نى دو چهره است كه نمود آشكارش، ايمان و بود پنهانش، ستم و دشمنى است. آغازش مهربانى و پايانش پشيمانى است. پس، در موضع كنونى تان پاى بفشاريد و به خط خويش همچنان وفادار باشيد و ادامه جهاد را، دندان به دندان بساييد، و بر بانگ ناهنجارى كه اگر پاسخى بيابد، به گمراهى مى كشاند و اگر نه، خود خوار و زبون مى شود، بى اعتنا بمانيد. ـ و ديديم كه تجربه نيز اين باور را تأييد كرد ـ اما دريغ كه شما در برابر چشم و نگاه من، به مخالفتم ايستاديد و به خواست دشمن تن داديد.

به خدا سوگند كه اگر آن روز ـ به رغم سماجت و اصرار شما ـ از پذيرش آن پيشنهاد سر باز مى زدم، مسؤول پيامدهايش نبودم، و خداوند گناه آن را بر پرونده من نمى افزود. اينك نيز كه به سبب مصالح امت آن را پذيرفته ام، باز هم حقى را صاحبم و بايد مورد پيروى قرار گيرم; چراكه قرآن با من است و از روزى كه توفيق همدمى اش را يافته ام، لحظه اى از آن جدا نشده ام.

در كنار رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ـ در صحنه پيكارهايى بوديم كه كشتار بر محور پدران، پسران، برادران و خويشاوندان مى چرخيد و هر مصيبتى كه پيش مى آمد، جز افزايش ايمان و ايجاد انگيزه براى پيشروى در راه حق، رشد پيوستگى مان به جريان بعثت و افزونى صبر و مقاومت مان براى پذيرش زخم هايى بيشتر، اثرى بر ما نمى نهاد. اما امروز با پيدايش زنگارها، كژى ها و نفوذ شبهه ها و تأويل ها در دين، با برادران مسلمان خويش به پيكارى خونين كشيده شده ايم. چنين است كه در آرزوى پر شدن شكاف ها و فراهم آمدن بازمانده نيروهاى اسلام، تا بهانه اى بيابيم، بدان روى مى آوريم و ديگر راه حل ها را رها مى كنيم.

تفسير لاحكم اِلاّ لِلّه

روزى ديگر مردى ندا در داد كه حق حاكميت جز براى خدا نيست و تو و اصحاب را نشايد كه حكومت كنيد. گفتم:

سخن حقى است كه آهنگ باطل دارد. آرى جز فرمان خداوند، فرمانى نباشد. اما آنچه اينان مى گويند، مرادشان حكومت و اجراى فرمان خدا است. در حالى كه مردم ـ نيكوكار يا بدكار ـ نيازمند فرماندهى هستند تا در پناه فرماندهى او، مؤمن بكوشد و كافر نيز زندگى را سينه بدوشد، خداوند هر چيزى را به سرانجام مقدرش برساند، و از اين رهگذر اموال عمومى گردآورى و دشمن سركوبى شود. راه ها امن گردد و حق ناتوان از زورمند گرفته شود، تا نيكان بياسايند و بدان فرصت آزردن ديگران را نيابند.

در مورد شما، فرمان خدا را چشم دارم، اما به روزگار حاكمى نيكوكار و شايسته. خويشتن بانان در تلاش انجام كار شايسته اند، و در حكومت بد و بدكار، پليدان امكان كاميابى از زندگى مى يابند تا روزگار هركدامشان به سرآيد و آنان را مرگ در ربايد.

پاسخى به پسر مسهر طايى

[ و آنگاه كه پسر مسهر طايى فرياد برآورد: لاحكم الاّ لِلّه به گوشش رساندم:]

ساكت شو، اى شكسته نيش، كه خداى زشت رويت كند. به خدا سوگند، روزى كه حق ظهور كرد تو مردك بى شخصيتى بودى كه صدايت به گوشى نمى رسيد، تا آن كه باطل نعره برآورد و تو چونان شاخ بزى سر كشيدى

خواسته هاى خوارج

اينان گمراهند، از من خواسته اند از كفر توبه كنم. به طوفان وبا آلوده دچار آييد، و از شما هيچ نهال تنومندى برجاى نماند! از پس ايمانم به خداوند، و جهاد دوشادوشم با رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ كفر خويش را گواهى دهم؟ اگر به چنين خواستى تن سپارم خويشتن را به مغاك گمراهى فرو كشانم و در صف هدايت يافتگان جايگاهى ندارم.

اينك به فروتر جايگاه باز گرديد و در گامجاى پيشين خويش به واپس گراييد. زنهار كه آنچه پس از من فراروى داريد، ذلتى است فراگير همگان، شمشيرى بران، و هم خودكامگى خودكامگان، چونان سنت ديرپاى ستمگران. حال، گيرم كه شما جز به تخطئه من بسنده نكنيد، ديگر چرا تمامى امت محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ گمراه مى دانيد و آنان را به گناه من مى گيريد و تكفيرشان مى كنيد؟ شمشيرهاتان را بر دوش همى كشيد و بر مواضع سالم و ناسالم فرود مى آوريد و بى گناه و گناهكار را درهم مى آميزيد؟ و شما نيك مى دانيد كه رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ آلوده زناى محصنه را، سنگسار مى كرد و سپس خود بر او نماز مى گزارد و ميراثش را به خاندانش مى سپرد. ميراث قاتل را در پى اعدام، در اختيار ميراث برانش مى گذاشت. دزد را دست مى بريد، زناكار غيرمحصن را حد مى زد، اما از ثروت بازيافته، سهمش مى داد. بدين سان رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ـ مجرمان را بر حسب جرمشان كيفر مى داد و قوانين الهى را درباره شان اجرا مى كرد، بر آنكه از سهمى كه در اسلام داشتند، محرومشان كند، يا از ميان ياران، نامشان را بزدايد. اما شما، شرورترين مردمان ايد كه سرگردان وادى شيطنت و سكوهاى تير پرتاب شيطان شده ايد و بدانيد كه در آينده اى نه چندان دور، دو گروه از اين امت، در ارتباط با شخص من، به ورطه هلاك مى افتند: يكى دوستداران افراطى كه با مهر از راه حق بيرون مى افتند، و ديگر كين توزانى كه كينه به انحرافشان مى كشاند، و در اين ميان بهترين شكل ارتباط با من از آن مردمانى است كه در راستاى تعادل حركت مى كنند. شما نيز همپاى آنان گام زنيد و همواره با انبوه مردم همسو باشيد كه دست خدا بر سر جماعت است. از گروه گرايى بپرهيزيد، كه تك روان سهم شيطان اند، هم بدان سان كه گوسفندان بريده از رمه، سهم گرگ هاى بيابان. به هوش باشيد، از اين پس، هركه چنين شعارى را مطرح سازد، بكشيدش، هرچند در زير عمامه من پناه گرفته باشد.

واقعيت جز اين نبود كه داورى به آن دو سپرده شد تا آنچه را كه قرآن زنده كرده است، زنده كنند، و آنچه را كه قرآن به مرگ سپرده است، بميرانند. احياى قرآن، جز اتحاد بر محور آن مفهومى ندارد، چنان كه معنى ميراندن قرآن، جز جدايى از آن نباشد. حال اگر قرآن ما را به سوى آنان مى كشاند، پيروى شان مى كرديم و اگر آنان را به جانب ما مى كشيد، پيروى ما تكليف مى شد. پس اى بى پدران، من شرى پديد نياورده ام و به نيرنگى دست نيازيده ام و به اشتباهتان نيفكنده ام. جز اين چيزى نبود كه سران شما آن دو تن را به داورى برگزيدند و ما تنها با آن دو، شرط كرديم كه از حدود قرآن تجاوز نكنند، و حركت شان همه در درون مرزهاى آن باشد. اما آنان از هدايت قرآن دور شدند و حق را ـ در حالى كه مى ديدند ـ رها كردند، و چون گرايش شان به ستم بود، بر اين اساس پيش رفتند، ولى كور خوانده اند، چون در حكميت محدود به پاسدارى ازعدالت و حق طلبى بوده اند، تا ستم و بدانديشى را فرصتى نيابند.

گفتوگو با خوارج

[ فتنه بالا گرفته، ضرورت دارد اين شكاف ترميم شود. ابن عباس را احضار كردم به وى گفتم:] «قرآن را وسيله جدل با آنان مساز; چرا كه در تفسير، وجوه گوناگونى را پذيرا باشد، و گفتوگوى تو با آنان به جايى نمى رسد. ولى با سنت احتجاج كن كه راه گريزى از آن نتوانند يافت.

پاسخ به شبهات

حال كه آماده نبرد با خوارج ايم يكى از سپاهيان بپا خواست و گفت: در آغاز تو خود از پذيرش حكميت بازمان مى داشتى، اما بعد فرمان پ