 عمرى تجربه، سياست مروان را بازيچه شوى و به دلخواهش به هر سو بغلتى!

عثمان در پاسخ گفت:

با مردم سخن گوى و بخواه كه مهلتى دهند، تا ستم هايى را كه بر آنان رفته است جبران كنم.

گفتم:

آنچه به مدينه مربوط است، به مهلتى نياز ندارد و آنچه بيرون از مدينه است، مهلت طبيعى اش مقدار زمانى است كه فرمانت بدانجا برسد.

خروج از مدينه به درخواست عثمان

[ عبداللّه بن عباس نامه اى از عثمان ـ كه در محاصره شورشيان معترض بود ـ آورد. در نامه خواسته است به ملك خود در ينبع روم. قبلا نيز چنين درخواست هايى كرده است. به او گفتم:]

اى پسر عباس! عثمان را خواستى كم از اين نيست كه مرا تا حد اشتران آبكش ـ كه مدام در آمد و شدند ـ فرو كشد يك بار خواست كه از اين جا بيرون شوم، ديگر بار بازم گرداند. اينك دوباره خواسته است كه بيرون شوم! به خدا سوگند، كه من تا بدان جا به دفاع وى پاى فشردم كه ديگر بيم آن دارم كه گنهكار باشم رياست واقعى 
اَلْجُودُ رِياسَةٌ.(186)
بخشش مايه سرورى است .
برترين عادت 
اَلسَّخاءُ اَشرَفُ عادَةٍ.(187)
سخاوت ، بهترين خصلت هاست .
حافظ آبرو 
اَلْجُودُ حارِسُ الاَْعْراضِ.(188)
بخشندگى ، نگهبان حيثيت هاست .
حقيقت سخاوت 
اَلسَّخاءُ ما كانَ ابْتِدَاءً، فَاَمّا ما كانَ عَنْ مَسْاءَلَهٍ فَحَياءٌ وَ تَذَمُّمٌ.(189)
سـخـاوت بى خواستن بخشيدن است ، و آنچه به خواهش بخشند يا از شرم است و يا از بيم سخن زشت شنيدن .گفتار سوم : آغاز حكومت علوى

بيعت با على(عليه السلام)

[ بالأخره فتنه بالا گرفت و عثمان كشته شد.] در اين ميان، ناگهان ديدم، انبوه مردم بسان يال كفتاران از هر سو به طرفم روى آوردند. چنان كه حسن و حسين در زير دست و پاها ماندند و ردايم از دو سوى شانه ها دريده شد. در پيرامونم چونان گله بى چوپان اجتماع كرده بودند. به آنها گفتم:

مرا رها كنيد و ديگرى را به جستوجوى برآييد، چراكه ما جريانى چند چهره و رنگارنگ را فرا روى داريم، كه در برخورد با آن قلب ها را توان ايستادن و انديشه ها را امكان به جاى ماندن نيست.

اينك افق ها تيره و راه ها ناشناخته است. بايد بدانيد اگر من پيشنهادتان را پذيرا شوم، شما را براساس شناخت و آگاهى خود به پيش رانم، و به سرزنش ها و سخنان ياوه و پراكنده اين و آن بى اعتنا باشم! امّا اگر مرا به خويش واگذاريد، يكى از شمايم. و چه بسا كه در برابر كسى كه كار خويش را به وى واگذاريد، از تمامى شما، سخن شنواتر و قانون پذيرتر باشم! بارى، امروز، همان به كه من شما را همكار بمانم، نه آنكه برايتان سالار باشم. ولى چنان مردم يورش آوردند كه گويى اشترانى تشنه و بى عقال بودند كه ساربان در يورش به آبشخور رهاشان كرده بود. چنان كه گمان مى رفت يا مرا بكشند، يا خون يكديگر را بر زمين ريزند. دستم را براى بيعت مى گشودند، در حالى كه من آن را مى بستم، آن را پيش مى كشيدند و من واپس مى بردم. همانند اشترانى تشنه كه به روز سيرابى، به آبشخورشان يورش مى آورند، بر من هجوم آورديد. چونان كه پاپوشم از پايم در شد، عبا از دوشم فروافتاد، ناتوانان به زير پا ماندند و شادى مردم در بيعت با من بدانجا رسيد كه كودكان به وجد آمدند و پيران با لرزش و سستى راه رفتند. بيماران را براى بيعت به دوش بردند و دختران، بى نقاب به ميدان آمدند

آرمان هاى من

[ پس از بيعت با من به مردم مدينه] گفتم:

آنچه مى گويم بر عهده خويش مى دانم و خود آن را باور دارم. بى شك اگر ژرف نگرى براى كسى، فاجعه هاى تاريخ را عريان سازد، حاصلش تقوايى باشد كه او را از ناسنجيده به آب زدن و در امواج فتنه ها فرو افتادن باز مى دارد.

هش داريد كه گرفتارى امروز شما، مانند روزگار بعثت پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و واپسين لحظه هاى جاهليت بازگشت كرده است. سوگند به خداوندى كه او را به حق برگزيديد، شما همگى درهم مى شويد و سپس يك بار ديگر غربال مى گرديد و بسان آميزه محتوى ديگى جوشان زير و رو مى شويد تا فرآمدگان فرو روند و فروماندگان فراز آيند. پيشتازان منزوى پيش افتند و فرصت طلبان پيش افتاده بازپس رانده شوند.

به خدا سوگند كه هيچ حقيقتى را كتمان نمى كنم و سخنى نادرست نمى گويم كه پيش از اين روز و روزگار آگاهى يافته بودم.

زنهار، كه خطاها، بسان اسبان سركش افسار گسيخته، سوارانشان را به سوى سقوط پيش مى برند و سرانجام به آتششان مى سپارند.

هان اى مردم! قصه تقوا، داستان مركب هايى را هوارند كه مهار خويش را يكسره به سوارانشان سپرده اند و آرام آرام آنان را به سوى بهشت و سعادت مطلق به پيش مى برند. اين جريانِ هميشگى حق و باطل است كه هركدام را اهلى است. اگر باطل قدرت و فرمانروايى بيابد، رويدادى تازه نباشد و سابقه اى دراز دارد. و اگر حق تنها ماند و پيروانى اندك يابد، همواره جايى براى اميدوارى باشد، هرچند كه به ندرت پيش مى آيد كه جريانى در روند افولى، خود روى به اوج آرد.

آنكه بهشت و دوزخ را فرا روى دارد ناگزير روى به كار آورد و در اين ميان كامياب كسى است كه در حركت شتاب كند. جستوجوگرى كه كاهلى مى كند، مى تواند اميدوار باشد، امّا آنكه به عمد كوتاهى كند، جز فرو افتادن در آتش سرنوشتى ندارد.

بيراهه هاى چپ و راست، جز به گمراهى نمى انجامد و از ميان اين دو، راه اصلى مى گذرد. راهى كه به كتاب ماندگار و يادمان هاى پيامبرى تكيه دارد. از همان راه اصلى است كه سنت رسول سر بر مى آورد و جريان ها همه، در نهايت، بدان سو است كه جهت مى يابند.

هر كه اهل ادعا باشد، نابود است، و آنكه به اين و آن بهتان مى زند، ناكام. رودررويى با حق را جز سقوط فرجامى نباشد، و جهل آدمى را همين بس كه قدر خويش نشناسد.

هر جريان را كه تقوا اساس باشد، هرگز ريشه نخشكد و كشتزار قومى كه كار خويش را بر تقوا بنا نهد، تشنه نماند. اينك چندى در خلوت خانه هاى خويش بمانيد و به خودسازى و زدودن زنگار اختلاف هاى داخلى، همت گماريد كه با همه تبهكارى هاى گذشته، توبه را فراروى داريد. هيچ ستايش گرى جز پروردگار خويش را نستايد و هيچ نكوهش گرى جز به نكوهش خويش ننشيند

قاتلان عثمان

[ گروهى دستگيرى شمارى از كشندگان عثمان را پيشنهاد كردند]، به ايشان گفتم:

اى برادران، اين گونه نيست كه من بدان چه شما آگاهيد، ناآگاه باشم امّا چگونه اجراى چنين پيشنهادى را توانم، در حالى كه اين گروه مهاجم در اوج شوكت و اقتدار خويش اند، چنان كه آنان بر ما سلطه همه سويه دارند، و در برابر، آنان به هيچ روى در اختيار ما نباشند. اينان اند همان هايى كه برده هاى شما به همراهيشان انقلاب كردند و باديه نشينانتان به آنان روى آورده اند. بدين سان، آنان در درون شما نفوذ كامل دارند و هرگونه شكنجه و آزار شما را به سادگى توانند. امّا آيا شما براى انجام آنچه مى خواهيد، جايگاه قدرتى سراغ داريد؟ بر اين جريان منطق حاكم نيست و ريشه در فرهنگِ جاهليت دارد، و اينان در ميان انبوه مردم ريشه هايى بس عميق باشند. هر اقدام تحريك آميزى كه درباره اين جريان صورت گيرد، مردم را دچار چنددستگى سازد، گروهى هم عقيده و هم بينش ش