، دست مى يافتى. بارى، اگر خدايم بر تو و زاده ابوسفيان توان بخشد، فراخور كارنامه سياهتان مزدى خواهمتان داد، و اگر بتوانيد ناتوانم كنيد، سرنوشتى را كه از كيفر دنياييتان به مراتب بدتر است فراروى داريد.

پاسخ بهانه جويى هاى معاويه

[ معاويه بهانه جويى مى كند و اكنون كشندگان عثمان را از من تقاضا كرده است.]

اما اينكه از من خواسته اى تا كشندگان عثمان را به تو واگذارم، در بررسى همه سويه اى بدين نتيجه رسيدم كه سپردنشان تو را يا جز تو را، نمى توانم. و تو، اى معاويه، اگر از اين كژروى و جنگ افروزى دست برندارى، به زندگيم سوگند كه ديرى نپايد كه آنان را در پى خويش خواهى يافت، بى آنكه رخصت دهند كه در پى گردشان ـ در خشكى و دريا و كوه و دشت ـ خود را به رنج افكنى. و دل آرام دار كه نه تنها از چنان پى گردى شادمانى نمى يابى، كه اندوهگين نيز مى شوى! سلام بر هر كه شايسته آن است

احتجاج عليه معاويه

بى ترديد همان ها كه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كردند، درست همان سان با من بيعت كردند. پس نه كسانى را كه در بيعت حضور داشته اند، حق انتخاب دوباره است و نه غائبين را حق ردّ آن، كه شورا تنها و تنها حق مهاجران و انصار است. و اگر آنان پيرامون مردى گرد آمدند و همگى امامش ناميدند، مورد خشنودى خدا خواهد بود. پس كسى را كه با انتقاد ويرانگر، يا با بدعت گذارى از خط امرشان بيرون رود، بازش گردانند، و اگر سرباز زد، به دليل پيرويش از خطى جز از خط مؤمنان، با او پيكار كنند و خداوندش نيز به آنچه خود پذيرفته است وا مى نهد.

به جان خويشم سوگند، اى معاويه! بى ترديد اگر تو نه با هوس هاى شخصى، كه با خردت نيك بنگرى، مرا از خون عثمان پاكدامن ترين مى يابى، و بدين حقيقت پى مى برى كه من از جريان او بركنار بوده ام، مگر آنكه به تهمت زدن همچنان پاى بفشارى و چنان كه از نگاهت مى گذرد، انگ بزنى.

نفوذ جاسوس هاى معاويه در مكه

[به قثم بن عباس كارگزار خود در مكه نوشتم]:

امّا بعد، چشم من در مغرب در جريان اين واقعيتم قرار داده است كه كسانى از مردم شام براى موسم حج به مكه گسيل شده اند. گروهى با دل هاى كور، گوش هاى كر و چشمانى فروبسته، كه بر چهره باطل نقاب زده اند، و در راه نافرمانى از خالق، فرمانبر مخلوق اند و به نام دين از پستان دنيا شير مى دوشند، و كالاى نقد دنيا را به بهاى ارزش هاى بلندمدتى كه از آنِ تقواپيشگان است، باز مى خرند. با اين همه جز نيكوكار هرگز كسى به خير و نيكى دست نيابد و جز بدكار، كسى كيفر نبيند. پس با آنچه در دست تو است ـ چونان مسؤولى پابرجا و استوار و خيرخواه و خردمند كه پيرو قدرت مافوق و فرمانبردار امام خويش است ـ پايدارى كن و زنهار از دست يازيدن به آنچه در پى آن پوزش خواهند، بپرهيز. و در نهايت، به هنگام كامروايى و نعمت مغرور مشو، و در هنگامه رنج و سختى، به سستى و وارفتگى تن مسپار

احتجاج عليه بنى اميه

اى مردم! آيا نبايد شناختى كه امويان از من دارند، از جوسازى بر ضد من بازشان دارد؟ آيا سابقه من، حتى نادانان را از متهم كردن من مانع نمى شود؟ (چه بايد كرد كه) پند خداوند كه بسيار گوياتر از بيان من است، اينان را سودى نبخشيده است!

بارى، من با مارقين در احتجاج و با ناكثين وسوسه گر در ستيزم! حل مسائل فرعى را بايد در اصول قرآنى جست، چنان كه معيار ارزيابى كارنامه انسان، انگيزه هاى درونى او است.

نقش معاويه در كشته شدن عثمان

شگفتا، كه چه سخت به هوس هاى بدعت زا و حيرت هاى پيامد آن دل بسته اى! حقايق را به تمامى زير پا نهاده اى و از دستاويزهاى اطمينان بخشى، كه مورد عنايت خدايند و برهان او بر بندگانش، دست باز داشته اى. اما در مورد پرگويى هايت پيرامون عثمان و كشندگانش، ناگزير از گفتنم كه واقعيت جز اين نيست كه تو هنگامى كه سياستت را سودى داشت به يارى عثمان شتافتى، در حالى كه آن روز كه يارى تو به سود عثمان بود، تنهايش گذاشتى.

ردّ معامله با معاويه

امّا بعد، هم اينك زمان آن فرا رسيده است كه از جريان هاى روشن و آشكار گذشته، تجربه گيرى و بينش يابى، كه بى شك تو با ادعاهاى باطل و سپردن نابخردانه خود به موج هاى فريب و دروغ، رهسپر راه نياكانت شده اى. به شيوه آنان بر خود چيزى بسته اى و بزرگ تر از دهانت لقمه گرفته اى. دستبرد به خزانه اى را آهنگ كرده اى كه درش را بر تو بسته اند; چراكه از حق گريزانى و در انكار حقايق لجاجت مىورزى كه از گوشت و خونت به تو پيوسته تر است. حقايقى كه به گوش تو فرو خوانده شده است و سينه ات از آن آكنده است. پس، بعد از حق، جز گمراهى و بعد از بيان روشن، جز اشتباه چه تواند بود؟ از شبهه ـ كه مشتمل بر حق پوشى است ـ برحذر باش، زيرا ديرى است كه فتنه پرده هاى سياهش را فرو هشته، سياهيش چشم ها را فرا گرفته است.

از تو نامه اى به من رسيده است كه در هنر سخن پردازى از هر جهت آراسته است، اما از مايه هاى صلح تهى است، و آكنده از افسانه هايى است كه در تار و پودشان از دانش و خرد نشانى نيست. در نگارش اين نامه، رهروى را ماننده اى كه پايش در گل مانده است و در بيغوله ها افتان و خيزان است. با اين همه با بلندپروازى بلنداى تسخيرناپذيرى را آهنگ كرده است كه پرچم هايى برافراشته دارد، بلندايى سر به فلك كشيده كه هيچ شاهين را توان دست يافتن به آن نباشد، و عَيُّوق را شانه به شانه بسايد.

و حاشا كه در تقدير خداوندى، پس از من، ولايت و حل و عقد امور مسلمانان به نام تو رقم خورده باشد، يا آنكه با احدى از آنان قرارداد و پيمانى را به سود تو امضا كنم! اينك تا فرصت باقى است، خويشتن را تداركى ببين و به خود بينديش كه اگر همچنان بى تفاوت بمانى و كوتاهى كنى تا بندگان خداى بر تو هجوم آرند، جريان ها به زيانت به بن بست مى انجامند، و آنچه امروز از تو پذيرفته است، فردا از تو دريغ خواهد شد.

پاسخ تهديد معاويه

همچنان كه در نامه ات يادآور شده اى، ما و شما متحد و همبسته بوديم. اما آنچه ديروز از هم جدامان كرد اين بود كه ما ايمان آورديم و شما كفر ورزيديد و عامل جدايى امروزمان اين است كه ما پايدارى ورزيده ايم و شما به انحراف كشيده شده ايد. واقعيت اين است كه روزى اسلام به سر سلسله شما تحميل شد و ناگزير بدان تن در داد كه تمامى بزرگان اسلام را در حزب رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ ديد.

در ديگر بخشِ نامه ات نوشته اى كه طلحه و زبير را كشته ام. عايشه را آواره كرده ام و به دو شهر كوفه و بصره فرود آمده ام! اينها همه جريان هايى است كه به تو ارتباطى نمى يابد و با آن كاملا بيگانه اى. نه بر تو ستمى رفته است و نه مقامى هستى كه عذرش به پيشگاه تو تقديم شود.

در نهايت، تهديد كرده اى كه با لشكرى از مهاجران و انصار با من ديدار خواهى داشت! گويا از ياد برده اى كه در همان روزى كه برادرت به اسارت سپاهيان اسلام درآمد، داستان هجرت به سرآمد! اينك اگر به شتابزدگى دچارى، همان به كه چندى همچنان خوش بگذرانى. كه چون با تو رو در رو شوم، ديگر فرصتى نيابى. به جا است كه آن هنگامه چنين تفسير شود كه م