دا سوگند كه اشتياق من به رويارويى با دشمن، بيش از شوقى است كه آنان به خان و مان دارند.

بار خدايا، سرانجام، اگر اين قوم پذيراى حق نشدند، جماعتشان را پراكنده و شعارهاشان را گونه گون ساز، و خطاهاشان را دست و پا پيچ خودشان كن! اينك، ترديدى نمانده است كه اينان از مواضع باطل بازپس ننشينند، جز اينكه با نيزه هاى پياپى، كالبدشان از جان تهى شود و كاسه سرهاشان با ضربه هاى شمشير درهم شكافد و استخوان هاشان خرد و دست و پاهاشان بريده شود، يا هدف يگانهاى پى در پى ارتش اسلام قرار گيرند و با نيروى لشكريان پيروز ما سرزمين شان به تصرف درآيد، و خاك شان را سم كوب اسبان كنند و راه ها و چراگاه هاشان را ـ گرداگرد ـ فرو كوبند.

حفظ سلسله امامت

[ چون جنگ آغاز شد فرزندم حسن به صف دشمن زد.] به يارانم گفتم:

به جاى من شما اين جوان را دريابيد، تا با شهادت خود مرا درهم نشكند; چراكه من اين دو (حسن و حسين(عليهما السلام)) را از مرگ دريغ مى دارم، كه مبادا با نابودى شان نسل رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ منقطع شود.

تشويق سپاهيان

در آغاز پيكار، تماشاگرِ حركت هاى بى هدف و پراكندگى صفوفتان بودم. آن جا كه جفاكاران بدنام و مردم بى فرهنگ شام شما را ـ كه پيشتازان عرب و سران شرف هستيد و در ارزش چونان مغز و در بلندى و برترى قله هاى سرفراز را همانندايد ـ به هر سو مى راندند. ولى آن چه، در پايان، شراره هاى اندوه سينه ام را فرو نشانيد، اين بود كه ديدم آنك شماييد كه آنان را از سويى به سويى مى رانيد و از عقب نشينى سنگر به سنگرشان، ناگزير مى سازيد، هم بدان سان كه در آغاز شما را مى راندند و عقب مى نشاندند. با رگبار تيرها و ضربه هاى مرگ آفرين نيزه هاتان برهم آوار مى شدند، چونان شتران تشنه اى كه در برابر رگبار تير از آبشخور خود رانده و گريزان شده باشند.

ردّ معامله اى ديگر با معاويه

[ معاويه در تنگنا قرار گرفته و به حكومت شام راضى شده است. به وى نوشتم:] امّا در مورد درخواست واگذارى شام، بايد بگويم: نشدنى است كه آن چه را ديروز از تو دريغ داشته ام، امروز ارزانيت دارم.

و اما در پاسخ اين سخنت كه: «جنگ تمامى اعراب را ـ جز از نيم جان هايى كه برجاى مانده اند ـ فرو خورده است»، فاش مى گويم: هركه را كه حق خورد، راهى بهشت شده است و قربانى باطل راهى جهنم!

اما در ادعاى برابريت در جنگ و مردان جنگى با ما، نه پيشروى تو در شك با پيشروى من در يقين قابل مقايسه است و نه شاميان در حرص به دنيا، با عراقيان در حرص به آخرت قياس پذيراند!

و اما در اين كه گفته اى: «ما، فرزندان عبدمناف»، بى ترديد ما نيز چنانيم، ولى با اين تفاوت ها و امتيازها: نه اميه همسنگ هاشم، نه حرب همشأن عبدالمطلب و نه ابوسفيان همتاى ابوطالب است. آرى، مهاجر كجا و اسير رهاشده كجا؟ پاك تبار كجا و تبارآلوده كجا؟ ايستاده در موضع حق كجا و طرفدار باطل كجا؟ و سرانجام مؤمن كجا و دغلكار كجا؟ و چه بديادگارى باشد اويى كه نياى خويش را در سقوط به آتش دوزخ پيروى كند.

از اين همه كه بگذريم، ما را امتياز نبوت است كه با آن عزيزان جاهليت را زبون كرديم و فرودستان را فراز آورديم. روزى كه خداوند عرب را گروه گروه به دين خويش درآورد و اين امت، خواه ناخواه، سرتسليم فرود آورد. شما امويان از كسانى بوديد كه با انگيزه هاى ترس و آز به كيش توحيد درآمديد. به هنگامى كه پيشتازان به يمن پيشتازيشان كامياب شدند و مهاجران پيشگام امتياز ويژه خويش را يافتند.

اينك مباد، كه شيطان را در خود سهمى بگذارى، و يا بر خويشتن خويش چيره اش گردانى

ترغيب سپاهيان در «ليلة الهرير»

[ پيكار امشب، بسيار مهم است.] اَلا اى انبوهه هاى مسلمان، درون را با جامه زيرينى از خشيت و برون را با جامه زيرينى از متانت و آرامش بپوشانيد. دندان ها را برهم بفشريد كه در برابر شمشيرهاى دشمن، جمجمه هاتان را مقاومتى افزون مى بخشد. پوشش دفاعى تان را كامل و كامل تر كنيد. پيش از آختن، شمشيرها را در نيام بجنبانيد تيز و خشم آكند بر دشمن بنگريد، و از چپ و راست، با نيزه بر سپاه خصم بتازيد و چالاك و پرتحرك، دشمن را نشانه تيغتان بگيريد و گام فراپيش نهيد و آگاهى خويش را به اين حقيقت لحظه اى فرو مگذاريد كه خدايتان زير چشم دارد و شما همراه و همرزم پسرعموى رسول خداييد، و از گريز شرم داريد كه گريز مايه ننگ و سرافكندگى است براى نسل آينده تان، و در روز حساب، خويشتنتان را آتشى سوزان. خود را خرّم و سرخوش داريد و به سوى شهادت، رها و سبكبال بشتابيد.

شماييد كه بايد بر آن انبوهه عظيم دشمن و آن سراپرده به طناب پيچيده يورش آريد و ستون آن خرگاه را نشانه گيريد كه در گوشه اى از آن شيطان زمان كمين كرده است، كه بى گمان از سويى تهاجم را چنگال پيش مى آورد و از ديگر سو پاى گريز را واپس مى كشد. پس شما چندان پايدارى ورزيد تا (از پس فرو ريختن آن ستون سياه) نور حق سر برآورد و روشنايىْ پرتو افكند كه «نيروى برتر شماييد و خداوند با شما است و اعمالتان را وا نمى نهد»

حيله عمرو بن عاص

[ معاويه كه از جنگ سودى نبرد و در زير ضربات پياپى چند روز اخير خرد شده دست به حيله زده قرآن ها را بر سر نيزه كرد و سپاهيان را به حكميت قرآن فرا خوانده است. در پى اين ترفند عده اى از سپاهيان به فرماندهى اشعث بن قيس دست از جنگ كشيدند. به ايشان ]گفتم:

اى مردم! بى گمان حكومت من بر شما در روندى دلخواه بود تا آن كه در جنگ نيروى تان كاستى گرفت. هرچند بى گمان جنگ شما را گاه درگير ساخته، گاه رهاتان كرده، اما دشمن را بيش از شما فرسوده كرده است.

بارى، حقيقت اين است كه تا ديروز من فرماندهى داشتم، اما امروز اين منم كه فرمان پذيرم. تا ديروز نهى كننده بودم، اينك امروز نهى پذير گرديده ام. واقعيت اين است كه شما ماندن را دوست داريد و مرا نسزد كه به شما تحميل كنم آن چه را خوش نداريد. اى اهل عراق، واقعيت اين است كه شما زن آبستنى را مانندايد كه در پى دوران باردارى، درست به هنگام زادن، جنين خويش را سقط كند و شويش نيز بميرد و روزگار بيوگى اش به درازا كشد، و سرانجام ميراث او به دورترين ها رسد.

فاش مى گويم كه من خود به اختيار خويش به سوى شما نيامدم، بلكه در بازى سرنوشت به اين سرزمين كشيده شدم.

مرا گزارش رسيده است كه مى گوييد: «على دروغ مى گويد!» خداى شما را بكشد من به كه دروغ بسته ام؟ به خدا كه اولين ايمان آورنده به او بودم يا به پيامبرش؟ كه در تصديق او نيز پيشتاز بوده ام. نه، به خدا سوگند هرگز! آنچه را كه شما دروغ پنداشته ايد، زبان فرهنگى ديگر است كه شما را در آن حضورى نيست و با آن بيگانه ايد.

مادر به واىواى سوگتان بنشيند كه چنين نسنجيده پيمانه مى كنيد. اگر بتوان گفت كه پيمانه اى داريد! «ديرى نپايد كه از پس دورانى خبرش را دريابيد» و از اين بى خبرى بيرون آييد

درباره پذيرش حكميت

[ به معاويه در باب اين كه چگونه به حكميت راضى هستيم] نوشتم:

بى گمان قانون شكنى و منطق ستيزى، آدمى را در دين و دنيايش به گرداب تباهى مى كشاند و ن