ا باشند، گروهى ديدگاهى مخالف شما دارند، و گروه سومى نيز با هر دو گروه ديگر ـ در بينش ـ متفاوت گردند.

اينك درنگ كنيد تا بحران فرو نشيند و مردم آرام گيرند و اضطراب قلب ها ثبات يابد و احقاق حقوق به سادگى صورت پذيرد. آنك پيرامون من آرامش را حفظ كنيد و از هرگونه جوّسازى اى بپرهيزيد و بنگريد كه چه دستورى صادر مى كنم. از هر اقدامى كه به نيرومان لطمه زند، قدرت امّتمان را خدشه دار سازد و سستى و زبونى به بار آورد، خوددارى كنيد.

بارى، من جريان را تا توانم مهار كنم، اما اگر چاره اى نيابم، از داغ و درفش چونان آخرين درمان، سود جويمگفتار چهارم : رويارويى با ناكثين

 ناسازگارى طلحه و زبير

[ اندكى از حكومت تازه تأسيس من سپرى نشده بود كه طلحه بن عبيداللّه و زبير بن عوام از اين كه با ايشان مشورت نمى شود ابراز ناخرسندى مى كنند، به روز بيعت كه به من ]گفتند: «با تو بيعت مى كنيم مشروط به اينكه ما را در خلافت شريك كنى.» پاسخ دادم: «خير، تنها در نيرو و يارى مى توانيد شريك باشيد و در رويارويى با ناتوانى ها و كژى ها ياريم كنيد.» ولى ايشان هنوز در همان انديشه اند لذا به آنان گفتم:

بى ترديد شما دو تن از اندكى! به خشم آمده ايد و آن همه! را از ياد برده ايد. چرا خبرم ندهيد كه شما را از كدامين حقتان باز داشته ام؟ يا كدامين سهمتان را با خودكامگى دريغ داشته ام؟ يا كدامين حقى را مسلمانى نزد من فراز آورده و من در احقاق آن سستى كرده ام، يا به نادانى دچار بوده ام، يا در اجراى آن روشى نادرست گزيده ام؟

به خدا سوگند كه مرا نه به خلافت ميلى بود، و نه به زمامدارى نيازى. اين شما بوديد كه مرا بدان خوانديد و با اصرار بر كرسى خلافت نشانديد. و چون خلافت به من رسيد، از كتاب خدا و قوانينى كه براى ما نهاده ـ و ما را به حكمرانى براساس آن فرمان داده بود ـ با نگاهى ژرف، پيروى كردم و نيز از سنت پيامبر ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ الگو گرفتم. چنين بود كه به رأى شما و ديگران نيازى نداشتم، در اين ميان حكمى پيش نيامد كه آن را ندانم، تا به رايزنى تان خوانم، و اگر چنان بود، از شما و جز شما روى گردان نبودم.

و اما جريان مساوات كه يادآور شده ايد، من نه با رأى شخصى بدان حكم كرده ام و نه بر پايه هوس بدان گرائيده ام، كه من و شما ديديم آنچه را در اين زمينه رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ آورد و نيك اجرا كرد. بدين سان در آنچه خداوند سهم بندى آن را به انجام رسانده، و فرمانش را در آن رقم زده، به رأى امثال شما نيازى نبوده است. اينك، به خداى سوگند، نه شما و نه جز شما را نزد من حق پوزش نباشد. خداوند دل هاى ما و شما را به سمت حق گرداند، و همگى مان را الهام شكيب ارزانى دارد.

اين تصورى نادرست است كه مشاور گمان برد، هر آنچه را در مقام مشورت ابراز كرده مورد پذيرش واقع شود، بلكه پس از در ميان گذاردن رأيش من در آن مى نگرم اگر از پذيرش رأى او سرباز زدم بايد او فرمانبر من باشد، به ابن عباس نيز به مناسبتى اين نكته را گفته بودم

پيمان شكنى طلحه و زبير

[ آن دو پيمان شكستند و گريختند، فرزندم حسن پيشنهاد كرد در پى آن دو نروم.]

به خدا سوگند كه من، نه آن كفتارم كه به ضرب آهنگ هاى پياپى و طولانى صياد به خواب رود تا جوينده اش به او برسد و نخجيرگر كمين كرده، شكارش را دست يابد. اين منم كه با نيروهاى گرويده به حق، فراريان از حق را سركوب مى كنم و با سربازان آماده و گوش به فرمان، دودلان وسوسه گر را درهم مى كوبم، مطمئن باشيد كه تا فرا رسيدن مرگ از اين روش دست نمى كشم. خداى را سوگند كه از روز وفات پيامبر خدا ـ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ـ تا امروز، مدام تخته نشان حق كشى حق كشان بوده ام و گرفتار خودكامگى خودكامگان.

آيا فراموش كرده ايد چونان مادران تازه زاى ـ كه به سوى نوزادانشان مى شتابند ـ روى به من آورديد و پياپى فرياد كشيديد: بيعت! بيعت! و من، دستان خويش فرو بستم، اما شما به اصرار آنها را گشوديد، من از دست دادن سرباز زدم، و شما دستم را كشيديد.

حال زبير پندارد كه نه با قلب، كه تنها با دستش بيعت كرده است! پس بيعت را اقرار مى كند، اما انگيزه اى ديگر را مدعى مى شود. بر اين مدعا بايد دليل روشنى بياورد و گرنه در برابر آنچه به انكارش برخاسته است، بايد سر تسليم فرود آورد.

آرى شما دو تن ـ طلحه و زبير ـ هرچند در مقام كتمان باشيد، خود مى دانيد كه من قصد حكومت بر مردم را نداشتم تا اينكه خود خواستند، و به بيعت گرفتن دستى نيازيدم تا مردم خود بيعت كردند، و شما نيز از كسانى بوديد كه روى به من آورديد و بيعت كرديد. اين نيز، مسلم است كه بيعت آن روز مردم، نه از ترس نيروى مسلطى در صحنه بود، و نه به طمع نقدينه اى در بساط. با اين وصف، اگر شما دو تن، بيعت مرا داوطلب بوديد، تا دير نشده، بازگرديد و در پيشگاه خداوند توبه كنيد، و اگر از سر اكراه بيعت كرده ايد، اين شما بوده ايد كه مرا در فرمانروايى بر خويش راه داده ايد، كه فرمانبرى را تظاهر كرده ايد و نيت نافرمانى را پنهان داشته ايد. اما به جان خويش سوگند كه شما در تقيه و كتمان از ديگر مهاجران سزاوارتر نبوديد و بيعت نكردن براى شما آسانتر بود تا بدان گردن نهيد و پس از پذيرفتن از بيعت بيرون رويد.

بار خدايا طلحه و زبير با من پيوند گسستند. بر من ستم كردند و بيعت مرا شكستند و مردم را بر من شوراندند. پس تو، خود، گرهى را كه اينان فرو بسته اند، بگشاى و رشته اى را كه تافته اند، محكم مفرماى. و در صحنه آرزو و عمل، بدى را به آنان بنماى، كه من پيش از پيكار، از هر دو خواستم كه در مواضعشان تجديدنظر كنند، اما نعمت را ناسپاسى كردند و بر سينه عافيت دست ردّ زدند.

بهانه جويى هاى طلحه و زبير

به خدا سوگند كه طلحه و زبير و پيروانشان، در كارنامه من نه منكرى سراغ دارند كه در برابرش بايستند، و نه در رابطه ميان خود و من پايبند انصاف اند. اينان جوياى حقى هستند كه خود رهايش كرده اند و از خونى دم مى زنند كه خود ريخته اند. چه، اگر من نيز شركت داشته ام، در هر حال، ايشان هم سهمى دارند، و اگر ريختن خون عثمان را تنها خود عهده دارند، پس تنها خود بدهكارند. به هر روى، در اولين گام عدالت خواهى، مى بايد خود را محكوم سازند.

به هر حال، مرا بينشى ويژه باشد. نه خود حجاب حق شده ام و نه چيزى مرا در حجاب دارد. بى شك، اين همان گروه گردنكشى است هيأت يافته از نيش (طلحه) و خويش (زبير) كه فضا را به شبهه آلايد. هرچند كه جريان را ابهامى نباشد و زود باشد كه باطل به كمال ريشه كن شود و بريده زبان از فسادانگيزى و شرسازى باز ماند.

آرى، به خدا سوگند كه اين توطئه گران را چنان آبگيرى بسازم كه كشيدن آبش را تنها خود بتوانم، نه سيراب از آن بيرون آيند و نه هرگز از چشمه اى ديگر آب نوشند.

شنيده ام مكرر بهانه مى جويند. اگر كشتن عثمان را من فرمان داده بودم، قاتل بودم، و اگر از آن باز مى داشتم، از ياوران عثمان به شمار مى آمدم.

با اين همه، نبايد از ياد برد كه نه هواداران عثمان مى توانند م