ه همان حالش وانهاد، وانهادنى كه نه از سر فراموشى بود و نه پنهان بودن جايگاه آن بر او. پس تو نيز آن را بر جاى وانه، چنان كه خداى و رسولش بر جاى وا نهادند.

عمر پرده را با چگونگى پيشين وانهاد و گفت: «اگر تو نبودى كارمان به رسوايى مى كشيد.»

نصيحت به شوراى خلافت

و بالأخره چون زندگانى او به سر آمد، خلافت را در جماعتى واگذاشت كه مرا به گمان
خود يكى از آنها مى پنداشت.

پناه به خدا از آن شورا! كجا و كى در اولويت من در قياس با نخستين فردشان جاى ترديدى بود كه اينك در رديف چنين كسان قرار گيرم؟ امّا به هر حال ـ براى مصالح اسلام و انقلاب و امت ـ در نشيب و فرازهاى پرواز، خود را با آنان هماهنگ ساختم. پس يكى را حسادت و كينه انگيزه شد و بر تمايلش حاكميت يافت، و ديگرى داماد خود را بهتر ديد! و مسائل ديگر و ديگرى كه ناگفتنى است.

به اهل شورا گفتم:

در پذيرش دعوت حق، صله ى رحم و ايثار و بزرگى، هيچ كسى چونان من پيشتاز نبوده است. پس، سخنم را گوش بسپاريد و منطقم را دريابيد كه، در آينده اى نه چندان دور، جريان خلافت را به سرنوشتى دچار ببينيد كه شمشيرها آخته و عهد و پيمان ها شكسته خواهد شد. چونان كه گروهى از شما، در حالى كه نادانان گذشته را پيروانيد، گمراهانى را رهبر شويد.

شما نيك مى دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت منم، با اين همه به خدا سوگند تا لحظه اى كه امور مسلمانان به سامان باشد، و تنها شخص من تخته نشان تيرهاى ستم حق كشى باشم، در مسالمت پاى مى فشارم، چراكه اجر چنان گذشت و فضيلتش را چشم مى دارم و به زرق و برق رياست ـ كه ميدان رقابت شما است ـ دل نمى سپارم!

يكى از ايشان (سعد بن ابىوقاص) گفت: اى پسر ابى طالب، تو بر اين كار سخت آزمندى! گفتم: نه! كه به خدا سوگند اين شماييد كه گرچه از آن دورتر و بيگانه تريد، آزمنديتان فزون تر است، اما من به آن نزديك تر و از ويژگى هايش برخوردارترم. واقعيت جز اين نيست كه من حق مسلم خويش را مى طلبم و شما ميان من و حق مسلمم حايل شده ايد و به زور از آن بازم مى داريد. همين كه در حضور جمع با برهان روشن مجابش كردم، چنان از خود بى خود شد كه پندارى مبهوت و منگ، نمى دانست چه پاسخ گويدم!

بار خدايا، از قريش و از تمامى آنها كه ياريشان كردند، به پيشگاه تو دادخواهى مى كنم، كه با من قطع رحم كردند و پايگاه سترگم را كوچك شمردند و بر سر كارى كه تنها از آن من بود، بر محورِ ستيز با من متحد شدند و سپس گفتند: «گرچه حق اين بود كه زمام امر را تو به دست گيرى، اما اين نيز حق است كه در وضع كنونى رهايش كنى!»

خلافت عثمان بن عفّان

سرانجام سومين فردِ گروهشان با دو پهلوى برآمده به پا خاست، كه شعاع ديدش از آخور، تا آبريز فراتر نمى رفت، و همراه پدرزادگانش ـ همسان اشتران كه گياه بهاره را نشخوار مى كنند ـ به ثروت عمومى يورش آورد، تا اينكه كار به دست و پايش پيچيد و پرخورى به خوارى و خوارى به نگونسارى كشيد.

سخنى با ابوذر در آستانه تبعيد

ابوذر، تو براى خدا خشمگين شدى، پس تنها تكيه گاه اميد خويش را نيز خدايى قرار ده كه برايش به خشم آمدى. اين قوم از تو بر دنيايشان ترسيدند، و تو از آنان بر دينت ترسيدى. پس آنچه را كه از تو بر آن ترسيدند، بديشان واگذار و براى آنچه از آنان بر آن ترسيدى، از آنان بگريز! كه به آنچه از اين قوم دريغ داشته اى چه بسيار نيازمنداند، و تو چه بى نيازى از آنچه از تو دريغ كرده اند! و ديرى نمى پايد كه فردا معلومت مى شود چه كسى سود برده باشد و رشك برندگان افزون ترى دارد.

اگر آسمان ها و زمين بنده اى را به هم فشارد و او همچنان به تقواى الهى پايبند بماند، هر آينه خداوند از ميان آن دو برايش گريزگاهى بگشايد. پس هرگز جز با حق انس مگير و جز از باطل مگريز. كه اگر تو دنياى ايشان را مى پذيرفتى، دل به دوستيت مى سپردند، چنان كه تو هم اگر سهمى مى بردى، امنيتت ارزانى مى داشتند

توزيع عادلانه بيت المال

[ روزى ديگر مى رسد. سعيد بن عاص كه از جانب عثمان حاكم كوفه است هديه اى را همراه نامه اى براى من فرستاده و نوشته است كه براى هيچ كس هديه به اين اندازه نفرستاده ام.]

فرزندان اميه ميراث محمد(صلى الله عليه وآله) را اندك اندك به من مى رسانند، چنان كه شتربچه را اندك اندك شير بنوشانند، به خدا كه اگر زنده مانم بيت المال را پراكنده گردانم، چنان كه قصاب پاره شكمبه خاك آلوده را به دور افكند.

نصيحت به عثمان

[ انبوه مردم جمع شدند و از من تقاضا كردند با عثمان گفتوگو كنم و از او بخواهم رضايت مردم را فراهم سازد،] لذا نزد وى رفتم و گفتم:

مردم پشت سر من اند و مرا ميان تو و خودشان ميانجى كرده اند، امّا به خدا سوگند نمى دانم كه تو را چه بگويم! آخر در اين زمينه چيزى را نمى شناسم كه بر تو ناشناخته باشد، تا ما تو را به آن راهنمايى كنيم. هر آنچه را كه ما مى دانيم تو نيز بدان آگاهى دارى و مسأله اى نيست كه ما بيش از تو بدان آشنايى يافته باشيم و بخواهيم تو را از آن آگاه كنيم. رازى نيست كه در پنهان بدان دست يافته باشيم و اينك در پى ابلاغ آن به تو باشيم. تمام حقايق را تو خود دريافته اى و شنيده اى، آن گونه كه ما شنيده ايم و دريافته ايم. تو خود چونان ما از همدمى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سود جسته اى. آخر فرزند ابى قحافه و پسر خطاب، در عمل به حق به هيچ روى از تو سزاوارتر نبودند، چراكه تو از آن دو به رسول خدا نزديك ترى، و بى ترديد بهره ى تو از پيوند سببيت بيش از آن دو بوده است. پس خدا را خدا را در خصوص خويشتن خويش، كه به ذات خدا سوگند، كه تو نه كورى و نه نادان تا به بينش و دانش نيازمند باشى، كه بى گمان راه ها روشن و پرچم ها افراشته است. اين را بدان كه برترين بندگان خدا، در پيشگاهش، رهبرى دادگستر باشد كه ره يابد و ره نمايد. پس سنتى روشن و شناخته را برپا دارد و بدعتى گم چهره را بميراند. آرى سنت ها روشن و روشن گرند و پرچم هايى ويژه دارند. بدعت ها نيز پيدايند و پرچم هاى خاص خويش را دارند. و نيز بى گمان، در پيشگاه حق، بدترين مردم رهبر ستمگرى است كه خود گمراه و ديگران را گمراه گر باشد. سنتى را كه دستاورد بعثت است، بميراند و بدعت فراموش شده را از نو زنده كند. و من خود از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه مى فرمود: «در روز قيامت امام ستم پيشه را در حالى مى آورند كه هيچ ياور و مدافعش نباشد، پس به دوزخش مى افكنند، و چونان آسياسنگ مى چرخد تا در قعر دوزخ به زنجير كشيده شود.» اينك به خدايت سوگند مى دهم و از تو مى خواهم كه اين امت را چنان رهبرى نباشى كه به دستشان كشته شوى; چراكه پيش از اين همواره گفته مى شد: «در ميان اين امت امامى به قتل خواهد رسيد و به بهانه آن كشت و كشتار را در گشوده خواهد شد و تا قيامت ادامه خواهد يافت». در اين تنش پايان ناپذير، جريان هايى در پرده هايى از ابهام پوشيده مى ماند و بذر فتنه هايى افشانده مى شود، در نتيجه، حق را از باطل جدا نمى بينند. در موج هايش مى غلتند و همچنان در تنش و درگيرى گرفتار مى مانند. پس مباد، كه در پى ساليان دراز و