عى باشند كه از واگذارندگانش بهتراند، و نه واگذارندگانش مى توانند ياران عثمان را بهتر از خود ارزيابى كنند. و اينك من جريان واقعه را برايتان جمع بندى مى كنم:

او، سياست بدى برگزيد كه خودكامگى و انحصارطلبى پيشه كرد. شما نيز با بى تابى واكنشى نشان داديد كه نيكو نبود، و خدا خود، خودكامگى و بى تابى را حكمى رقم زده است كه تحقق مى يابد.

اهداف طلحه و زبير

[ آرى حقيقت غير از اينهاست:] طلحه و زبير، هر يك به رهبرى خود اميد دارد و رياست را در رقابت با دوستش به سوى خويش مى كشاند. چراكه هيچ يك با رشته اى به خدا نمى پيوندد و به جاذبه اى از جاذبه هاى حق سر نمى نهد. چنين است كه دل هريك، كانون كينه ديگرى باشد و در آينده اى نه چندان دور، نقاب از چهره برگيرد.

به خدا سوگند كه اگر اينان به هدف خويش دست يابند، اين جان آن را مى گيرد و آن، بر اين يورش مى آورد.

اينك اين گروه ستمكار، سركشى آغازيده است، پس ثواب جويان كجايند؟ كه سنت ها براى ايشان بازگو شده است، و از پيش، بر اين فتنه خبر يافته اند. گرچه هر گمراهى اى را توجيهى است و هر پيمان شكنى اى را گرفتار شبهه اى است.

به خدا سوگند كه من نه چون اويم كه ضرب آهنگ، توطئه را چنان گوش بسپارد تا فاجعه رخ دهد و در صحنه گريه و ماتم حضور يابد.

پاسخى به تهديد طلحه و زبير

[ آن دو به سوى بصره رفته اند و مرا به جنگ با خود تهديد مى كنند.] گذشته من گواه است كه هرگز با جنگ، تهديد نشده ام و از زخمه هاى شمشير نهراسيده ام، چراكه من بر وعده هاى نصرت پروردگارم تكيه دارم. به خدا سوگند، شتاب او با شمشير آخته ـ براى خونخواهى عثمان ـ جز اينش توجيهى نباشد كه از بازخواست خون او مى هراسد، بهويژه كه خود در آماج اتهام باشد و در ميان آنان، كسى به خون عثمان از او آزمندتر نبوده باشد. چنين است كه با اين لشكركشى آهنگ مغالطه دارد تا چهره واقعى جريان در نقاب بماند و زمينه شك فراهم آيد! به خدا سوگند كه او در جريان عثمان در اين سه زمينه بايسته، هيچ اقدامى نكرد:

اگر پسر عفان ستمگر بود ـ كه خود نيز بر اين باور بود ـ مى بايستى كشندگانش را يارى دهد، و ياورانش را طرد كند.

اگر مظلوم بود،سزاوار بود كه از مدافعان و توجيه كنندگان كارهاى او باشد. و اگر مواضع و عملكردش در كنام شك بود، مى بايستى كناره گيرى كند و در كنج عزلت بى حركت بماند و مردم را با او واگذارد.

اما او هيچ يك از اين سه را برنگزيد و راهى را پوييد كه مدخل آن ناشناخته باشد و هيچ توجيه درستى ندارد.

اى مردم! بى گمان خداوند فرستاده اى رهنما را با كتابى گويا و جريانى پويا، برانگيخت كه در ارتباط با آن، تنها كسى به هلاكت افتد كه سقوط در سرشتش باشد. آنچه ما را به نابودى تهديد مى كند، بدعت هاى شبهه آلود است كه خدا ما را از گزندش حفظ فرمايد. در اين ميان آنچه انقلاب شما را تضمين مى كند، پذيرش ولايت الهى باشد. پس به دور از جوّپذيرى و از دل و جان، فرمانش را گردن نهيد. خداى را سوگند كه يا چنين كنيد، يا نعمت سلطنت اسلام از دست دهيد كه ديگر به شما باز نگردد تا اين جريان از ميان مردمى جز شما سر بر آرد.

عملكرد ناكثين در بصره

شورشيان جمل بر كارگزاران من و خزانه داران بيت المال مسلمانان و نيز بر شهروندانى كه تمامى شان در حوزه رهبرى و بيعت من بودند، تاختند. به دشمنى با من، وحدت كلمه يشان را به اختلاف كشانيدند و اتحادشان را تباه كردند. هم آنان بر شيعيان من يورش بردند. گروهى شان را با خيانت كشتند و گروهى ديگر براى دفاع سلاح برگرفتند و در پيكار چندان پاى فشردند تا صادقانه به ديدار خدا شتافتند.

آرى! آنان بر من خروج كردند، در حالى كه ناموس رسول خدا را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ به همراه خود مى كشيدند، به گونه اى كه كنيزكان را براى فروش به بازار مى كشند، و بدين صورت به بصره روى كردند. آن دو، زنان خويش را در خانه هاشان حبس كردند، اما بازداشتى رسول خدا را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ به بصره بردند و در نشانه ديد خويش و ديگران قرار دادند. در لشكرى كه يكايكشان به اطاعت من تن داده بودند و داوطلبانه و بى هيچ اجبار و تحميلى با من بيعت كرده بودند. بدين وضع بر كارگزار من و خزانه داران بيت المال مسلمانان، و مردم آن سامان يورش بردند. گروهى را در زندان و زير شكنجه كشتند و ديگرانى را با تزوير و ناجوانمردى به قتل رساندند.

به خدا سوگند، كه اگر اينان تنها يك نفر از مسلمانان را به عمد و بى گناه كشته بودند، كشتن تمام لشكرشان مرا روا بود، چراكه همگى شان در آن جنايت حضور داشتند و با زبان و دست به هيچ گونه دفاعى برنخاستند. بگذريم كه اين جنايتكاران به شمار افراد مهاجم خويش، مسلمانان بى گناه را كشته اند

دعوت از مردم كوفه

[ به برجستگان انصار و مهتران عرب در كوفه براى رويارويى با شورشيان بصره نوشتم:]

امّا بعد، اينك من از جريان عثمان چنان آگاهتان كنم كه شنيدن و ديدنش همانند باشد. واقعيت اين بود كه مردم به انتقاد از او برخاستند، آن چنان كه از مهاجران، من تنها كسى بودم كه در وا داشتن او به جلب رضايت مردم مى كوشيدم و كمتر به انتقادش زبان مى گشودم. اما طلحه و زبير، نرم ترين حركت شان، تند تازى بود و پرمداراترين روش شان، راندنى خشن مى نمود. در اين ميان عايشه نيز از او خشمى نسنجيده در دل داشت. چنين بود كه گروهى به سويش يورش بردند و او را كشتند، و مردم در فضايى آزاد، بى هيچ اجبار و تحميلى، داوطلب بيعت با من شدند.

اينك بدانيد كه پايگاه هجرت، اهل خويش را از خود رانده است و اهلش نيز از آن دل بركنده اند، و خود، چونان ديگى جوشان، در جوش و خروش است و بحران به مركز سرايت كرده است. پس به خواست خداوند، به سوى فرمانده خويش بشتابيد و در جهاد با دشمن پيش دستى كنيد. به خواست خدا.

توبيخ ابوموسى اشعرى

خبر رسيد كه ابوموسى، مردم را از الحاق به لشكر من منع مى كند. به وى نوشتم:

امّا بعد، سخنى از تو گزارش داده شده است كه هم به سود تو و هم به زيانت قابل تفسير است. اينك تا پيك من تو را فرا رسيد، دامن به كمر زن و كمربند محكم كن. از سوراخت بيرون شو و هركه را در حوزه حاكميت تو است، بسيج كن. اگر پا بر جايى، روان شو و اگر وارفته اى دور شو، كه به خدا سوگند، هرجا كه باشى به سراغت آيند و تا شير و كره و مايه و جامدت را در هم نكنند، از تو دست بر ندارند، تا آنجا كه فرصت نشستن نيابى و راه پس، پشت و پيش رويت را با ترسى يكسان آكنده يابى. فتنه اى كه اينك درگير آنيم، نه چنان ساده است كه تو در انديشه خامت مى پرورى; زيرا بلاى اجتماعى بزرگى است كه ناگزير بايد چونان اشترى چموش، رامش كرد. بر آن نشست و ناهموارى هاى راه را هموار كرد.

اينك خرد خويش را به كار گير. سرنوشت خود را مالك شو و بهره خويش را به دست آر. و اگر اين همه را خوش نمى دارى از ما فاصله گير و به سويى رو كن كه در آن نه گشايشى خواهى يافت و نه راه نجاتى. كه چون تويى را همين سزد كه همچنان خفته باشى و به دست ديگران كار به سرانجام رسد، چونان كه كسى نپرسد، ف