يرفتن دادى ... و ما در اين ميانه مانده ايم و راه به جايى نبرده ايم، و نمى دانيم كه كدامين فرمانت به رشد نزديكتر بود! گفتم:

آرى، اين مزد كسى است كه پيمان مى شكند! به خدا سوگند، اگر آن روز كه نه گفتن و نپذيرفتن را فرمان دادم، خواست خويش را ـ كه شما خوش نمى داشتيد. اما خداوند خير فراوان در آن رقم زده بود ـ به زور تحميلتان مى كردم، آنگاه به فرض پيشروى در راستاى مطلوب، رهنمودتان مى دادم و در صورت گرايش به كژى، راستتان مى كردم و اگر از راست شدن تن مى زديد، به قدرت دست مى يازيدم. تنها در اين صورت وضعيتى استوار و مطمئن داشتيم. اما دريغ، با كدام نيرو و از كدامين راه؟ من مى كوشم كه دردها را با شما درمان كنم، ولى شما خود درد بى درمان من شده ايد. به كسى مانندم كه خار در پايش خليده است و او مى خواهد با كمك خارى ديگر، خار از پاى بيرون كشد. در حالى كه مى داند كه خار به خار مى گرايد.

بار خدايا، اينك پزشكان اين درد به ستوه آمده اند و آب كشان ـ كه با دلو و پاره ريسمان و چاهى، در انديشه فرونشاندن عطش كوير بودند ـ ناتوان شده اند.

كو آن همرزمانى كه تا به اسلام دعوت شدند، پذيرفتنش را آغوش گشودند؟ و با قرآن حركت كردند نه اين كه به خواندن آن بسنده كنند. دعوت حماسى و پرجذبه جهاد را با شيفتگى و عشق پاسخ گفتند ـ به سان اشترانى كه نوزادانشان را پذيرا مى شوند ـ شمشيرها را از نيام بيرون كشيدند و در صفوفى منظم و فشرده و با يورش هاى پياپى، كران تا كران اين سرزمين را از آلايش كفر پاك كردند و به تصرف حق درآوردند. گروهى شان با مرگ راهى شدند و گروهى زنده ماندند، بى آنكه زندگان براى زنده ماندن خويش به شادمانى بنشينند يا شهيددادگان نيازمند تسليتى باشند. از گريه بسيار، چشمه چشم ها فروخشكيده، از روزه دارى، شكم هاشان فرو رفته بود و از نيايش، لبانشان خشكيده، شب زنده دارى ها چهره هاشان را زرد كرده بود و از شدت خشوع، سخت تكيده و در هاله اى از تيرگى گم بود. آنان برادران ره پوى و همپاى من بودند. به جاست كه به ياد و آرزوشان چونان تشنگان بى تابى كنيم و از درد فراقشان انگشت به دندان گزيم.

اينك، اين شيطان است كه راه هاى ناهموارش را در نگاهتان هموار مى نماياند، و بر آن شده است كه بند از بند دينتان بگسلاند، و پراكندگى را به جاى يك دلى بنشاند و از پراكندگى تان، فتنه ها بيافريند. پس، از افسون و وسوسه هايش بپرهيزيد و پند و اندرز و هشدار را ـ از كسى كه اين همه را هديه تان مى دهد ـ پذيرا شويد و آويزه گوش جان كنيد.

[ آرى] ما، نه مردان، كه تنها قرآن را به داورى پذيرفتيم و اين قرآن نيز خطى نگاشته است در ميان دو پاره جلدى. خود، زبان به سخن نمى گشايد و براى فهمش مترجمى نياز باشد. و اين تنها مردان اند كه از جانب او سخن مى گويند و چون اين گروه ما را به داورى قرآن فراخواندند، نخواستيم كه از پشت كردگان به قرآن باشيم كه خداوند سبحان مى فرمايد: «... و چون در چيزى اختلاف كرديد، آن را به خدا و پيغمبر ارجاع كنيد.» ارجاع هر موضوعى به خداوند، حكم كردن به كتاب او است و ارجاع به رسول، تمسك به سنت پيامبر است. پس هرگاه به راستى بر مبناى كتاب خدا حكم شود، ما سزاوارترين مردميم به آن، و اگر بر مبناى سنت رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ حكم شود، باز هم ماييم نزديك تر كسان.

اما اين كه مى گوييد: «چرا در حكميت ميان خود و آنان مهلتى تعيين كرده اى؟» پس تنها فلسفه اش اين بود كه نادان را فرصت پرسوجو باشد و آگاه، بيش از پيش، ثبات يابد. باشد كه خداوند جريان كار امت را سامان بخشد و مردم در تنگنا، چنان گلوشان فشرده نشود، كه در جستوجوى حق ناگزير از شتاب شوند و با اولين جلوه هاى فريب، تسليم گمراهى گردند.

بى گمان، در پيشگاه خداوند برترين مردم كسى باشد كه اجراى حق را بيشتر از باطل دل بسپارد; هرچند كه اجراى حق او را كاستى و زيان آورد و باطل برايش فزاينده و سودآور باشد. پس بنگريد كه در روند كنونى چه سان به پريشانى دچار مى شويد، و از كجا بدين جا آورده شديد؟

براى حركت به سوى كسانى آماده شويد كه در شناخت حق سرگردان اند و بينشى ندارند. در باتلاق تجاوز فرو مانده اند و خلاصى نمى يابند. از كتاب فاصله گرفته اند و از راه بيرون افتاده اند!

اما دريغ كه نه شما قابل اعتماديد، نه تكيه گاه مطمئن. و نه يارانى سزاوار ياراى خواستن. آرى، در افروختن آتش نبرد با ستم گران، بد نيروهايى هستيد. اف بر شما، كه از نارسايى هاتان به تنگ آمده ام! روزى با فرياد به ياريتان مى خوانم و ديگر روز، به رازگويى با شما مى نشينم. اما شما نه نيروهاى آزاده اى هستيد كه با آن فريادها به پا خيزيد و نه چنان برادران مطمئنى كه اين راز و رازگويى را پاس بداريد.

كاربرد علم نجوم

يكى از اصحاب به هنگام خروج براى نبرد با خوارج گفت: «اى اميرمؤمنان اگر در اين ساعت حركت كنى، بيم آن دارم كه به مراد خود دست نيابى». گفتمش: «آيا چنين مى پندارى كه تو به ساعتى آگاهى كه اگر نيكش بخوانى و مسافرى را رخصت سفر بدهى، بدى ها از او دور مى شود و چون از ساعتى بيم دهى و او راه سفر پيش گيرد زيان به او رسد؟ آنكه اين ادعايت را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است و از يارى جستن از خدا ـ در دستيابى به خوشايندها و راندن ناخوشايندها ـ روى برتافته است. اگر كسى بر سخن تو اعتماد كند و آن را به كار گيرد، بايد تو را سپاس گويد نه پروردگار خويش را; چرا كه با تكيه بر باورهاى تو سود يافته، يا از زيان ديدن رسته است.

اى مردم، جز از آنچه (با شناخت علمى ستارگان) در خشكى و دريا، آدمى را به كار مى آيد، زنهار گرد آموزش اخترشناسى نگرديد; چراكه اخترشناسى به كهانتتان مى كشاند، و اخترشناس چونان كاهن. كاهن همانند ساحر و ساحر در حكم كافر است و كافر در آتش. به نام خدا، به پيش!

تكذيب شايعات

[ خبر رسيد كه خوارج از پل نهروان گذشته اند; اما چنين نيست:] «پيش از رسيدن به آب، گورهاشان را خواهم كند. به خدا سوگند كه حتى ده تن آنان نيز از مرگ نتوانند رهيد، اما شمار تلفات شما به ده نيز نخواهد رسيد».

نكوهش و تهديد خوارج

[ لشكريان مقابل يكديگرند. به خوارج گفتم:] «از اين بيمتان مى دهم كه مباد بى تكيه بر برهان روشنى از پروردگارتان و بى همراهى برهانى پرتوان، در گوشه و كنار رود نهروان و در اندرون اين گودالان از شما برجاى نماند جز تنهايى بى جان. دنيا، شما را به ورطه تباهى مى كشد و تقدير الهى بر گذرگاهتان دام مى گسترد. نه آيا كه من از حكميت نهى تان كردم و شما گستاخانه از رأيم سرباز زديد و موضع منفى گرفتيد، تا آن جا كه من انديشه خويش را به پيروى از هوس شما سبك مغزانِ پوچ انديش ناگزير ساختم. آخر اى بى پدران، من كه اين فاجعه را به بار نياورده ام و هرگز زيان شما را نخواسته ام.

درباره كشتگان خوارج

[آتش جنگ فروكش كرده، از ميان كشتگان مى گذرم به آنها مى گويم:] «بدى ارزانى تان باد كه هر آسيبى كه ديديد از اوست كه فريبتان داد.» مى پرسند: «چه كسى اينان را فريفت.» مى گويم: «شيطان گمراه 