نمى كردم، حتى ماندن يك روزه را با اينان دوست نمى داشتم و يك بار ديدنشان را هم تحمل نمى كردم.

درباره هاشم بن عتبه

بى هيچ نكوهشى از محمد پسر ابى بكر ـ كه دوست و ناپسرى عزيز من بود ـ تأكيدم بر اين نكته است كه بر آن بودم تا ولايت مصر را به هاشم پسر عتبه بسپارم كه اگر چنين مى كردم، او عرصه را براى دشمن وا نمى نهاد و براى اشغال اين سرزمين فرصتشان نمى داد.

دلدارى سهل پسر حنيف انصارى

[ در اين ايام عده اى از مردم مدينه سوى معاويه شتافتند، به سهل بن حنيف انصارى كارگزار مدينه] نوشتم:

به من گزارش داده شده است كه جمعى از ياران و اطرافيانت يكى پس از ديگرى به معاويه پناه مى برند. مبادا كه براى از دست دادن آنها و نيرويشان، افسوس بخورى! همين تو را در دلدارى و آنان را به عنوان سند گمراهى بس، كه آنان از هدايت و حق گريزان شده اند و به سوى نابينايى و جهل شتافته اند. واقعيت جز اين نيست كه آنها اهل دنيايند. آن را قبله خويش گرفته اند و به سويش مى شتابند! ترديدى نيست كه آنان عدل را شناخته اند و با چشم و گوش دريافته اند و احساسش كرده اند و بدين حقيقت نيز آگاهى يافته اند كه در دستگاه ما، مردم در برابر حق و عدالت برابرند. با اين همه به سوى خودكامگى و انحصارطلبى گريخته اند. پس دورباش و لعنت بر آنان باد!

به خدا سوگند كه آنان از جور نگريخته اند و به عدالت نپيوسته اند. از اين رو، در اين جريان اميد هميشگى مان خداوند است كه با خواست خود چموش اين بحران را رام، سختى و ناهمواريش را نرم و هموار سازد. گفتار هشتم : توطئه ها، توصيه ها و توبيخ ها

توطئه اى ديگر از معاويه

[ معاويه در راستاى توطئه هاى مختلف خود به فريب دادن زياد بن ابيه روى آورده است و مى خواهد با «برادر» خواندن وى او را نزد خود بخواند. ]به وى نوشتم:

آگاهى يافته ام كه معاويه براى لغزانيدن انديشه و ربودن هوشت، با تو به نامه نگارى پرداخته است. زنهار از او دورى گزين كه او همان شيطان باشد كه از پيش و پس و چپ و راست به سراغ انسان آيد تا بر غفلت او يورش آورد و هوشش را بربايد.

اين بى گمان سخنى نسنجيده بود از ابوسفيان، به روزگار عمر پسر خطاب، برخاسته از هوس هاى نفسانى و اثرپذير از جذبه هاى شيطانى، كه نه با آن پيوندى ثابت شود و نه حق ارثى شايستگى يابد. كسى كه به استناد آن سخن، به خاندانى وابسته شود، ميهمانى ناخوانده را ماند كه خويش را در بزم رندان افكند، كه هر دم به هر بهانه از جمع خود برانندش و دمى آسوده نگذارندش.

توصيه اى به زياد بن ابيه

اقتصاد را پاس دار و اسراف را واگذار. و هم امروز، فردا را به ياد آر. از اين مال در حد نياز نگه دار و بيش از آن را براى روز نيازت پيش بفرست.

آيا در حالى كه به پيشگاه خدا در عمل از متكبرانى، پاداش متواضعان را از او چشم دارى؟ و در حالى كه خود در ناز و نعمت غوطهورى و از قشرهاى كم توان و بيوه زنان دريغشان مى دارى، مزد انفاق كنندگان را از خدايت انتظار دارى؟ واقعيت جز اين نباشد كه انسان فراخور آن چه از پيش فرستاده است، مزد مى يابد و بر همان فرود مى آيد.

خداى را سوگند، سوگندى مؤكد و راست، كه اگر به من گزارش رسد كه در ثروت عمومى مسلمانان از تو خيانتى ـ كوچك يا بزرگ ـ سر زده باشد، چنان برخورد سختى از من بينى كه كم ارج و گرانبار منزوى شوى و از متن جريان هاى اساسى جامعه بيرون افتى.

توبيخ مَصقَله بن هبيره شيبانى

مرا درباره تو گزارشى رسيده، كه در آن از خلافى سخن رفته است كه اگر به راستى مرتكب آن شده باشى، خدايت را خشمگين كرده اى و بر آشفتگى پيشوايت را سبب شده اى! براساس اين گزارش ثروت بازيافته مسلمانان را كه دستاورد نيزه داران و سواركاران پيكارگر آنان است، و بر سر آنها خون هاى شان ريخته شده است، ميان خويشاوندان باديه نشينت ـ كه تو را برگزيده اند ـ تقسيم كرده اى.

به حق او كه از پيدايش جوانه تا جان، قلمرو آفرينش او است سوگند، كه اگر اين گزارش درست باشد، بى گمان از من برخوردى زبون ساز بينى و كفه اعتبارت را نزدم سخت سبك يابى. پس هرگز مباد كه حق پروردگارت را دست كم بگيرى، و مبادا كه دنيايت را به بهاى دينت سامان دهى و آبادان كنى، كه در اين صورت از زيانكارترين كسان باشى.

هش دار، كه آن مردم كه در قلمرو تو يا مايند، در اين دستاورد، سهمى برابر دارند، و در ارتباط با آن، به حق با من در رفت و آمد باشند.

پناهندگى مصقله به شام

[ مصقله كه در جريان صفين، اسيران بنى ناجيه را از كارگزار ما، خريدارى كرده و آزادشان نموده بود چون مبلغ مورد تعهد از وى خواسته شد به شام پناهنده شد.]

خداى مصقله را روسياه كند كه نخست رفتارى چون شريفان و بزرگان پيشه ساخت، آنك بردهوار به راه گريز شتافت و پيش از آنكه افراد به ثنايش لب بگشايند، دهانشان را فرو بست و به سرزنش واداشت.

اگر نمى گريخت، در حد توانش از او چيزى مى گرفتيم و تا فزونى ثروت و امكان پرداخت بدهيش، صبر مى كرديم.

خيانت منذر

به منذر بن جارود عبدى نوشتم:

بى گمان شايستگى هاى پدرت مرا فريفته تو كرد، و چنين پنداشتم كه تو نيز راه او را پى مى گيرى و روش پدر را دنبال مى كنى. اما به ناگهان از تو و كاركردت گزارشى به من رسيد و تو را در اين چهره ديدم كه هوس هايت به تمام مهارها گسيخته اند و نمى كوشى كه آخرتت را توشه اى بگذارى! دنيايت را به بهاى ويرانى آخرتت آبادان مى كنى و با گسستن از دين و قطع رشته هاى ديانتت تنها به خويشاوندان خويش مى رسى!

اگر اين گزارش رسيده، درست باشد، شتر قبيله تو و ميخ كفشت در نزد من باارزش تر از خود تواند، و كسى كه ويژگى هايى چون تو داشته باشد، شايسته آن نيست كه روزنه هاى نفوذ دشمن با وجود او سد شود، قانونى به اجرا درآورد، بهايى والا بيابد، در امانتى شريك شود، يا از ارتكاب هر خيانتى مصون انگاشته گردد.

پس به محض دريافت اين نامه به سوى من بشتاب.

استرداد بيت المال

[ نظر من در مورد اموال نامشروع روشن است در وقت خود درباره اموالى كه عثمان تيول بعضى كرده بود يادآور شدم كه:]

به خدا سوگند! اگر بدان قطايع دست يابم ـ حتى اگر به كابين زنان رفته باشد، يا به كار خريد كنيزان گرفته شده باشد ـ با قاطعيت، همه را به بيت المال باز مى گردانم، چراكه عدل را پهنه گسترده اى است، و كسى كه عدالت بر او تنگ آيد، بى ترديد حلقه جور او تنگ تر باشد.

تقسيم تساوى بيت المال

[ اينان مى خواهند دست از عدالت بردارم و از اين راه به پيروزى نائل آيم:]

«آيا بر آنيد كه مرا واداريد تا پيروزى را به بهاى ستم بر كسانى فراچنگ آورم كه مسؤوليت سرپرستى شان بر دوشم سنگينى مى كند؟ به خدا سوگند كه تا روزگار در گردش است، و ستارگان آسمان، پياپى هم، روان اند على فراگرد چنين ناروايى نگردد. اگر اين مال، ثروت شخصى من بود در پخش آن برابرى را پاس مى داشتم، چه رسد كه مال، مال اللّه باشد.

زنهار كه بخشش مال جز در راه بايسته، از نشانه هاى روشن اسراف و تبذير باشد، كه بخشنده را در دنيا برترى مى بخشد، و نزد خدا زبون مى سازد. نشود كه كسى ثروتش را به پاى نااه