان چون تو را در جبهه ببينند، با خويش چنين گويند: «اين ريشه ى عرب است و با بركندنش آسوده خواهيم شد». بدين سان، حضور تو در جبهه انگيزه اى مى شود تا سخت تر يورش آرند و طمعشان بيش از پيش برانگيخته شود.

و امّا حركت دشمن براى پيكار با مسلمانان كه يادآور شده اى، در پاسخ بايد گفت، كه اين را خداى بيش از تو ناخوش مى دارد، و در دگرگونيش نيز، تواناتر باشد.

و امّا از انبوهى سپاه دشمن كه يادآور شدى، بدان كه در گذشته، پيكار ما نه با نيروى بسيار، كه تنها با تكيه بر يارى و امداد الهى بود و بس.

رايزنى در خصوص فروش پرده كعبه

[ روزى ديگر سخن از پرده كعبه به ميان آمد، گروهى را عقيده آن بود كه پرده برگرفته شود و به مصرف تداركات سپاهيان اسلام رسانده شود تا بازده بيشترى داشته باشد كه آرايه و پيرايه، كعبه را به چه كار آيد؟ عمر پذيرفت و از من نظرخواهى كرد،] گفتم:

روزى كه قرآن بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرود آمد، دارايى مسلمانان با چهار عنوان تقسيم پذير بود:

ـ دارايى شخصى مسلمانان كه بر حسب قوانين ارث ميان وارثان تقسيم مى شد.

ـ دستاورد مادى بعثت كه بر تقسيم آن ميان مستحقان، حكم صادر مى شد.

ـ خمس كه خدايش در جايگاهى مشخص قرار داد

ـ صدقات كه حكم الهى آن نيز روشن بود.

در آن روزگار، كعبه را پرده اى آرايه بود، كه پيامبر ب