ت به سراغش آمد؟ نه، به خدا سوگند: «خدا بازدارندگان از كارزار را در ميان شما نيك مى شناسد و همچنين آن كسانى را كه پيوسته برادران خويش را به سوى خود مى خوانند و جز لحظه هايى كوتاه در صحنه نبرد حضور ندارند».

روشن است كه من هرگز بر آن نيستم كه چون نسبت به پاره اى از بدعت هاى او خشم خويش را ابراز مى داشته ام، امروز از تو پوزش بخواهم كه اگر ارشاد و راهنمايى او در جوّ كنونى گناه شمرده مى شود. بسيارند ملامت زدگانى كه هيچ گناهيشان نباشد (و به قول شاعر): گاه باشد پند دايم بدگمانى آورد.

«.. من تا جايى كه در توانم بوده است، جز اصلاح، مرادى نداشتم. هر توفيق كه نصيبم شود از خدا باشد. توكلم به اوست و در پيشگاهش انابه مى كنم».

يادآور شده اى كه من و يارانم را از تو جز شمشير نصيبى نيست! به خدا سوگند كه تو در اوج گريه، انسان را به قهقهه وا مى دارى! چه، گاه پسران عبدالمطلب را در رويارويى با دشمن روى گردان و از شمشيرها هراسان ديده اى؟ «لختى بمان كه روى به جنگ آورد حمل.» آرى، در آينده اى بس نزديك، خود را در پيگرد كسى خواهى يافت كه اينك جستوجويش را آهنگ كرده اى، و همان به تو نزديك شود كه اينك دورش مى شمارى.

اين منم كه با لشكرى گران از انصار و مهاجران و پيروان نيك كردارشان به سويت مى شتابم. لشكريانى چنان انبوه و فراوان كه گرد سم ستورانشان فضا را مى آكند. مردانى كه از مرگ، تن پوشى چسبان ساخته اند و آنچه را بيش از هر ديدارى آرزومندند، ديدار پروردگارشان است. و اين همه در حالى است كه نسل رزم آوران بدر و شمشيرهاى آخته هاشميان همراهيشان مى كند، كه تو خود بهتر از هر كسى جاى فرودآمدن پيكان هاشان را در تن برادر، دايى، نيا و ديگر اعضاى خاندانت مى شناسى. «... و آن، از ستمگران چندان دور نيست».

مكاتبات طولانى با معاويه

به راستى كه در پاسخت به ترديد گرفتار آمده ام و بيم آن دارم كه با گوش سپردن به نامه هايت انديشه ام به سستى گرايد و هوشياريم راه خطا پويد. راستى را كه چون با من به بررسى جريان ها مى پردازى و نامه نگارى مكرر مى كنى، پر خفته اى را مانى كه خواب هايش به او دروغ مى گويند. يا ايستاده سرگردان و به گل فرورفته اى كه ايستادنش بر او سنگينى مى كند و نمى داند آنچه به سراغش خواهد آمد، به سود يا زيان او باشد! تو او نيستى، اما او را سخت ماننده اى!

به خدا سوگند كه اگر به پاسخ مصالحى درماندگارى نبود، ضربه هاى كوبنده اى از من دريافت مى كردى كه استخوانت را خرد و گوشتت را ريزريز مى كرد. اينك بدان كه شيطان در موضع كنونيت ميخكوب كرده، مانع آن است كه با تجديدنظر در گزينش بهترين جريان هاى ممكن توفيق بيابى، و گفتار نصيحت گر خويش را گوش دل بسپارى.

درباره مغيره بن شعبه

[ در اين ايام عمار ياسر را در حال مجادله با مغيرة بن شعبه ديدم.] به وى گفتم: عمار، او را به خود وا نه، كه از دين تنها چيزهايى را برگرفته باشد كه به دنيايش نزديك و نزديك تر كند و به عمد حقايق را بر خود پوشيده مى دارد تا در لغزش هاى پى در پى شبهه را ابزار توجيه سازد.

دعوت از فرماندار بحرين براى همراهى در جنگ

امّا بعد، من نعمان بن عجلان زرقى را والى بحرين ساختم و تو را خلع يد كردم، بى آن كه تو را گناهى باشد يا سزاوار نكوهشى باشى; چراكه تو به خوبى فرمانروايى كرده اى و امانت را پاس داشته اى. پس بى آنكه مورد كم ترين بدگمانى و ملامتى باشى، يا درباره ات اتهام و گناهى مطرح باشد، روى به ما آور.

حقيقت اين است كه به سوى ستم گران شام آهنگ سفر كرده ام و دوست دارم كه تو همراهم باشى; زيرا تو از كسانى هستى كه، در جهاد با دشمن و برپا داشتن ستون دين، بر تو تكيه دارم. به خواست خدا.

سفارشى به فرمانده

[ در آستانه اعزام شريح پسر هانى به وى گفتم:] از بام تا شام تقواى الهى پيشه كن و از دنياى پرفريب، بر خويشتن خويش بيمناك باش و در هيچ حالتى نسبت به دنيا احساس امنيت مكن.

تو را اين نكته دانستنى است كه اگر نفس خويش را از چيزهايى كه دوست مى دارى ـ به دليل ناسزاواريشان ـ باز ندارى، هوس ها به جانب زيان هاى فراوانى خواهندت كشيد. پس به تن خويش، هيولاى نفس را دژ و نگهبان باش. و در اوج خشم، خويش را از پرخاش و يورش، قاطعانه بازدار 

 دعايى در آستانه جنگ صفين

[ چون عازم صفين شديم از خدا خواستم:] بار خدايا، از رنج سفر و ناكامى در بازگشت و زشت نمايى و فروپاشيدگى خانواده، به تو پناه مى برم.

بار خدايا، تنها و تنها تويى كه هم همراه منى و هم در ميان خانواده برجاى مانده ام به جانشينى حاضرى، كه اين جامعيت، تنها و تنها، ويژگى خاص تو است. چرا كه جز تو هر كه جانشين شود، مسافر را همراهى نمى تواند و اگر همراه شود، امكان جانشينيش نمى ماند.

ستايش فرماندهى مالك اشتر

[ به دو تن از امرايم نوشتم كه:] اينك، مالك اشتر فرزند حارث را بر شما و بر هر كه زير فرمان شما است فرماندهى مى دهم، پس گوش به فرمانش باشيد و او را زره و سپر خويش گيريد، كه او از فرماندهانى باشد كه هيچ نگرانى از سستى و سقوطش نباشد، همچنان كه در مورد او اين نگرانى نيست كه به گاهى كه شتاب، خردمندانه است، سستى كند يا در مواردى كه درنگ خردپذيرتر است، شتاب ورزد.

سفارشى به دهقانان انبار

[ در گذر از انبار و در ميانه راه، دهقانان انبار را ديدم كه پياده شده و پيشاپيش مى دوند. به ايشان گفتم:] اين چه كارى است؟ گفتند: اين در فرهنگ ما، براى بزرگداشت فرمانروايان، رسمى است. گفتم: به خدا سوگند كه با اين كار زمامدارانتان را سودى نرسانيد، با اين كار در دنيا خود را به رنج مى افكنيد و در آخرت به بدبختى و شقاوت دچار مى آييد. رنجى كه كيفرى را پى آمد دارد، چه زيانبار باشد، و چه پرسود آسايشى كه با ايمنى از آتش همراه آيد!

گزارش جنگى به لشكريان

من، جلودارانى گسيل داشته ام و به آماده ماندن در كناره فرات ـ تا دريافت دستور بعدى ـ فرمانشان داده ام. اينك بر اين انديشه ام كه با شكافتن آب [فرات] و عبور از آبراهه، نزد عده اى از شما (مسلمانان) روم كه در اطراف دجله (اهل مدائن) ساكن هستند؟ و آنگاه با بسيج گسترده و پيوسته تمامى آنها و شما ـ از آنان چونان نيروى پشتيبانى شما ـ در يورش به دشمن سود جويم.

آزادسازى شريعه فرات

[ چون از كناره شرقى فرات عبور كرديم و به صفين رسيديم، ديدم معاويه و يارانش پيشدستى كرده بر شريعه چيره شده اند] به سپاهيانم گفتم:

اينك دشمن شما را طعمه پيكار خويش خواسته است، و بر سر دو راهى تان نگاه داشته. يا با پذيرش ذلت، واپس نشينيد، يا شمشيرهاتان را از خون و خود را از آب سيراب سازيد. آرى، آن زندگى كه در آن ديگرى بر انسان چيره است، مرگ است و مرگى كه انسان در گزينش آن چيره مى شود، جوهر زندگى است.

هش داريد، كه معاويه ـ در موضع رهبرى، مشتى فريب خورده ـ چنانشان در بى خبرى وانهاده است، كه بى هيچ شناختى گلوهاشان را به تيغ سپرده اند.

شفقت در جنگ با شاميان

[ شريعه فتح شد و مقابله به مثلى صورت نگرفت. ياران از اين كه در رخصت جنگ با شاميان درنگ مى كنم گله منداند.] به ايشان گفت