حنه ايد و بلاى جان فرماندهان خويش ايد. ياور شما، فرمانبر خدا است و شما از دستورهايش سرپيچى مى كنيد، در حالى كه صاحب شاميان، با اين كه خداى را نافرمان است، آنان سر به فرمانش دارند. چنان كه دوست مى دارم، معاويه شما را با ياران خويش مبادله كند، به سانى كه صرافان درهم را با دينار تعويض مى كنند، ده تن از شما را بازگيرد و در برابر، تنها يك مرد شامى به من دهد.

اى كوفيان! گرفتارى من با شما در دو سه چيز خلاصه شدنى است: كرهايى صاحب گوش، گنگانى زبان دار و كورانى چشم دارايد. نه در برخوردها آزردگى و صداقتى داريد، و نه در هنگامه گرفتارى برادرانى مورد اعتماديد. جز خاك تيره، دستاورديتان مباد، كه داستانتان، بيش از هر چيز، داستان اشتران بى صاحبى را ماند كه از هر سو فراهمشان آرى، از ديگر سو پراكنده شوند.

به خدا سوگند، در تصويرى كه از شما بر پرده پندار دارم، چنانتان مى بينم كه چون پيكار اوج گيرد و شعله هاى جنگ زبانه كشد. پسر ابى طالب را در برابر دشمن، تنها، وا مى نهيد، چونان زنان هرزه اى كه پرواى شرف و ناموسشان نيست. با اين همه، من بى هيچ ترديدى، بر برهانى روشن از پروردگارم تكيه دارم و در راستاى روشن خط پيامبر خويشم، و در راه روشنى ـ كه چونان عزيز گمشده اى بازش يافته ام ـ به پيش مى تازم.

خاندان پيامبرتان را ژرف بنگريد و خود را به همسويى با آنان ملزم كنيد و گام بر گامجاشان بگذاريد. چراكه آنان هرگز از راه هدايت بيرونتان نمى برند و ديگر بار به مغاك جاهليت فروتان نمى افكنند. پس نشست و برخاستنتان را با آنان هماهنگ كنيد و با نهضتشان همراه شويد. نه بر آنان پيشى گيريد كه به گمراهى درافتيد و نه از آنان واپس مانيد كه تباه شويد.

من، همگى ياران محمد ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ را ديده ام، و اينك هيچ يك از شما را همانند آنان نمى يابم. آنان در حالى كه همه شب را با سجده و قيام مى گذراندند، ژوليده موى و غبارآلوده، خود را به روشناى صبح مى رساندند. گونه و پيشانى را، به نوبت بر خاك مى نهادند و ياد معاد، چونان گدازه آتشفشانى، از جا مى كندشان و به پاى مى جستند. پيشانى و فاصله دو چشمشان چنان پينه بسته بود كه مى پنداشتى نه پيشانى كه زانوان بزان است و هرگاه از خداوند ياد مى شد، از هراس كيفر و اميد پاداش، چنان مى گريستند كه گريبانشان را اشك فرو مى گرفت، و چونان بيد در گذر تندبادها به خود مى لرزيدند.

[ و زمانى ديگر به ايشان گفتم:]

خداى را بر قضا و قدرش ـ كه به جريان هاى جهان و كنش هاى انسان حاكم است ـ سپاسگزارم. و هم بر اين خواستش كه مرا به گروهى چون شما مبتلا ساخته است، كه از من فرمان نمى بريد، دعوتم را پاسخ نمى گوييد، و با بيهوده گرى فرصت ها را از دست فرو مى نهيد و چون هنگامه كارزار پيش آيد خود را مى بازيد، و اگر روزى بر محور رهبرى، مردم را اتحادى فراهم آيد، در موضع انتقاد و تخريب قرار مى گيريد و با اين همه ادعا، در برخورد با ساده ترين تنگناها و سختى ها، واپس مى نشينيد.

اى شمايى كه دشمنتان را ريشه اى نيست. اينك كه مى توان دو راهى مرگ و ذلتش ناميد، در يارى من و جهاد حق طلبانه خود، چه را چشم داريد؟ خداى را سوگند، كه اگر هم اكنون روز موعود فرا رسد ـ كه بى شك مرا فرا مى رسد ـ درست درحالى ميان من و شما جدايى مى اندازد كه از همدمى تان به ستوه آمده ام و با وجودتان احساس تنهايى مى كنم.

به خدايتان حواله مى دهم! دينى نيست كه فراهمتان كند يا غيرتى نداريد كه شما را برانگيزد؟ آيا اين شگفتى آور نباشد كه معاويه مشتى اوباش ستم پيشه را فرا مى خواند، پس بى هيچ چشمداشتى به عطايا و كمك ها پيروى اش مى كنند. اما من شما را ـ كه ميراث اسلام و يادگار مردم راستين ماييد ـ با تداركات در خور و بخششى مناسب، فرا مى خوانم و شما در مخالفت با من به گروه بندى مى پردازيد؟ ميان من و شما چنان ناهماهنگى است كه در خشم و خشنودى، حتى در يك مورد، احساسى مشترك نداريم. و در اين اوضاع، در آغوش كشيدن مرگ را از هر چيز ديگرى خوش تر مى دارم. عمرى را با شما به بررسى قرآن و گشودن باب برهان نشستم، با حقايقى كه برايتان ناشناخته بود، آشناتان كردم و لقمه جويده به دهانتان نهادم، چنان كه مى بايست كور، بينا مى شد و خفته، بيدار! اما افسوس! چه نادان مردمى كه رهبرشان معاويه است و آموزگارشان فرزند نابغه!

به خدا سوگند كه معاويه هوشمندتر از من نباشد، اما از پيمان شكنى و هرزگى باك ندارد، و اگر ناپسندى پيمان شكنى نبود، من از تمامى مردم هوشمندتر بودم، اما هر پيمان شكنى نوعى هرزگى، و هر هرزگى گونه اى كفر است و هر عهدشكنى را در روز قيامت درفشى است كه بدان شناخته مى شود. با اين همه، خداى را سوگند كه نه هرگز در چنبر توطئه اى غافلگير مى شوم و نه در هيچ سختى و شدتى به ستوه مى آيم!

دلتنگ از دورى ياران

اى بندگان خدا، تمامى شما را به تقواى خدايى توصيه مى كنم كه بدن هاتان را جامه ها پوشاند، و ابزار زيست را فراوان ارزانيتان داشت. اگر بنا بود كسى را ياراى رسيدن به جاودانگى و راندن مرگ باشد، مى بايستى سليمان فرزند داوود ـ كه بر او درود باد ـ بود، كه با پيامبرى و آن مقام قرب معنوى، فرمانروايى جن و انس را نيز در اختيار داشت. با اين همه تا پيمانه عمرش لبريز گرديد و دورانش به پايان رسيد، كمان هاى نيستى، با تيرهاى مرگ، آماجش ساختند و ناگهان شهرها با فقدان وجودش روبه رو شدند و خانه ها از او تهى ماندند و همگى به مغاك تعطيل فرو افتادند، و گروهى ديگر آن همه را به ميراث بردند.

بى شك تاريخ قرون گذشته، براى شما بسى عبرت آور و آموزنده است! كجايند عمالقه و فرزندانشان؟ كجايند فرعون ها و فرعونيان؟ كجايند دار و دسته شهرهاى رَسّ، همان ها كه پيامبران را كشتند. سنت هاى رسولان را خاموش كردند و به جايشان سنت هاى جباران و خودكامه هاى تاريخ را زندگى بخشيدند؟ كجايند آن زورمداران تاريخ كه ارتش هاى عظيمى را بسيج مى كردند، رقباى خويش را، هزار هزار، در هم مى شكستند، لشكرها آرايش مى دادند و شهرهايى پى مى نهادند؟

اى مردمان! بى گمان، من بذر همان مواعظى را در ميانتان افشاندم كه پيامبران، امت هاى خويش را بدانها پند دادند. و به انجام همان كوشيدم، كه جانشينان پيامبران، پس از آنان انجام دادند. در تأديبتان از تازيانه خود نيز مدد گرفتم، اما شما به خط مستقيم درنيامديد. با هشدارهاى تند و تكان دهنده، نهيبتان زدم و متحد نشديد!

به خدايتان وا مى گذارم! آيا امامى جز مرا در انتظاريد تا راه را براى شما هموار سازد و به راستى هدايتتان كند؟

زنهار كه آنچه از دنيا روى آورده بود، پشت كرد، و آنچه پشت كرده بود، ديگر بار روى آورد. بندگان نيك خدا آهنگ رفتن فرو كردند، و ارزش هاى ناچيز و ناپايدار دنيا را بر ارزش هاى فراوان و فناناپذير آخرت برگزيدند.

آرى، برادران همرزمى كه خونشان در صفين فرو ريخت، از اين كه امروز زنده نيستند ـ تا خوراكشان غم و نوشابه شان خوناب دل باشد ـ هيچ زيانى نكرده اند. با جرأت، بر اين حقيقت ت