 در نگاه مى نشيند و نه هيا بانگ و شيهه اى شنيده مى شود. در آرامشى هراس انگيز، گرد و غبار زمين را در زير گام هايشان كه گام شترمرغان را مانند است بر مى انگيزند.

از پس ايلغار مهاجمانى كه نه بر كشته هاشان بمويند و نه گم شدگان خويش را بجويند. از هم اكنون بر بام و كنگره خانه هاى آبادان و كاخ هاى آراسته تان ـ كه كنگره هايش بال كركسان را ماند، و ناودان هايش، خرطوم پيلان را ـ واى واى ويرانى طنين افكن است!

اين منم كه دنيا را با رخساره بر زمين كوفته ام، و بيش از آنچه بايد، بهايش نداده ام و جز با نگاهى فراخورش، به آن ننگريسته ام.

گويى مى بينمشان با رخسارى چونان سپرهاى چكش خورده، تن پوشى از ديبا و بر اسب هايى نژاده و رهوار، و چنان خونريزى سختى كه زخم خوردگان بر جسد كشتگان راه روند و شمار گريختگان از اسيران كمتر باشد.

يكى از ياران، شگفتى زده گفت: «اى اميرمؤمنان، بى گمان تو را علم غيب ارزانى شده است!» در پاسخ آن مرد كه از قبيله كلب بود، گفتم: اى برادر كلبى! اين سخنان نه علم غيب كه دانشى است فرايافته از دانشمندى، و علم غيب، دريافتن واپسين ساعت است و آنچه خداوند سبحان خود، چنين برشمرده است: «همانا، علم رستاخيز در نزد خداست، هم او است كه باران فرود آورد و آنچه در زهدان ها است بداند. كسى چه مى داند كه فردا چه فراچنگ آورد و كسى چه داند كه در كدام سرزمين جان سپارد، اما خدا دانا و آگاه باشد. بدين سان، تنها خداى سبحان مى داند كه در زهدان ها چيست، زن يا مرد. زشت يا زيبا. بخشنده يا بخيل. شقى يا سعيد. و اينكه چه كسى هيمه آتش خواهد بود يا در بهشت همدم پيامبران.

اينها همه، علم غيبى است كه جز خدا كسى را بر آن آگاهى نباشد، و جز اين هر چه هست، علمى است كه خداوند به پيامبر خويش ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ تعليم داده است كه او نيز به من آموختشان و دعا كرد كه سينه ام آن همه را دريابد و در درونم نگاهشان دارد

عيادت علاء بن زياد حارثى

[ در بصره كه بودم روزى به عيادت علاء بن زياد حارثى كه از ياران ما بود رفتم. خانه اى فراخ داشت به وى ]گفتم: تو را اين سرا به چه كار آيد با اين همه گستردگى؟ در حالى كه در آخرت بدان نيازمندترى! آرى، اگر بخواهى با امكانات همين خانه مى توانى به آخرت دست يابى، مثلا پذيراى ميهمان هايى باشى يا به صله رحم بپردازى و حقوقى را كه فراخور چنين امكاناتى است ايفا كنى. آنك بدين وسيله به آخرت دست يافته اى.

علاء گفت: «اى امير مؤمنان، اينك من در پيشگاه شما از برادرم عاصم شكوه اى دارم».

گفتم: «او را چه شود؟»

علاء پاسخ داد: «عبايى پوشيده، دنيا را يكسره وانهاده است!»

احضارش كرده و چون آمد، گفتم: «اى دشمنك جان خود، آن پليد چنين منگ ات كرده است. چرا به خانواده و فرزندانت رحم نمى كنى؟ مگر پندارى كه خداوند با آنكه نعمت هاى پاكيزه اش را برايت حلال كرده است، خوش ندارد كه از آن طرفى ببندى؟ تو در قبال خدا ناچيزتر از چنين پندارهايى!»

عاصم گفت: «اى امير مؤمنان، اين شمايى با همين جامه خشن و خوراكى چنين سخت؟» گفتم: «واى بر تو! من نه چونان تو باشم، چراكه خداوند بر رهبران حق، رقم زده است كه خود را با مردم تهيدست برابر نهند، مبادا كه تهيدست را اندوه فقرش توانفرسا شود!»

قدردانى از مردم كوفه

[ زمان سپاسگزارى از مردم كوفه كه در گشودن بصره و خاموشى فتنه، مجاهدت ها كردند فرا رسيد. به ايشان ]نوشتم: براى شما كوفيان كه خاندان پيامبرتان را به يارى برخاستيد، از خداوند بهترين پاداشى را كه به تلاشگران در راستاى فرمان او و سپاسگزاران نعمتش ارزانى مى دارد، خواستارم. چراكه شما شنيديد و فرمان برديد. فرا خوانده شديد و پذيرفتيد گفتار پنجم : مبارزه با قاسطين

فراخوانى معاويه براى بيعت

[ حكام بلاد يك يك به بيعت خوانده شدند، معاويه نيز مستثنى نبود.] به وى نوشتم:

تو خود هم به توجيه روشن مواضع من آگاهى و هم بر اين واقعيت كه من، از رويارويى با شما در پرهيز بودم تا آنچه بايد مى شد، به وقوع پيوست. در اين زمينه سخن دراز و گفتار بسيار باشد. بارى، آنچه گذشتنى بود، گذشت و آنچه آمدنى بود، پيش آمد. اينك از همه كسانى كه در حوزه قدرت تواند بيعت بگير و خود در رأس هيأتى از يارانت به سوى من بشتاب!.

برخورد با معاويه

[ ياران گويند، مهياى جنگ شويم و منتظر جرير و بيعت معاويه مباشيم. ولى ]آمادگى من براى جنگ با شاميان ـ در حالى كه جرير نزد آنان است ـ شام را به بن بست مى كشاند. و شامى ها را ـ حتى اگر طالب صلح باشند ـ از نيت خيرشان باز مى گرداند. براى جرير زمانى معين شده است كه اگر بيشتر بماند، نشان اين است كه يا فريبش داده اند، يا او خود در مقام سرپيچى و خيانت باشد. در آن صورت ابتكار عمل ـ به دور از شتاب زدگى ـ در دست ما مى ماند. اينك اندكى صبورى پيشه كنيد; هرچند كه از آمادگى شما ناخشنود نيستم. اين جريان را از هر سو بررسى كردم و سرانجام، خود را بر سر دو راهى كفر و جنگ يافتم.

داستان اين بود كه انبوهه مردم ما، به زمامدارى گرفتار آمدند كه بدعت ها نهاد و خلق را به فرياد آورد. مردم، اعتراض كردند، سپس به خشم آمدند و سرانجام سر به شورش برداشتند و واژگونش كردند

پيام به جرير بن عبداللّه

[معاويه براى بيعت با من از شام حركت نكرد. به سفيرم نوشتم]: همين كه اين نامه را دريافت كردى، معاويه را به يكسره كردن كار وادار و با او برخوردى قاطع داشته باش. و سرانجام در انتخاب جنگى آواره كننده از وطن يا صلحى زبون ساز آزادش بگذار. اگر جنگ را برگزيد پيمان امانى را كه به او داده شده است به نزدش بيفكن، و اگر صلح را انتخاب كرد، از او بيعت بگير.

نامه اى به معاويه

به معاويه نوشتم كه بسيارى از مردم را به ورطه هلاكت كشاندى. با گمراهيت فريبشان دادى و به خيزابه هاى مرگبارشان سپردى، تا در كام سياهى ها فرو رفتند، و در تلاطم انواع شبهه ها غوطهور شدند; به گونه اى كه از راستاى خويش به بى راهه رفتند و در سير قهقرايى، واپس افتادند و بر نسب و حسبشان تكيه زدند، جز از شمارى بينش مندان كه موضع و سمت خويش را تغيير دادند. آنها پس از شناختنت رهايت كردند و از تو به خدا گريختند. چه آنان را به راهى سنگلاخ افكنده بودى كه در آن از راستاى تعادل به انحرافشان مى كشاندى.

اينك اى معاويه! در مورد خود از خدا پروا كن و در باز كشيدن زمام خويش با شيطان درآويز، كه در هر حال دنيا از تو جدا شود و آخرت سخت به تو نزديك باشد.

نامه اى به عمرو بن عاص

[ شنيدم كه عمرو بن عاص به معاويه پيوسته است. به وى نوشتم:]

بى گمان سرنوشت دينت را به دنياى كسى گره زده اى كه آشكارا در گمراهى باشد و بى پرده گناه مى كند. حضور در مجلسش هر بزرگوارى را مايه سرافكندگى، و آميزش با وى هر خردمندى را موجب سبك مغزى است. بدين سان تو گام بر گامجاى چنين كسى نهاده اى و چونان سگانى كه پس مانده شكار شيران را چشم دارند، به بخشش او نظر دوخته اى، و دنيا و آخرت خويش را نابود كرده اى! و اين همه در حالى است كه اگر جانب حق را نيز مى گرفتى به آنچه مى جوي