 و شرم دلاورمردان سود جويد و كمر بگشايد و پايين تنه را عريان كند (و خود را برهاند.)

آگاه باشيد و به حق سوگند كه ياد مرگ، از شوخ طبعيم باز مى دارد، در حالى كه فراموشى آخرت، او را از حق گويى دور مى كند. آرى، او با معاويه بيعت نكرد، مگر در پى اين شرط كه از دهشهاى خود بهره اى ارزانى داردش، و در برابر دين فروشى رشوه

اعزام مالك اشتر به فرماندارى مصر

[ اشتر به مقابله با عمرو بن عاص مناسب تر از محمدبن ابوبكر است. لذا وى را به آن سامان گسيل داشتم. و] به مردمى كه براى خدا به خشم آمدند [نوشتم:]

آنگاه كه خداوند را بندگانش در روى زمين نافرمانى كردند و حقش پايمال شد و در نتيجه،ستم بر سر نيك و بد، و مقيم و مسافر خيمه زد و اوضاعى پيش آمد كه نه آسودن در سايه ارزش ها و معروف ممكن بود و نه از منكر و ضدارزش ها جلوگيرى مى شد!

اما بعد، در اين جاى كم تر ترديد نيست كه من بنده اى از بندگان خدا را به سويتان گسيل داشته ام كه در لحظه هاى حساس و سرنوشت ساز، خواب را به چشمانش راهى نباشد. و در هنگامه خطر، در رويارويى و نبرد با دشمنان خدا ترديدى نمى كند و تحمل او از شراره آتش سخت تر باشد. او كسى جز مالك بن حارث ـ از قبيله مذحج ـ نباشد. پس به دو گوش بسپاريد، فرمانش را ـ در صورت انطباق با حق ـ اطاعت كنيد، كه شمشيرى از شمشيرهاى خدا باشد كه نه تيزى اش كند مى شود و نه زخم هايش به خطا مى رود. اگر به كوچتان فرمان داد، كوچ كنيد و اگر به ماندنتان خواند، بمانيد. چراكه او هر پيشروى، روى گردانى و پس و پيش رفتن را تنها به فرمان من انجام مى دهد. جاى هيچ شك نيست كه من با اعزام اشتر به آن سامان، نياز شما را بر خود مقدم داشتم و توجيه اين ايثار، تنها خيرخواهى او براى شما و توان بالاى او در مهار كردن دشمنان شما است.

نامه اى به مردم مصر

اما بعد، اين واقعيتى مسلم است كه خداوند سبحان محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ به عنوان فريادرس جهانيان و ناظرى بر فرستادگان و رسالت يافتگان، مبعوث كرد. اما همين كه حضرتش درگذشت، مسلمانان به كشمكش پرداختند. به خدا سوگند آن چه بر ذهنم نمى گذشت و به خاطرم خطور نمى كرد اين بود كه عرب جريان خلافت را از خاندان او بركند، يا آن كه پس از آن حضرت، از منش دريغ دارد. از اين رو تنها رويدادى كه پس از پيامبر نگرانم كرد، شتافتن مردم به سوى فلانى و بيعت با او بود. اما من دست نگه داشتم تا زمانى كه مرتجعان را ديدم كه از دين محمد روى گردانيده اند و به نابودى دين او ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ فرا مى خوانند. اينجا بود كه بيمناك شدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، شكاف يا ويرانيش را شاهد باشم كه گناهش بسى گران تر از اين است كه زمامدارى بر شما از دست رود، كه كالايى چندروزه و اندك باشد، چون سراب ناپديد مى شود يا چونان پاره هاى ابر مى پراكند. چنين بود كه در آن اوضاع بپا خواستم تا باطل نابود و ناپديد شد و دين ثبات و استقرار يافت.

به خدا سوگند چنانم كه اگر به تنهايى با سپاه دشمن روبه رو شوم، در حالى كه آنان تمامت پهنه گيتى را آكنده باشند، نه اهميتى مى دهم و نه مى ترسم; چراكه با بينش درونى و يقين خدادادى در اين واقعيت ترديدى ندارم كه آنان در گمراهى اند و من در راستاى هدايت الهى در حركتم. به ديدار خداوند خويش مشتاقم، و با اميدوارى پاداشش را چشم دارم. اما نگرانيم همه اين است كه هرزگان و سبك مغزان اين امت، بر آنان فرمانروايى سياسى يابند. مال خدا را چونان ثروت شخصى خويش، دست به دست بگردانند و بندگان خداى را به بردگى گيرند. شايستگان را رو در رو و فاسقان را در كنار خود و عضوى از حزب خويش بنگارند. چه در ميان اينان كسانى هستند كه در ميان شما حرام نوشيده اند و حدّ خورده اند، و نيز كسانى كه اسلام را گاهى پذيرا شدند كه بر سر سفره اش نشستند. اگر اين نگرانى نبود، گردآوردن و برانگيختن و سرزنش و هشدارتان را چنين فراوان و به تكرار نمى كوشيدم، و چون پا پس كشيدن و سستى تان را مى ديدم، رهاتان مى كردم.

آيا پيرامونتان مرزها را نمى بينيد كه پى در پى فرو مى شكند و شهرهاتان كه يكى پس از ديگرى گشوده مى شود؟ دستاورد ساليانتان به چنگ دشمن مى افتد و سرزمينتان ميدان تاخت و تازش باشد؟ خدايتان بيامرزد، پيكار با دشمن را فراهم آييد و حركت كنيد. به زمين نچسبيد كه به مغاك زبونى درافتيد، و پست ترين دستاورد را نصيب بريد. بى گمان مردِ جنگ بيدار و هوشيار باشد و هر آن كه بخوابد، بايد بداند كه دشمنش در كمين او، خفته نماند.

شهادت مالك

مالك در راه مسموم شد و به شهادت رسيد. مالك كه بود؟ اگر به كوه يا صخره هايش همانند سازيم بايد بگوييم كوهى سخت و قله اى تسخيرناپذير بود، كه در تسخير بلنداى آن چهارپايان را سُم مى شكست و پرندگان را ياراى پرواز نبود.

دلجويى از محمد

[ محمد بن ابى بكر چون شنيده بود كه به جاى وى مالك بن اشتر را كارگزار مصر كرده ام آزرده خاطر شده بود.] به وى نوشتم:

به من گزارش داده اند كه در رابطه با گماردن اشتر به جاى تو آزرده شده اى، اما مطمئن باش كه اين جابه جايى نه به دليل كندكارى تو بوده است و نه براى واداشتنت به تلاش بيشتر. اگر آنچه را كه در اختيارت بود از تو باز ستاندم، ولايت جايى را به تو سپردم كه سنگينى اش كم تر و در عين حال برايت خوشايندتر و جالب تر بود.

بى گمان مردى كه سرپرستى سياست مصر را بدو سپرده بودم، ما را مردى خيرانديش بود و بر دشمنان سخت و خشمگين. خدايش رحمت كند، كه عمرش را در حالى به پايان برد و با مرگ روبه رو شد كه از او خشنود بوديم. خداى خشنودى خويش را ارزانيش دارد و ثوابش را فزاينده كند. پس، اينك تو به صحنه در آى و با بينش خاص خويش به پيش بتاز و براى پيكار با هر آن كه با تو به جنگ برخاسته است، دامن همت به كمر زن و مردم را به راه پروردگارت بخوان و از خدا يارى بسيار بخواه تا در آن چه برايت مهم است، كفايتت كند و در برابر آن چه بر تو فرود مى آيد، ياريت دهد.

شهادت محمد

شنيدم كه محمد بن ابى بكر نيز كشته شد. در اين فاجعه اندوه ما با شادى دشمن برابر است، جز اين كه با مرگ محمد از آنان دشمنى كاسته شد و از ما دوستى.

بازگويى سقوط مصر

به عبداللّه پسر عباس ـ فرماندار بصره ـ ماجرا را نوشتم:

امّا بعد، مصر سقوط كرد و محمد پسر ابى بكر ـ كه خدايش رحمت كند ـ به شهادت رسيد. در پيشگاه خداوند فرزندى دلسوز، كارگزارى تلاش گر، شمشيرى برّان و ستونى از نيروى دفاعى خود مى شماريمش.

همواره پيش از اين فاجعه مردم را با تأكيد در پيوستن به او بر مى انگيختم. يارى دادنش را فرمان مى دادم. پنهان و آشكار به اين مهم فراشان مى خواندم و فراخوانى را مدام تكرار مى كردم. گروهى در پاسخ، با اكراه حضور مى يافتند. جمعى بهانه مى تراشيدند و شمارى با بى تفاوتى همچنان برجاى مى ماندند. از خدا مى خواهم كه به زودى از يارانى چنين آسوده ام كند، كه به خدا سوگند اگر رويارويى با دشمن و رسيدن به فيض شهادت را اميد نبسته بودم و به اين دلخوشى خود را براى مرگ آماده 