رماى تابستان به بسيجتان فرمان مى دهم، مى گوييد: اينك هوا در اوج گرما است، بگذار تا كاستى گيرد و چون در زمستان حمله را فرمان مى دهم، مى گوييد: اينك اوج سرما است، مهلتى ده تا سرماى سخت بگذرد.

تمامى فرصت هامان در فرار از سرما و گرما گذشت. شما كه چنين از سرما و گرماى هوا مى گريزيد، در برق شمشيرها چگونه پايمردى را توانا باشيد؟

اى مردنمايان نامرد، كه در خام رأيى، كودكان را مانيد و در عقل، عروسان حجله آراى را. اى كاش نه شما را ديده بودم و نه مى شناختمتان، شناختى كه ـ قسم به خدا ـ گرفتار پشيمانيم ساخت و اندوهى جانكاه در پى داشت.

خداى شما را بكشد كه قلبم را پرخون كرديد و سينه ام را به خشم و كين آكنديد، و همراه هر نفسى پيمانه اى از شرنگ رنج و اندوه به كامم فرو ريختيد و رأى و تدبير مرا، با سركشى و بى اعتنايى، چنان به تباهى كشيديد كه قريش گستاخى چنين گفتارى را يافت: «بى ترديد پسر ابى طالب مردى دلير است، ولى دانش نظامى ندارد.»

خداى پدرشان را بيامرزد! آيا كسى از اين ياوه گويان تجربه هاى جنگى سخت مرا دارد؟ يا در پيكار، توان پيشى گرفتن از مرا داشته است؟ هنوز پا به بيست سالگى نگذاشته بودم كه در معركه حضور داشتم، تا اينك كه مرز شصت سالگى را پشت سر گذاشتم، اما دريغ كه هر آنكه را يارانى گوش به فرمان نباشد، سررشته امور از دستش برون است.

مردم در پاسخ من گفتند: اى امير مؤمنان، پاسخگوى دشمن خواهيم بود. گفتم:

به خدا سوگند كه شما مرا پاسخگوى خود نيستيد، چگونه پاسخگوى ديگران توانيد بود؟ اگر پيش از من همواره رعايا از ستم حكومت ها شكوه داشتند، اينك منم كه از تجاوز رعيت خويش گلايه دارم. گويى كه من پيروم و پذيراى فرمان و آنان جلودار و حكمران!

حمله بُسر بن ارطاة

[ شبيخونى ديگر از سوى ياران معاويه به وقوع پيوست. عبيداللّه بن عباس و سعيد بن نمران كارگزارانم در يمن از پيش روى بسر بن ارطاة گريخته اند! چه كنم؟]

اينك از قلمرو خلافت اسلامى جز كوفه ـ كه مسائل ناچيزش درگيرم داشته است ـ چيزى به جاى نمانده است. اى كوفه، با اين گردبادهاى رنج آورت، اگر قلمرو خلافت اسلامى، تنها در تو خلاصه مى شود، خدات روسياه كند.

عمرو، بنگر مروت ياران ظرف آلوده سهم ما از خوان!

به من گزارش رسيده كه بسر بر يمن چيره شده است. به خدا سوگند كه با چنين اوضاع و احوالى، به گمان خويش، آينده را چنين مى بينم كه آنان، با استفاده از نقطه هاى ضعف شما، دولت را در اختيار گيرند; چراكه آنان بر محور باطل خويش فراهم اند و شما از محور حقتان پراكنده ايد. آنان در راه باطلشان مطيع رهبر خويش اند، اما شما در راه حق خود از رهبرتان سر مى تابيد. آنان در كشور و شهرهاى خود به عمران و آبادى پرداخته اند و شما حوزه حاكميت خويش را به تباهى كشيده ايد و هم بدين سبب است كه آنان در رابطه با فرماندهانشان، نسبت به اداى امانت ها و مسؤوليت هاشان متعهدند، اما شما خيانت مىورزيد و كار را به جايى رسانيده ايد كه اگر به يكى از شما اعتماد كنم و قدحى چوبين به او بسپارم، نگرانم كه دستگيره آن را بربايد!

خداوندا! من و اصحابم يكديگر را سخت رنجيده و خسته كرده ايم. خداوندا! به جاى اينان، مرا يارانى بهتر ارزانى دار! و به جاى من، بر آنان رهبرى بدتر بگمار. بار خدايا، به گونه اى كه نمك در آب حل مى شود، دل هاى اينان را در غصه آب كن!

به خدا سوگند، آرزو دارم كه به جاى تمامى شما، هزار سوار سلحشور ـ چونان سلحشوران بنى فراس پسر غنم ـ مى داشتم.

گه خطر چو به پيكارشان فرا خوانى سبك به صحنه رزم آورند رو چو شهاب

[ حملات همچنان ادامه دارد.] به مردم گفتم: «شما را چه مى شود مگر گنگ ايد؟» گروهى از حاضران گفتند: «اى امير! اگر شما شخصاً حركت كنيد و در جبهه نبرد حاضر شويد ما نيز همراه شما حركت خواهيم كرد.» گفتم:

«شما را چه آفت زده است كه رشد را، استوارى كافى نداريد و پذيراى هدايت در راستاى تعادل نيستيد؟ آيا در چنين پيكارى كوچك، مرا سزاوار است كه شخصاً بيرون شوم؟ در اين گونه كارزارها تنها به حضور يكى از فرماندهان دلير و جنگ آورتان، كه مرا پسنديده باشد، مى توان بسنده كرد. هرگز مرا نسزد كه امور لشكرى و كشورى و بيت المال و گردآورى خراج و داورى ميان مسلمانان و دقت در حقوق دادخواهان را رها كنم، سپس در ميان ستونى كه در پى ستونى ديگر روان است، بيرون شوم و به سان تيرى در تيردان به اين سو و آن سو جابه جا شوم، درحالى كه واقعيت جز اين نيست كه من قطب آسيابم، چرخ هاى كشور بايد بر محورم همواره بچرخد و من در جاى خويش ثابت بمانم. اگر لحظه اى جايگاهم را رها كنم، مدارش سرگردان مى شود و سنگ زيرين آن به لرزش مى گرايد اين ـ به حق خدا سوگند ـ پيشنهاد بسيار بدى است! به خدا سوگند كه اگر اين اميد نبود كه در يكى از ديدارهاى سخت كه با دشمن در پيش است، شهادت را بهره برم، اسب خويش زين مى نهادم و از ميان شما براى هميشه كوچ مى كردم و ديگر تا آن زمان كه نسيمى از شمال يا جنوب بوزد، شما را جستوجو نمى كردم كه شما گروهى هستيد پرخاش گر، عيب جو، حق گريز و پرفريب!

بى شك تا آن گاه كه قلب هاتان هماهنگ نباشد بسيارى شمارتان به كار نيايد. با اين همه من شما را بر آن راه روشن رهبرى كرده ام كه در آن راستا هيچ كس ـ جز آن نگون بخت كه او را تباهى سرنوشتى محتوم است ـ به هلاكت دچار نشود. حال هر كس در اين راستا استقامت ورزد، راهى بهشت است، و هر آن كس بلغزد، راهى آتش خواهد بود. گفتار نهم : سرانجام

ترغيب مردم براى رويارويى نهايى با معاويه

[ كار بايد از ريشه چاره شود و معاويه خود مركز فتنه است. بايد به مصاف وى رفت و آيا مردم مرا همراهى خواهند كرد؟] به ايشان مى گويم:

پيش از اين چنين بود كه ما، همراه و همرزم با رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ پدران، پسران، برادران و عموهاى خود را مى كشتيم، و اين همه بر ما نمى افزود جز تسليم و ايمان و پيش روى در راستاى آن و مقاومت بر دردهاى فراوان و تلاش روزافزون در جهاد با دشمنان.

گاه بود كه مردى از ما با ديگرى از دشمن، بسان دو اشتر نر به هم مى پيچيدند، تا در آن پيكار مرگ و زندگى، شرنگ مرگ را به هماورد خويش بنوشانند. در اين مسابقه، گاه پيروزى از ما بود و گاه سهم دشمن.

پس چون خداوند صداقت ما را ديد، پيروزى و نصرت را بر ما و شكست و زبونى را براى دشمنانمان فرو فرستاد، تا آنكه اسلام ثبات يافت. پايگاه هايش را به تصرف درآورد، و سينه بر زمين نهاد.

به جان خويش سوگند كه اگر ما را نيز كارنامه اى چونان شما بود، نه دين بر پاى مى ايستاد و نه جوانه هايى بر نهال ايمان مى رست و خرمى مى يافت.

به خدا سوگند (با چنين كارنامه) از پستان اين نظام به جاى شير، خون بدوشيد و در پيامد آن به پشيمانى دچار شويد.

اف بر شما كه از نكوهشتان به ستوه آمدم! از اين روست كه شما به زندگى دنيا و زبونى، به جاى آخرت و عزت، خشنود باشيد؟ چون شما را به جهاد با دشمنتان فرا مى خوانم، چنان چشمانتان گرد مى شود كه گويى به مرداب مرگ افتاده ايد و از فرط مستى از