 اى آن مى گرديد. و مسائل جنگى همانند خوردن و آشاميدن و خواب و از اين قبيل مسائل نبود.
زيرا چنين مسائلى ارتباط با دين ندارد، و ممكن است اين گونه مسائل ناشى از راءى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باشد، و اگر جنگها و امور متعلقه به آن ، با ارتباط زيادى كه با دين دارد ناشى از اجتهاد شخصى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باشد، در احكام شرعى نيز بايد اجتهاد و راءى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جايز باشد، در حالى كه چنين نيست .
به فرض اينكه دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در امور جنگى ، الهام گرفته از اجتهاد شخصى او باشد، مخالفت با فرمان اجتهادى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بعد از وفات پيامبر نيز جايز نمى باشد، چنانچه مخالفت با چنين دستوراتى در دوران حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز جايز نمى باشد، و هر دليلى كه در اين مورد هست ، بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز وجود دارد.(90)
زيرا اجتهاد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بعد از مرگ پيامبر(ص ) نيز از اجتهاد ديگران برتر است ، چنانچه اجتهاد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در زمان حياتش برتر از ديگران بود، و گمان من بر اين است كه علت اينكه بين دو حالت زندگى و مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تفاوت قائل شده اند اين باشد كه مخالفت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه زنده است ، متضمن نوعى اذيت و آزار است نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، اذيت و آزار پيامبر نيز جايز نمى باشد زيرا خداوند متعال گويد: (شما حق نداريد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را اذيت و آزار نمائيد).(91) و بعد از مرگ ، ديگر اذيت و آزارى نخواهد بود.(92)
در پاسخ ابن ابى الحديد بايد گفت :
اگر دليل اطاعت از دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ممنوعيت ايذاء و آزار رساندن به او مى بود، و فرض مى كرديم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بعد از مرگ از نافرمانى امّت رنج نمى برد، و اينكه دستورات اجتهادى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيانگر مصالح واقعى و نفس الامرى نمى باشد، و مفاد آيه : (( و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى )) (93) ((از روى هواى نفس (اجتهاد شخصى ) سخن نمى گويد و آنچه مى گويد، وحى الهى است )). صرف نظر نماييم ، و نيز آيه (( ما اتيكم الرسول فخذوه ، و ما نهاكم عنه فانتهوا)) :(94) آنچه رسول خدا دستور مى دهد بپذيريد، و از آنچه نهى مى كند خوددارى نمائيد، را كنار بگذاريم ، و آن را دليل وجوب اطاعت از فرامين رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ندانيم ، با وجود فقط همين كلام الهى ، چگونه مى توان بين دستورات اجتهادى او در حال زندگى و مرگ تفاوت قائل شويم ، و نيز بين احكام و غير احكام فرق بگذاريم ، مگر در آن مواردى كه دليل و قرينه اى باشد كه بعضى از دستورات مخصوصى دوران زندگى پيامبر اسلام است ، و برخى شامل هر دو زمان مى باشد، به خصوص در مثل مورد اعزام سپاه اسامة كه شرايط تفاوتى نكرده ، و زمانى چند از صدور آن نگذشته است . و قطع نظر از همه اين دعاوى ، مسلمين اوائل ، يعنى همانهايى كه اين دستور متوجه آنان شده ، اين دستور جنگى را فرمانى الهى و ناشى از وحى آسمانى دانسته اند:
ابوبكر گويد: سوگند به آنكه جان من در اختيار اوست ، اگر درندگان مرا پاره پاره كنند، سپاه را به انجام ماءموريتش وادار خواهم كرد، زيرا رسول خدا(ص ) كه بر او وحى آسمانى نازل مى شود، فرمان مى دهد ماءموريت سپاه اسامة را انجام دهيد.......(95)
ابن ابى الحديد، در اين رابطه گويد:
اين كه سيد مرتضى (ره ) تفاوتى بين دو حال زندگى و مرگ نگذارد، طبق قاعده و قياس است ، جز اين كه مخالفت با دستورات اجتهادى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، در احكام ، و يا در جنگ و جهاد طبق اجماع مسلمين در حال حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جايز نمى باشد، و هيچ يك از مسلمين در آن اختلاف ندارند، و مخالفت آن را بعد از مرگ جايز ندانسته اند.(96)
به چه دليل بين موضوعات اجتهادى ، و احكام اجتهادى ، بعد از مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تفاوت قائل شده اند، اگر مخالفت با احكام اجتهادى جايز نيست ، مخالفت با موضوعات اجتهادى نيز جايز نمى باشد و اگر مخالفت با موضوعات اجتهادى در حال حيات جايز نيست ، بعد از مرگ نيز جايز نمى باشد، و اگر مخالفت بعد از رحلت را جايز بدانيم ، مخالفت قبل از رحلت را نيز بايد جايز بدانيم .
ديگر اينكه اين چه اجماعى است كه مسلمين هم دوران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با آن مخالفت نموده و احكام صادره از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در مورد جنگ و امور جنگى منحصر به دوران زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نداسته اند، و تفاوتى بين مرگ و زندگى پيامبر(ص ) در اين گونه موارد (به فرض اجتهادى بودن دستورات جنگى ) قائل نشده اند.
هنگامى كه عمر از ابوبكر درخواست عزل اسامة را از فرماندهى مى نمايد، ابوبكر برمى خيزد و ريش عمر را بدست گرفته مى گويد: مادرت به عزايت بنشيند اى فرزند خطاب ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منصب فرماندهى را به او واگذار نمود، و تو از من مى خواهى او را عزل نمايم .(97)
در حالى كه تغيير فرماندهى از لغو اصل ماءموريت آسانتر است ، و نيز فرماندهى اسامة براى يك ماءموريت خاص و در زمان و شرايط خاص ‍ بوده است ، اما پيشينيان كه به خاطر مخالفت با دستورات پيامبر اكرم بعد از وفات از آنها دفاع مى شود، خود تفاوتى بين دو حالت قائل نشده ، و لذا ابوبكر و عمر تا دم مرگ اسامة را امير خود مى دانستند.(98) گرچه اين خود يك نوع دوگانگى در عمل و گفتار است ، عملا خواستار عزل اسامة بوده ، و در گفتار او را تا دم مرگ بجز امير صدا نمى كردند.(99)
اسامة از ابوبكر سؤ ال مى كند: تو خود چرا در سپاه شركت نمى كنى ؟ و او پاسخ مى دهد: مى بينيد مردم با من چه كرده اند؟(100)
اسامة به دنبال عده اى كه از فرماندهى او خشنود نبودند فرستاد و به آنان سخت گرفت و آنان را وادار كرد تا در سپاه شركت نمايند.(101)
اگر اجراى دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را بعد از وفاتش ‍ واجب نمى دانستند، اسامة از كسى كه فعلا خليفه مسلمين است ، اما قبلا وجوب شركت در سپاه شامل او نيز بوده ، چنين چيزى را نمى خواست ، و نيز از كسانى كه قبلا در سپاه بوده اند نمى خواست كه بايد همگى شركت ، و جالب اينكه ابوبكر به اسامة مى گويد: من به تو امر و نهى نمى كنم ، آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواسته است انجام ده .(102) يعنى دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به قوت خود باقى است .
13 - 2 - كناره گيرى از سپاه 
مورخين و آثارنويسان يادآور شده اند، كه پس از بيعت با ابى بكر و حركت سپاه اسامة براى جنگ با روم تنى چند از سپاه كناره گيرى نمودند، از آن جمله ابوبكر و عمر هر دو با سپاه نرفتند، در حالى كه چنانچه گذشت ، دستور شامل همه مهاجرين اول و چهره هاى سرشناس انصار بود.(103) كناره جويى ابوبكر از سپاه كه روشن است ، به دليل اينكه او در م