انى كجا باشد؟ به خدا سوگند جنگى كه ما در پيش داريم، حق است و همراهى با صاحب حق. و مرا چه باك كه بى دينان چه نقشى بازى كنند.

گفتوگويى با سفير

[ گروهى از قبايل بصره براى اطلاع از حقيقت حال اصحاب جمل، نماينده اى به نزدم فرستادند. در گفتوگو با وى، حقيقت نمايان شد و مستبصرگرديد. به او گفتم: ]بيعت كن. او گفت: من فرستاده گروهى هستم و پيش از مراجعه به آنان به هيچ كار تازه اى دست نمى زنم.

گفتم: راستى، در نگاه تو اگر كسانى كه پس پشت تواند، روزى به جلودارىِ خويش به جستوجوى تالاب ها مى فرستادندت و تو در بازگشت از نقاطى باخبرشان مى كردى كه آب و گياه يافته اى، و آنان به مخالفت با تو، راهى سرزمين هاى خشك و تشنگى زا مى شدند، تو چه مى كردى؟

آن مرد گفت: رهاشان مى كردم و خود به سرزمينى روى مى آوردم كه داراى آب و گياه باشد.

گفتم: پس براى بيعت دست پيش آر!

آن مرد ـ كه به كليب جرمى معروف بود ـ گفت: به خدا سوگند چونان برهان روشنى بر من اقامه شد، كه خوددارى نتوانستم و بيعت كردم.

پرهيز از جنگ

شايد بتوان با يادآورى پيمان هاى گذشته از وقوع فاجعه اى پيشگيرى كرد. از انس بن مالك خواستم نزد طلحه و زبير رود تا حديثى را كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيده به ياد آنان آرد، ولى وى سرپيچيد و بازگشت و بهانه آورد كه آن را فراموش كرده است. به وى گفتم: اگر دروغ مى گويى، خدايت به لكه اى سفيد دچار كند كه دستارش نپوشاند.[ آرى چنين نيز شد و از پس اين نفرين به بيمارى برص گرفتار شد و جز در نقاب ديده نشد.]

[ ابن عباس را خواندم تا نزد زبير روانه اش سازم به وى گفتم:] بكوش تا با طلحهروبرو نشوى چراكه او را در برخورد گاوى وحشى يابى كه شاخش را تابيده اند. طلحه چنان خودخواه و مغرور است كه اگر سركش ترين مركب ها را زير ران داشته باشد، آن را راهوارترين مى خواند! بلكه تلاش كن كه با زبير ديدار كنى، كه او را نرمش بيشترى است، و بگويش كه پسر خاله ات تو را پيام داده است كه ديروز در حجاز به رسميتم شناختى و امروز در عراق نرد بيگانگى باختى، راز اين دوگانگى را چه توجيه ساختى

سخنى با ياران

[ چاره جويى ها كارساز نشد. به ياران گفتم:] هش داريد كه اينك شيطان، هوادارانش را گرد آورده، نيروهاى سوار و پياده اش را فرا خوانده است. آرى، بى گمان به هر حال بينش من مرا همراه است. هرگز خويشتن خويش را پرده اى نيفكنده ام تا پرده پوشى حقايق را خود زمينه ساز باشم.

به خدا سوگند كه اينان را چنان آبگيرى بسازم كه جز من، هيچ كس را توان تهى كردن آن نباشد، نه هرگز از آن برآيند و نه ديگر بار در آن پاى گذارند.

آغاز جنگ جمل

[ به ناچار به جنگ تن داده شد.] آنان با غرش رعد و برق هاى دروغين و پرهياهويى كه پديد آوردند، هراسشان را پرده كشيدند; ولى ما چنانيم كه تا بر دشمن فرود نياييم، نمى غريم و بى پشتوانه باران، سيلى به راه نمى اندازيم.

نمايى از پس از جنگ

[ آتش جنگ فروكش كرد، طلحه و عبدالرحمن بن عَتّاب بن اُسَيد بر زمين اند. ]اينك ابومحمد [طلحه] در اينجا غريب افتاده است. به خدا سوگند كه هرگز خوش نداشتم كه قريش را سرنوشت چنين باشد كه كشتگانشان در زير ستارگان باشند! من به خونخواهى، به فرزندان عبدمناف دست يافتم ولى سران بنى جُمَح از چنگم گريختند. همانا آنان به آهنگ مقامى گردن كشى كردند كه شايسته اش نبودند پس پيش از رسيدن به آن، سركوب شدند. زبير نيز همواره عضوى از خاندان ما بود تا اينكه فرزند شومش عبداللّه به عرصه رسيد.

اسارت مروان نيرنگ باز

[مروان بن حكم به اسارت درآمد، او به دامان حسن و حسين درآويخت و به شفاعتشان خواند. آن دو نيز پذيرفتند و با من صحبت كردند او را آزادش كردم.] مرا گفتند: اى امير مؤمنان، او با تو بيعت مى كند. گفتم: آيا پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او هيچ نيازى نيست كه دست بيعتش، دست يهوديان را مانند است. او اگر از سويى دست بيعت پيش آورد، از ديگر سو، نيرنگ و خيانت را دم مى جنباند.

هش داريد، كه او فرصت كوتاهى ـ به كوتاهى ليسيدن سگ بينى اش را ـ براى رياست در پيش دارد. چهار قوچ را پدر است، و امت اسلامى در حاكميت او و فرزندانش روزهاى خونينى در پيش دارند.

آرزوى حضور در نبرد حق و باطل

پس از پيروزى جنگ جمل يكى از ياران گفت: دوست داشتم برادرم در اينجا مى بود و به چشم مى ديد كه خداوندت، چگونه بر دشمنان پيروزى بخشيد. گفتم: آيا برادرت را گرايش با ماست؟ گفت: آرى. گفتم: پس بى ترديد، در اين صحنه با ما است كه ما را در اين اردوگاهمان كسانى همراه اند كه اينك در پشت هاى پدران و زهدان هاى مادرانند، و در آينده اى نه چندان دور، تاريخ به صحنه شان مى آورد و ايمان را با حضورشان توانمند مى سازد.

با بصريان، پس از جنگ

با مردم بصره سخن را تمام بايد كرد. به ايشان نوشتم: داستان پيمان شكستن و موضع گيرى ستيزجويانه تان با من، روشن تر از آن است كه از يادش ببريد. با اين همه من مجرمتان را عفو كردم و شمشير از فراريانتان برداشتم و بازآمدگان را پذيرفتم. اما اگر جريان هاى هلاكت آور، و سبك مغزى هاى ستمگرانه، شما را به موضع گيرى و ستيز با من بكشاند، آنگاه اين منم با اسب هايى زين شده و اشترانى مجهز، كه اگر از حركت به سوى خود ناگزيرم كنيد، چنان صحنه نبردى بسازم كه در مقايسه اش روز جمل، ليسيدنى بيش نباشد. بى آنكه امتياز عناصر فرمانبردارتان را ناشناخته گذارم و حق نصيحت گرانتان را ناديده گيرم، كه هرگز حساب متهمان را با بى گناهان، و حساب پيمان شكنان را با وفاداران در نياميزم.

نكوهش مردم بصره

[ هرچند به حق گردن نهادند ولى مستحق سرزنش اند. به ايشان يادآور شدم]: اى بصريان! سپاهيان آن زن ايد و پيروان آن حيوان (مراد شترى است كه عايشه در جنگ جمل بر آن نشسته بود.) به نفيرش پاسخ گفتيد و فراهم آمديد; اما همين كه پى شد، گريختيد! ويژگى آشكارتان اندك بينى، پيمانتان نفاق افكنى، كيش شما دورنگى و ويژگى آب شهرتان بدمزگى است. هركه در ميان شما بزييد، گروگان گناه خويش باشد، و كسى كه توفيق وانهادن شما را به چنگ آرد، از رحمت پروردگارش بهره يابد.

هم اكنون گويى مسجدتان را چونان سينه كشتى غرق شده اى مى بينم كه از فراز و فرود، به عذاب خداوندى گرفتار آمده با تمام سرنشينانش در آب غرق شده است

سرنوشت عايشه

در اوج آن فتنه، هريك از شما كه بتواند خويشتن خويش را با خداى پيوند دهد، بايد چنين كند. و امروز اگر به طاعت من تن در دهيد، شما را ـ به خواست خدا ـ به بهشت راه خواهم نمود، هرچند كه راهى است پر از سختى و تلخى.

اما در مورد عايشه، ناگزير بايد گفت كه انديشه زنانه و آن كينه ها، كه همواره چونان ديگ جوشانى در سينه اش مى جوشيد، او را در ربود، و بى گمان اگر در مورد كسى جز من به چنين حركتى فرا خوانده مى شد، از پذيرشش سر مى تافت. با اين همه او را همان حرمتى بايد گذاشت كه پيش از اين داشت و حساب او با خدا است.

خبرى از آينده

اى احنف! تو گويى هم اكنون مى بينمش كه لشكرى را بسيج كرده است كه در يورش بى مانندشان نه گرد و غبار