كيد مى كنم كه آنان به ديدار خداوند شتافتند، پس پاداششان را به كمال پرداخت و در پى دورانى نگرانى و ترس، در سراى امنيت مقامشان داد. كجايند آن برادران من كه در راه روشن حركت كردند و بر مبناى حق پيش رفتند؟ عمار كجاست؟ ابن تَيهان كجاست؟ ذوشهادتين كجاست؟ و كجايند همانند آن ياران عزيز و برادران همرزمشان كه با مرگ پيمان بستند و سرهاشان چونان پيامى به سوى بدان و ددان روانه شد؟

آوخ بر آن برادران عزيزم كه قرآن را تلاوت مى كردند و از آن دريافتى استوار داشتند. وظيفه الهى خويش را با ژرف انديشى اجرا كردند. سنت را زنده ساختند و بدعت را ميراندند. آرى، آنان به جهاد دعوت شدند، پس با دل و جان پذيرايش گشتند و با اعتمادى كه به رهبر خود داشتند، حركتش را پى گرفتند.

[ سپس با آوايى بلند فرياد زدم:]

اى بندگان خدا! جهاد، جهاد! بدانيد كه امروز من به آرايش نظامى لشكر خويش مى پردازم، پس هركه آهنگ رفتن به سوى خدا دارد، بيرون شود.

[ پس از اين سخنرانى، براى حسين، قيس بن سعد و ابوايوب هريك ده هزار سپاه قرار دادم و براى ديگران هم كم و بيش تا ببينم خدا چه خواهد.]

قبل از ترور

نشسته، خوابم در ربود. پس سيماى رسول خدا در نگاهم نشست. بى درنگ گفتم: «اى رسول خدا، از كج روى و كين توزى هاى امتت چه ها كه نديدم.»

فرمود: «نفرين شان كن!»

و من در همان حال گفتم: «خدايا، به جاى اينان مرا يارانى بهتر ارزانى دار و به جاى من بر اينان زمامدارى بدتر از من برگمار.»

به ياد مى آوردم روزى را كه از رسول خدا پرسيدم: اى رسول خدا! كى فتنه اى كه خداوند از آن خبرت داده، روى مى دهد؟ حضرتش پاسخ داد: اى على! پس از من، امتم به فتنه دچار خواهد آمد.»

پس گفتم: اى رسول خدا! مگر جز اين است كه در روز احد، آن جا كه گروهى از مسلمانان به شهادت رسيدند و من از شهادت بى نصيب ماندم و سخت بر من گران آمد، فرمودى: شاد باش، كه شهادت را در پيش خواهى داشت؟

پس پيامبر پاسخم داد كه: آرى، بى گمان چنان است كه گفته ام، بدان هنگام، شكيبايى تو چگونه خواهد بود؟

گفتم: اى رسول خدا، اين نه جاى صبر و شكيبايى، كه جاى مژده و سپاسگزارى است. پس پيامبر در ادامه سخن خويش گفت:

اى على! اينها در آينده اى بس نزديك با دارايى هاشان دچار فتنه مى شوند. هم ديندارى خود را بر پروردگار خويش منت مى گذارند و هم رحمت او را آرزو دارند، و از خشم و يورش قهرش احساس امنيت مى كنند. با شبهه هاى دروغين و هوس هاى غفلت آفرين حرامش را حلال مى شمارند. مى را نبيذ، رشوه را هديه و ربا را سودا مى نامند و حلال مى دانند.

پس گفتم: اى رسول خدا! بدان هنگام من چگونه شان تلقى كنم؟ در موضع ارتداد، يا گرفتار فتنه؟

حضرتش فرمود: در جايگاه فتنه.

در بستر شهادت

[ انتظار به سر آمد و محاسنم به خون سر خضاب شد.] اى مردم! هركسى از آنچه مى گريزد، در همان گريزگاهش با آن رودررو شود; چراكه اجل در گلو و گذرگاه نفس به كمين نشيند و گريز، همانا در آغوش كشيدن باشد.

وه كه چه روزگارانى در پى گشودن راز نهفته اش بودم، اما خواست خداوند جز پنهان داشتنش نباشد. هيهات، كه اين دانشى سر به مهر باشد.

اما وصيت من:

خداى را هيچ شريكى مگيريد، و سنت محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ ضايع مگذاريد. اين دو استوانه و دو چراغ را برپا و فروزان نگاه داريد كه ديگر سزاوار هيچ نكوهشى نباشيد، مگر به پراكندگى دچار آييد. هر كدامتان بار گران خويش را بردارد و بار ناآگاهان را سبك كند، كه شما را پروردگارى مهربان، دينى استوار و رهبرى آگاه است.

ديروز، شما را همراه بودم. امروز مايه عبرت شمايم. و فردا، براى هميشه از شما جدا شوم. براى خود و شما آمرزش خدا را خواستارم.

اينك در اين پرتگاه، اگر پاى جاى استوار بماند كه خوب، اما اگر پاها بلغزيد نيز چه غم؟ كه ما در زير شاخساران و در بستر بادها و در سايه انبوهه هاى ابرى كه در فضا گم شوند و اثرى از آنها در زمين نماند، چند صباحى زيستن را فرصت يافتيم.

آرى، واقعيت جز اين نيست كه من با تن خويش، چندى همسايه تان بودم و ديرى نمى پايد كه از من جز كالبدى بى جان بر جاى نمى ماند، كه از پى دورانى تكاپو و سخنورى، اينك آرام گرفته، خاموشى گزيند. اميد كه همين آرامش و سكون و سكوت اندام هايم نيز شما را پندى ديگر باشد، چراكه اين، پندپذيران را، از هر منطق روشنگر و از هر گفتار شنيدنى اى پندآموزتر است.

شما را وداع مى گويم. وداع مردى كه ديدارى ديگر را منتظر است. فردا است كه روزگارم را بشناسيد و رازهايم برون افتد و از پس آنكه خلأ وجودى مرا دريابيد و در جايگاهم ديگرى را ببينيد، از من شناخت درستى بيابيد

آخرين سفارش به حسنين(عليهما السلام)

پيش از هر چيز توصيه تان مى كنم كه به خدا شرك مورزيد و سنت محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ تباه مكنيد. اين دو ستون را برپا و اين دو چراغ را فروزان داريد، كه در اين صورت سزاوار هيچ سرزنشى نباشيد.

ديروز همراهتان بودم و امروز مايه عبرتتانم و فردا از شما جدا مى شوم! اگر بمانم كه خودْ ولىِّ خون خويشم، و اگر نابود شوم كه نيستى وعده گاه من است. اگر درگذرم، گذشت، پروازى است در نزديكى به حق، و براى شما نيز ارزشى است. بگذريد، «مگر نمى خواهيد كه خدايتان بيامرزد؟»

به خدا سوگند كه مرگ، مرا پيشامدى غافلگيركننده و ناخوشايند نبود. و در افقش هيچ طليعه زشتى نمايان نشد; زيراكه داستان من و مرگ، داستان جستوجوگر شبانه آب را ماند كه به آن دست يابد و خواستگارى را كه معشوقه خود را در آغوش كشد. آرى، «آنچه نزد خدا است، ابرار را ارزشمندتر باشد.»

[ و در گاه ديگر گفتم:]

شما هر دو فرزندم را به تقواى الهى توصيه مى كنم. دنيا را پى مگيريد، حتى اگر به شما روى آورد. و از هرچه از دنيا است و از دست مى دهيد افسوس مخوريد. براى حق بگوييد و به انگيزه پاداش كار كنيد، ستمگر را دشمن و ستم ديده را يار باشيد.

شما هردو، و ديگر اعضاى خانواده و تمام كسانى را كه اين وصيتنامه مرا دريافت خواهند كرد به تقواى الهى، به نظم در جريان كارها و ايجاد صلح و وحدت در ميان صفوف خود، توصيه مى كنم كه از جدتان شنيدم كه مى فرمود: «آشتى ميان دو تن از هر نماز و روزه اى ارزشمندتر است.»

خداى را، خداى را، درباره يتيمان، مباد كه گاه به گاه دهان هاشان را بى قوت بگذاريد يا در حضورتان تباهى شان را شاهد باشيد.

خداى را، خداى را، درباره همسايگانتان، كه مورد وصيت پيامبر شمايند. همواره درباره آنان سفارش مى كرد، چنان كه پنداشتيم كه ديرى نپايد كه در رديف ميراث برانشان نشاند.

خداى را، خداى را، درباره قرآن، مباد كه در عمل بدان، بيگانگان بر شما پيشى گيرند.

خداى را، خداى را، درباره نماز، كه ستون پايه دين شما است.

خداى را، خداى را، درباره خانه پروردگارتان، تا هستيد خلوتش مگذاريد، كه اگر خانه را وانهيد، جايگاه چشمگيرى در جهان نيابيد.

خداى را، خداى را، درباره جهاد در راه خدا، با خواسته و جان و زبان هاتان، و بر شما باد همبستگى و فداكارى متقابل و زنهار از گسستى و پشت كرد