لان و در مسير ناحق ريزد، جز آن كه خداوندش از سپاسشان محروم كند و دوستى شان را معطوف ديگرى سازد، چنان كه اگر روزى پايش بلغزد و به يارى و همراهى شان نيازمند شود، آنان را بدترين ياران و پست ترين دوستان خود يابد.»

انتقادى از يك آشنا

بى ترديد من تو را در امانت خويش شريك كردم و همراز خود گرفتم، به گونه اى كه هيچ يك از يارانم را در مواسات و يارى متقابل و اداى امانت و تعهد بدان مطمئن تر از تو نمى شناختم. اما تو، همين كه ديدى روزگار بر عموزاده ات پارس كرد، دشمن به اوج خشونت رسيد، امانت مسلمانان را شكوه و ارجى نماند و امت به گستاخى گراييد و پراكنده شد، چهره ديگر كردى و همراه و هماهنگ با ياران نيمه راه، بى تفاوت ها و خيانتكاران، به كناره گيرى و بى تفاوتى گراييدى و خيانت كردى، بى كم ترين همراهى با عموزاده ات يا كوششى در اداى امانت و انجام دادن مسؤوليت خويش. گويى از روز نخست نيز مبارزه و جهادت براى خدا، و بر مبناى برهانى روشن از پروردگارت نبوده است. و از اولين روز، حضورت در مبارزات، نيرنگى براى فريب اين امت بوده است تا دنيايشان را بربايى و بيت المالشان را به تاراج برى! چنين بود كه تا اوضاع سخت كنونى، تو را ـ در خيانت به اين امت ـ فرصتى فراهم ساخت، به واپس شتافتى و شتاب زده يورش آوردى، و تا در توانت بود، دارايى شان را ـ كه بايد براى بيوه زنان و يتيمانشان مى ماند ـ ربودى، به گونه اى كه گرگ هاى تيزگام، گوسفندان شكسته پا را مى ربايند، سينه گشاده و بى كم ترين احساس گناهى آن همه را در ربودى و به حجاز بردى. دشمنت بى پدر باد! گويى ارث پدر و مادرت را در سراشيب خانه خويش روان ساخته اى. سبحان اللّه، آيا معاد را باور ندارى؟ آيا از وارسى هاى روزشمارت نه بيم دارى؟

اى كسى كه روزى در نزد ما از معدود صاحب دلان بودى، خوردن و نوشيدن را چگونه به خود رخصت مى دهى، در حالى كه مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى؟ از ديگر سو با اموال يتيمان و مسكينان و مؤمنان مجاهدى كه خداوند اين دارايى ها را به آنان بازگردانيده، و اين شهرها را به نيروى دست هاى آنان در تصرف اسلام نگاه داشته، به خريد كنيزكان و زناشويى با زنان پرداخته اى. پس تقواى الهى پيشه كن و اموال اين مردم شريف را به آنان بازگردان، كه اگر چنين نكنى، و بر تو خداوند چيره ام كند، در پيشگاه خدا عذرى روشن خواهم داشت. و بى اندكى ترديد با شمشير خويش خواهمت زد. همان شمشيرى كه با آن كسى را نزده ام كه يكسره راهى دوزخ نشده باشد! خداى را سوگند كه اگر حسن و حسين كارى همانند تو مى كردند، با آنان كم تر سازشى نمى كردم و با هيچ تصميمى بر من چيره نمى شدند، تا اين كه حق را از آنان باز مى ستاندم و باطلى را كه از ستم آنان پديد آمده بود، ناپديد مى كردم.

به نام خدا ـ پروردگار تمامى جهان ها ـ سوگند كه اگر اموال مسلمانانى كه تو در اختيار گرفته اى بر من حلال مى بود و مى توانستم به عنوان ميراث براى ورثه خويش باقى بگذارم، به هيچ روى خوشايندم نبود. پس اشتر نيمروزت را آرام بران كه گويا به پايان راه رسيده اى و در دل خاك مدفون شده اى و هم اكنون كارنامه ات بر تو عرضه شده است، جايى كه در آن ستم گر، افسوس كنان فرياد مى زند و تباهكار بازگشت را آرزو مى كند، اما فرصت گريزى نمى يابد.

توطئه هاى معاويه

[ معاويه تلاشى ديگر آغاز كرده است و وحشيانه به بلاد اسلامى حمله مى آورد. اخيراً سوارانش از «هِيْت» بدون درگيرى گذشته و به «انبار» حمله كرده اند. به كارگزار خود كميل بن زياد] نوشتم:

بى گمان اين روش كه مرد، مأموريت و مسؤوليت خويش را تباه كند و درگير كارى ديگر شود كه مسؤوليت آن را ندارد، سند ناتوانى به شمار آيد و بيانگر انديشه اى ويران گر باشد! اقدام تو به تاراج قرقيسا و وانهادن مرزهايى كه مسؤوليتش را به تو سپرده بوديم، در حالى كه براى دفاع از آن نقاط و راندن دشمن، در آن جا نيرويى نبود، جز پراكندگى انديشه نباشد. مسلم است كه تو با اين كار دشمنانت را پلى شده اى كه تاراج دوستانت را فرصت يابند، با شانه هايى نااستوار و پيرامونى بى شكوه، بى آنكه رخنه مرزى را فروبندى يا شوكت دشمن را درهم بشكنى، نه نياز شهروندانت را برآورده اى و نه انتظار فرمانده خويش را پاسخى درخور داده اى.

گزارشى از عملكرد معاويه

پياده به نُخيله رفتم. مردم در آنجا به من پيوستند. به مردم كوفه در خصوص تلاش هاى معاويه گفتم:

بى ترديد، جهاد درى از درهاى بهشت است كه خدايش تنها به روى اولياى خاص خويش گشوده است، و آن، جامه خويشتن بانى است و زره نفوذناپذير الهى بر پيكر پيكارجويان و سپراطمينان بخش او براى مجاهدان.

پس هر آنكه از سر بى ميلى جهاد را وانهد، خداى جامه ذلت بر اندامش فرو پوشد، و در گرفتاريش بپيچد. از درون به خود كم بينى و بلاهت آلوده شود و پرده اى از كم انديشى و پرگويى بر قلبش فرود آيد. به كيفر تباه كردن جهاد، حق از او روى بگرداند. به سختى و رنج گرفتار شود و از عدل و انصاف محروم بماند.

به هوش باشيد كه من در هر شب و روز و در پنهان و آشكار، شما را به پيكار با اين قوم فرا خواندم، و به تأكيد گفتم كه در پيكار با آنان ابتكار عمل را در دست خود بگيريد، و پيش از آنها، شما يورش بريد، چراكه، به خدا سوگند، هر ملتى كه در قلب سرزمينش مورد تهاجم قرار گرفت، بى هيچ استثنايى خوار و زبون شد. اما شما از قبول مسؤوليت ها سرباز زديد و به ديگرانش وا نهاديد و همديگر را تنها گذاشتيد، تا سرانجام دشمن يورش آورد و تاخت و تاز آغازيد و پايگاه هاتان را، يكى پس از ديگرى، به تصرف خويش كشيد.

اينك اين نابرادر غامدى است كه با نيروى سوارش به انبار درآمده است و با كشتن حسّان پسر حسان بَكرى، لشكريانتان را از مواضع مرزى، واپس رانده است.

گزارش تأييدشده اى دريافت كرده ام كه مردان مهاجم بر زنان آن سرزمين ـ كه بعضى مسلمان و بعضى از اقليت هاى رسمى و ذمى بوده اند ـ حمله مى آورده اند و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره هاشان را بر مى گرفته اند، و زنان، جز شيون و زارى و التماس، هيچ مدافع و پناه و پناهگاهى نداشته اند. و از پس اين همه، دشمن متجاوز، بى آنكه زخمى بردارد و از بينى يكى شان قطره خونى بريزد، سالم و با دست هاى پر، به پايگاه هاى خويش بازگشته است.

به خدا سوگند كه اين گزارش چنان تلخ و تحمل ناپذير است كه اگر مسلمانى در پى شنيدن اين فاجعه از شدت اندوه جان بسپارد، نه تنها سرزنشى را سزاوار نباشد كه ـ از ديدگاه من ـ واكنشى فراخور او باشد.

اى شگفتاشگفت! به خدا سوگند كه چنين وضعى، قلب را مى ميراند و از هر سو غم و اندوه بر مى انگيزد، كه اين قوم بر باطل خويش متحد و همداستان اند و شما از محور حقتان پراكنده ايد.

رويتان سياه و نامتان ننگ آلود باد، كه خود در آماج تيرهاى تجاوز دشمن نشسته ايد، بر شما مى تازند بى آنكه در مقابل تاخت و تازى داشته باشيد. غارتتان مى كنند و شما ننگ نداريد. در برابر چشمانتان فرمان خدا را سر مى زنند و گناه مى كنند و شما با سكوتتان رضايت مى دهيد. در گ