را خداى براى انتقام از تو برانگيخته باشد و اگر تو در رويارويى با من پيشگام شوى، چنان است كه آن برادر بنى اسدى سروده است:

پيشبازان شن باد سوزان در فراز و فرود بيابان

اينك همان شمشيرى را در كف دارم كه در يك جا و يك روز با تن جد، دايى و برادرت آشنايش كردم و تا آنجا كه من مى دانم، قلب تو در غلاف است. خردت سطحى و نزديك بين و بهترين سخن درباره تو همين كه: «تو از نردبانى بالا مى روى كه به زيانت مى انجامد و سودت نمى رساند، چراكه تو جز گمشده خويش را مى جويى و شبانى دام هايى را كه از آنِ تو نيست برعهده گرفته اى و جستوجوگر جريانى هستى كه با آن بيگانه اى و هم گوهرش نيستى.» وه، كه ميان حرف و عمل تو چه فاصله دورى است! و چه نزديك است آينده اى كه به سرنوشت عموها و دايى هايت دچار شوى كه بخت بد و آرزوى پوچ شان آنان را در موضع مخالفت با محمد ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ نشاند. پس بى آنكه به دفاعى بزرگ برخيزند يا حريمى را پاسدارى كنند، با شمشيرهايى كه تمامى صحنه پيكار را آكنده بود و كمتر نرمش و سازشى هم نداشت، در آن بسترهاى مرگ ـ كه تو خود خوب مى دانى ـ فرو غلتيدند!

در پايان يادآور مى شوم كه درباره كشندگان عثمان سخت پر گفته اى. ابتدا خود به نظامى در آى كه مردم پذيراى آن شده اند و پس از آن رسماً از آنان دادخواهى كن تا تو و آنها را به كتاب خداى متعال بسپارم. اما آنچه تو بدان آهنگ كرده اى، نيرنگى را ماند كه براى از شير گرفتن كودكان به كار مى برند. سلام بر هر كه شايسته آن است.

اتهامات و تهديدهاى معاويه

اما بعد، نامه ات را دريافت كردم كه در آن گزينش محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ از سوى خدا براى دينش يادآور شده بودى! و نيز اين نكته را كه خداوند، به وسيله يارانى كه به يارى وى برخاستند، تأييدش كرد! همانا چهره اى كه روزگار امروز از تو نشانمان داده، سخت خنده آور است، كه تو تازه آهنگ باخبر كردن ما را از آزمون الهى و نعمتى كه با بعثت پيامبر، ارزانى مان داشته است، ساز كرده اى! در اين خصوص داستانت، داستان كسى را ماند كه خرما به خطه هجر برد و استاد خويش را به هماوردى خواند!

تو بر اين باورت تكيه كرده اى كه در اسلام فلان و فلان برترين مردم اند، كه اگر اين مطلب به اثبات رسد، هيچ ارتباطى با تو نيابد. و اگر خدشه اى بردارد، شخصيت تو را خدشه دار نكند. تو را چه، كه كسى را امتيازى باشد يا نباشد؟ يا سياست گزاران و سياست پذيران چه كسانى بايد باشند؟ آزادشدگان ديروز و فرزندانشان را به اين فضولى ها چه كار، كه مهاجران پيشتاز را طبقه بندى كنند. درجاتشان را ترتيب دهند و شناساى مراتبشان شوند؟

هيهات! «اين صفير تيرى بيگانه است» و متهمْ خود به داورى نشسته است! آى انسان، چه مى شد اگر با دريافت لَنگى خويش در جايگاهت مى ايستادى، كوتاهى دست خويش را مى شناختى و از گليم خود پاى بيرون نمى نهادى؟ تو نه سنگينى شكست خوردگان را احساس مى كنى و نه از پيروزى پيروزمندان سودى مى برى! در باتلاق گمراهى هر دم بيشتر فرو مى روى و هر آن انحرافت از راستاى بعثت فزونى مى گيرد. آيا تو اين واقعيت روشن را نمى بينى ـ و من نه در مقام گزارش اين حقايق به چونان تويى، بلكه به عنوان بازگويى نعمت هاى خداوندى مى گويم ـ كه از مهاجران و انصار در راه خدا بسيارى به شهادت رسيدند و براى هر كدامشان امتيازى است. اما تنها هنگامى كه مردى از ما شهيد شد، سيدالشهدايش خواندند و رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ به گاه نماز بر او با هفتاد تكبير امتيازش داد؟ و نيز آيا نمى بينى كه در راه خدا دست هاى گروهى قطع شد ـ و براى هر كدامشان امتيازى ويژه است ـ اما همين كه در خاندان ما چنين حادثه اى رخ داد، پرنده اى بهشتى و صاحب دوبال لقبش دادند؟ و اگر نه اين بود كه خداوند انسان را از خودستايى نهى كرده است، از فضيلت هاى بسيارى ياد مى شد كه قلوب مؤمنان با آنها آشنا است و گوش هاى شنوا آن همه را پذيرفتار.

بارى، بيا و اطرافيانت را ـ كه به طمع شكار قدرت از راه منحرف شده اند ـ از خود بران كه ما ساخته شدگان مستقيم پروردگارمانيم و مردم پروردگان ما. اين ما بوديم كه عزت ديرين و برترى پيشينمان بر قوم تو از آميزش با شما بازمان نداشت و بزرگوارانه، همچون مردمى همتراز، پسران و دخترانمان را به عقد پسران و دختران شما درآورديم، در حالى كه شما هرگز در آن رتبه نبوديد، كه پيامبر از ما و آن دروغزن، از شما است. شير خدا از ما و شير پيمان ها از شما است. دو سرور جوانان بهشت از خاندان ما و كودكان آتش از خاندان شمايند. بهترين زنان جهان افتخار ما و آن هيزمكش، ننگ شما است! و بسيارى از اين دست افتخارها و ننگ ها كه مرز ميان هاشميان و امويان است.

بدين سان آوازه پيشتازى ما در اسلام، گوش ها را نواخته است و وضع روشنمان در دوران جاهليت نيز قابل انكار نيست. و كتاب الهى امتيازهاى ناب و نايابى ارزانيمان مى دارد آنجا كه مى گويد: «... خويشاوندان را، در كتاب خدا، در رابطه با يكديگر اولويت هايى است;» و در جاى ديگر كه مى گويد: «بى گمان سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنان اند كه از او پيروى كردند و اين پيامبر و كسانى كه ايمان آوردند، و خدا ياور مؤمنان است;»

با اين توضيح، يكبار با خويشاوندى امتياز يافته ايم، و ديگربار با پيروى. آنجا كه بر سر خلافت پيامبر ميان مهاجران و انصار بحثى درگرفت، مهاجران را تكيه بر سابقه بيشتر با رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ به پيروزى رساند، كه اگر معيار درستى براى آن پيروزى است، پس حق به جانب ما و براى ما است نه شما! و اگر ديگر معيارى بايد، انصار همچنين مدعى خواهند ماند.

تو بر اين گمان پاى مى فشارى كه من به تمام خلفا حسد ورزيده ام و سركشى و قانون شكنى كرده ام. گيرم كه چنين باشد. اين كه جنايتى در حق تو نبوده است تا طرح و توجيهش با تو لازم آيد!

ستمى بر تو نرفته است كه پوزش طلبيم ور خطا رفته، تو را باز نپرسند از آن

و گفته اى كه: «من چونان شتر در مهار كشيده شدم تا از من بيعت گرفته شود.»

به خداوندى خدا سوگند كه آهنگ نكوهش مرا داشته اى، اما در ستايشم قلم زده اى! رسوايى مرا خواسته اى، ولى خود را به رسوايى كشانده اى! مسلمان، تا زمانى كه در دين خود شك نكرده، در باورهاى يقينش ترديدى راه نيافته باشد، به هيچ روى نبايد از مظلوم واقع شدن خويش احساس كاستى كند. اين برهانى است كه مخاطب اصلى اش كسانى جز از تواند و بايد با ديگران در ميان نهاده شود، اما به هر حال به ميزانى كه هم اينك به خاطرم آمد، از تو نيز دريغ نداشتم.

سپس، ماجراهاى گذشته ميان من و عثمان را يادآور شده اى كه در اين مورد، دريافت پاسخ ـ به دليل خويشاونديت با او ـ حق طبيعى تو است.

ولى كدامين يك از ما بيشتر با او در ستيز بود و به كشتارگاهش ره مى نمود. كسى كه به يارى عثمان برخاست، اما او نپذيرفت و گفت، بر سر جايت بنشين؟ يا آنكه عثمان از او يارى خواست و او فاصله گرفت و عوامل مرگ را به سويش گسيل كرد تا سرنوش