اتوانى هايش را در برابر عيب جويانش به نمايش مى گذارد. تو نيك مى دانى كه آب رفته را به جوى باز نتوانى آورد. پيش از تو نيز گروه هايى به ناحق جريانى را هدف گرفتند و تأويل بر خدا را وسيله نيل بدان كردند، اما خدا دروغشان را افشا كرد!

زنهار از روزى كه در آن هركه فرجام كارش ستوده باشد، مورد رشك قرار مى گيرد اما آن كه زمام خويش را به شيطانى سپرده، با او درنياويخته باشد، پشيمان مى شود.

تو ما را به داورى قرآن فرا مى خوانى، هرچند كه خود اهل آن نباشى، و ما، نه تو را كه داورى قرآن را پاسخ مثبت مى دهيم.

پيشنهاد ابن عباس به عنوان حكم

[ اى مردم!] شاميان مشتى جفاكار و اوباش و برده و فرومايه اند كه هريك از سويى گرد آمده اند و آميزه اى از گرايش ها و ضعف هاى گوناگون دارند. در زمره آنان اند كه بايد ژرف انديشى در دين، ادب، دانش و تجربه آموزند و با سياستى سالم چندى دستگيرى شوند; چراكه اينان نه از مهاجران و انصاراند و نه از كسانى كه در ايمان و سرايش جايگاهى داشته باشند.

هش داريد، كه دشمن توانست كسى را برگزيند كه به چهره دلخواهش نزديك ترين باشد. اما شما كسى را برگزيده ايد كه نقطه مقابل چهره دلخواهتان را ماند. اين خاطره ديروز شماست كه عبداللّه پسر قيس پيرامون جنگ جمل مى گفت: «اين فتنه است، پس كمان هاتان را زه مكنيد و شمشيرهاتان را از نيام برنكشيد!» اگر ديروز راست مى گفت، پس امروز كه به نزد ما آمده، داوطلب شركت در جنگ شده است در اشتباه است، و اگر دروغ مى گفته است كه بايد به او بدبين بود.

پس شما عبداللّه پسر عباس را در برابر عمرو پسر عاص سپر سازيد. از فرصت هاى طلايى روزگار بهره گيريد و مرزهاى دور اسلام را مرزبانى كنيد.

مگر نمى بينيد كه به شهرهاتان تاخت و تاز شود و دژهاتان آماج تيرها باشد؟

نامه اى به ابوموسى اشعرى

[ ابوموسى از دومة الجندل نامه اى برايم فرستاد كه در پاسخ وى] نوشتم:

بى گمان در اين زمان مردمان در بهرهوريشان دگرگونى هاى بسيار يافته اند. به دنيا گرويده اند و براساس هوس سخن مى گويند! حقيقت اين است كه در جريان حكميت، من در موضع شگفت انگيزى جاى گرفتم. گروه هايى خودخواه، در حالى همدست شدند كه من در كار درمان دملى بودم كه از تبديلش به غده اى نگرانى داشتم. اين نكته را بدان كه هيچ كس از من بر اتحاد و همبستگى امت محمد ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ حريص تر نيست كه بدان ثواب مى جويم و فرجام نيك مى طلبم و زود باشد كه به آنچه در درون باور دارم، وفا كنم!

اينك اگر تو چهره دگر كرده باشى و جز آن سيماى صالحى باشى كه از من جدا شدى، آن بدبختى هستى كه از داده هاى عقل و تجربه محروم شده است و من در بندگى خدا استوارتر از آنم كه با سخن ياوه گويى، جريانى را به تباهى كشم كه خداش سامان داده است. پس آنچه را كه شناختى از آن ندارى وانه، و بدان كه مردم بدخواه همواره بدگويى ها را به سويت پرواز مى دهند.

اطلاع رسانى به مردم

به مردم شهرها نوشتم:

جريان كارمان با درگيرى با گروهى از اهل شام آغاز شد، در حالى كه به ظاهر پروردگارمان، پيامبرمان و دعوت اسلامى مان يكى بود. در ايمان به خدا و تصديق رسولش هيچ كداممان بر ديگرى برترى نداشتيم، و در تمام كارها يكى بوديم، و جز در خون عثمان ـ كه ما را گناهى نبود ـ اختلافى نداشتيم! پس پيشنهاد كرديم كه بياييد با خاموشى آتش جنگ و آرام كردن انبوه مردم، به چاره جويى و درمان بنشينيم، تا كار مسلمانان قوام و انسجام يابد و ما براى اجراى حق و عدالت نيرومند شويم. اما آنان پاسخ گفتند كه جز ستيز چاره اى نمى شناسيم. در نتيجه جنگ آغاز شد و پا گرفت و آتش زبانه كشيد.

آنك چون ديو جنگ ما و آنها را دندان فشرد و بر گوشتمان چنگ فرو برد، دعوتمان را پذيرفتند و ما نيز دعوتشان را پذيرفتيم و به سوى آنچه خواست آنان بود، شتافتيم تا حجت تمام كنيم و رشته توجيه آنان را بگسليم. چنين بود كه استواران در پيمان از هلاكت و بيچارگى در امان ماندند، و هركدامشان كه در لجاجت خود پاى فشردند، خداى دلشان را در پرده ناآگاهى فرو پيچيد و حلقه تيره روزى را بر گردنشان آويخت.

عدم پذيرش رأى حكمين

[ نصايح به ابوموسى كارساز نبود، شد آنچه شد و كرد آنچه كرد.] به مردم گفتم: بى گمان نافرمانى از نصيحت ناصحى دلسوز و دانا و پرتجربه، برگ و بارى جز سرگردانى ندارد و پيامدى جز پشيمانى اش نباشد. در جريان اين حكميت من رأى خود را با شما در ميان نهادم و عصاره انديشه هايم را بى پرده بيان كردم، «اى كاش كه از قصير اطاعت مى شد!» ولى شما در مقابل، چونان مخالفانى ستمكار و پيمان شكنانى عصيان گر، از پذيرش رأى من سر باز زديد، تا آنجا كه نصيحت گر در خيرانديشى خويش به ترديد افتاد، و جرقّه در سنگ چخماق فرو مرد، و داستان من و شما چنان شد كه آن برادر هوازنى، سروده است:

در مُنعَرج چو پند مرا ناشنيده اند فردا سزاى سركشى خويش ديده اند

پس سرانتان در گزينش دو مرد، هم رأى شدند و ما از آن دو تعهد گرفتيم كه بى هيچ قيد و شرطى در برابر قرآن تسليم باشند و از آن تجاوز نكنند. زبانشان با قرآن، همسو و دلهاشان پيرو آن باشد. اما آن دو، از راستاى قرآن به گمراهه درافتادند، و به رغم آن كه حق را مى ديدند، رهايش كردند. گرايش شان به جور بود و روش شان كجروى. در عين حال شرطى كه با آنان در حكم به عدالت و عمل به حق كرده بوديم، بر بدانديشى و داورى ستم گرانه شان پيشى جست و اينك كه آنان در راستاى حق راهشان را از ما جدا نموده اند و به گونه اى ناشناخته، حكمى وارونه صادر كرده اند، اين ماييم كه سندى خدشه ناپذير ـ به سود خويش ـ در دست داريم

نهى از زارى بر كشته شدگان صفين

[ در صفين كارى نمانده حركت كرديم، هنگام گذر از شباميان، صداى شيون زنان را شنيدم. در جهت جلوگيرى از تضعيف روحيه سپاهيان به حرب بن شرحبيل شبامىكه از مهتران مردم خود بود] گفتم: آيا زنان شما ـ چنان كه شيونشان را مى شنوم ـ بر شما چيره شده اند؟ چرا از اين گريه و زارى عاجزانه بازشان نمى داريد؟

[ حرب پياده به همراهم مى آمد و من سوار بر مركب بودم] گفتم: برگرد كه چنين حركتى از چونان تويى با چون منى، زمامدار را عامل انحراف خواهد بود و مؤمن را موجب زبونى.
گفتار ششم : پيدايش مارقين

خوارج و حكميت

[ خوارج در اردوگاهشان بر انكار حكومت حكمين پاى مى فشردند به آنجا رفتم و ]گفتم: «آيا تمامى شما در صفين بوده ايد؟» گفتند: خير. امّا بعضى از ما آرى. گفتم: «پس دو گروه شويد تا با هر گروه مناسب آن سخن گويم.» آنگاه به ايشان گفتم: «دم فرو بنديد و نه تنها با گوش كه با قلب هاتان نيز سخنانم را بشنويد. در اين ميان، از هر كه نيز گواهى طلبيدم به اندازه دانش و آگاهى اش گواهى دهد».

هنگامى كه با توطئه و نيرنگ و مكر و فريب قرآن را بر نيزه كردند، آيا اين شما نبوديد كه مى گفتيد: اينان برادران و همكيشان مايند كه از ما پوزش مى خواهند و به كتاب خدا پناه آورده اند تا در سايه اش بيارامند، پس بايد رأيشان را پذيرفت و زيرفشارشان نگذاشت؟ اما من شما را گفتم كه اين جري