ر با همكارى نفسهايى كه با اصرارى بدى را فرمان مى دهند، آرزوها را ابزار فريبشان كرد. سركشى را ميدانى فراخ به آنان نمود، با وعده پشتيبانى دلگرمى شان داد و سرانجام به آتششان درافكند

توصيه اى درباره خوارج

پرسيدند: «آنان به تمامى نابود شدند؟» گفتم: «نه، هرگز. به خدا سوگند كه خوارج نطفه هايى در صلب مردان و زهدان زنان اند، بدان سان كه اگر شاخه اى از آنان بريده شود، دگرباره برويند و سرانجام به هيأت گروه هايى دزد و راهزن سربرآورند.

پس از من، خوارج را مكشيد، چه آنكه [كسى كه] در جستوجوى حق، به گمراهه مى رود، همسان كسى نباشد كه هدف باطلى را پى مى گيرد و بدان دست مى يابد.

اى مردم! اين تنها من بودم كه چشم اين فتنه را از حدقه بيرون كشيدم. و جز من هيچ كس را جرأت چنين برخوردى نبود، آن گاه كه امواج سياهى هايش بالا گرفت و هارى آن سخت شد. پس تا مرا از دست نداده ايد تمامى پرسش هاتان را با من در ميان بگذاريد. به حق خدايى سوگند كه جانم در دست او است، اگر از امروز تا قيامت ـ و از گروه هايى كه صدها تن را هدايت مى كنند و صدها تن را گمراه ـ از من بپرسيد. از تمامى ريزه كارى ها ـ همانند دعوت گر، جلودار، به پيش راننده، نقطه فرود سواران و بارانداز آنان، و آنهايى كه به قتل مى رسند و كسانى كه به مرگ طبيعى مى ميرند، ـ به كمال آگاهتان خواهم ساخت. اما اگر از دستم بدهيد، درهنگامه جريان هاى ناخوشايند و مشكلات سهمگين، بسيارى از پرسش گران به دام مى افتند و بسيارى از پاسخگويان به كارشان درمى مانند. و آن، هنگامى است كه جنگ و ستيزتان اوج مى گيرد و به پيكارى خونين مبدّل مى شود. دنيا در تنگناهاى سختتان قرار مى دهد و دوران گرفتاريتان به درازا مى كشد تا سرانجام خداوند فتح و پيروزى را به روى نيكان بازمانده تان دربگشايد. آرى داستان فتنه ها چنين است.

وفات خباب پسر ارت

خباب پسر ارت كه در صفين و نهروان حضور داشت به درود حيات گفت: «خداى او را مشمول رحمت خويش كند كه با گرايش قلبى اسلام آورد. هجرت را داوطلب شد. به آنچه نيازش را بسنده بود، قناعت مى كرد. از خدا خشنود بود و مجاهد مى زيست.گفتار هفتم : از دست رفتن مصر

پيمان نامه محمد بن ابى بكر

چون محمد بن ابى بكر را براى اداره امور مصر برگزيدم، پيمانى چنين برايش نوشتم:

در برابر مردم فروتن باش و با آنان نرم خويى و انعطاف پذيرى پيشه كن و در برخورد با آنان گشاده رو باش و برابرى را ـ هرچند در نگاه و اشاره هاى تعارف آميز ـ پاس دار، تا زورمندان در ظلم تو طمع نبندند و ناتوانان از عدالتت نوميد نشوند كه خداى متعال شما انبوهه بندگانش را از كارهاى كوچك و بزرگ و پنهان و آشكارش مورد سؤال قرار مى دهد. پس اگر عذاب كند اين شماييد كه ستمكارترين ايد و اگر ببخشايد اين خداوند است كه كريم ترين است.

و شما اى بندگان خدا، بدانيد كه پرهيزكاران نقد دنيا و آينده آخرت را يكجا بردند. با دنياداران در دنيايشان شركت جستند، بى آنكه اهل دنيا در آخرت آنان شركت جويند. از خانه و خوراك دنيا چنان بهره بردند كه بهترين است. از همانى كه رفاه زدگان بهره برند، بهره مندند و به دستاوردهايى همانند دستاورد خودكامگان مستكبر، دست يابند. سپس با توشه اى رساننده و كالايى پرسود از اين جهان رخت بربندند. لذت زهد دنيا را ـ در همين جهان ـ مى چشند و به يقين بر اين باورند كه فردا ـ در حيات آخرت ـ با خدا همسايه اند. هر دعايى كه كنند پذيرفته باشد و سهم شان از هيچ لذتى كم و كاستى ندارد.

پس اى بندگان خدا، مرگ و نزديكى اش را همواره هشداريد و آن را ساز و برگى درخور فراهم آريد; زيرا كه مرگ جريانى سترگ و مشكلى بس سنگين به همراه مى آورد. خيرى مطلق كه هيچ گاه شرى همراهش نباشد يا شرى كه هرگز خيرى به همراه ندارد.

پس چه كسى به بهشت نزديك تر از كسى است كه براى آن كوشيده است؟ و چه كسى به آتش نزديك تر از كسى است كه براى آن تلاش كرده است؟ و شما، همه، در پى گرد مرگ ايد، اگر بمانيد و بايستيد فراتان مى گيرد و اگر بگريزيد به چنگتان مى آورد، و او از سايه تان به شما وابسته تر باشد!

آرى، مرگ به زلفانتان گره خورده است و طومار دنيا در پى شما درهم نورديده مى شود. پس، هش داريد از آن آتشى كه عمقى ژرف، سوزشى سخت و شكنجه هايى تازه دارد. سرايى كه با مهر بيگانه باشد، در آن گوش به صدايى سپرده نمى شود و رنج و گرفتارى كسى پايان نمى گيرد.

اگر مى توانيد، همراه ترس شديد از خداوند، خوش بينى تان را نيز حفظ كنيد و بيم و اميد خود را از كف منهيد; زيرا كه خوش بينى بنده به پروردگار، درست به مقدار ترس او است از پروردگارش. و خوش بين ترين مردمان به خداوند كسى است كه خداترسى او از همه سخت تر است.

اى محمد پسر ابى بكر! اين را بدان كه سرپرستى و فرماندهى مصريان را به تو سپرده ام كه عظيم ترين لشكر خويشش مى دانم. از اين رو سزا است كه با من خويش از در مخالفت در آيى و با او درآويزى و بدين وسيله از دين خود دفاع كنى، هرچند كه فرصت فرمانرواييت تنها ساعتى از عمر تاريخ باشد.

خداى را براى خشنودى هيچ يك از آفريده هايش خشمگين مكن، چراكه با نگه دارى خدا، هركه و هرچه جز خدا را از دست داده باشى جبران خواهد شد; اما هيچ چيزى جايگزين خدا نمى تواند شد.

هر نمازى را در وقت خاصش ـ كه مقرر شده است ـ به جاى آر، نه براى داشتن وقت آزاد، نمازى را زودتر از وقتش بگذار، و نه به دليل درگيرى هاى ديگر، نمازى را از زمان ويژه اش به تأخير انداز. و بدان كه هر كار ديگرت در ارزش، تابع نمازت خواهد بود.

بى گمان رهبرى كه به رستگارى خواند چون رهبرى نيست كه به گمراهى راند. همچنان كه دلداده پيامبر با دشمنش نمى تواند برابر باشد. پيامبر خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ مرا سخنى گفت و بر سخنش تأكيد داشت كه: «من بر امت خود نه نگران مؤمنم و نه نگران مشرك، چراكه مؤمن در حريم ايمان خويش مصونيت الهى دارد و مشرك را خداوند با شركش ريشه كن مى كند. نگرانى من تنها از هر آن كسى است كه درونى دو چهره و زبانى عالمانه دارد. حرف و شعارش مطابق ارزش هاى شناخته شما باشد; اما اعمالش با ضدارزش هايى هماهنگى دارد كه با فرهنگ شما بيگانه است.

معامله معاويه و عمرو بن عاص

[ عمروعاص طمع به مصر دارد.] شگفتا از فرزند آن زن بدنام كه در باور شاميان از من چهره اى دلقك و مسخره گر ساخته است كه عمر را به شوخى و هرزگى مى گذرانم!

در اين ترديدى نيست كه ياوه سرايى مى كند و به گناه لب مى گشايد. هش داريد كه بدترين گفتارها دروغ زنى است و او لب به دروغ مى آلايد. همواره وعده هاى خويش مى شكند. بر خواست هاى خود از ديگران بيش از حد پاى مى فشارد. و از انجام دادن خواست هاى ديگران دريغ مىورزد. و در پيمان خويش ناپايدار است. و از خويشاوندان بريده است. در ميدان جنگ پيش از آغاز نبرد و خالى شدن نيام ها و چكاچاك شمشيرها، در هياهو و امر و نهى، بى مانند است! اما همين كه پيكار آغاز مى شود و صداى پولاد و شمشيرهاى از نيام برآمده، طنين مى افكند، شاهكارش، همه اين است كه از بى شرمى خويش