ينه مورد تهاجم قرار نگيرد، و بر زن و بچه ها بيم داريم ، اگر جنگ با روم را به تاءخير مى انداختى تا اينكه اسلام استقرار يابد، و ارتداد به جاى خود برگردد، و يا با شمشير نابود شوند، پس از آن اسامة را به ماءموريت خود اعزام داريد، زيرا ما از جانب روم خاطر جمع هستيم .
ابوبكر پس از اين كه سخن همه آنان را شنيد، گفت : آيا ديگر كسى چيزى ندارد بگويد؟ گفتند: نه ، همه آنچه را خواستيم بگوييم شنيدى ، ابوبكر در پاسخ آنان گفت : سوگند به آنكه جان من در دست اوست ، اگر گمان من بر اين باشد كه درندگان مرا در مدينه پاره پاره كنند، ماءموريت سپاه را به انجام خواهم رساند، و من آغازگر آن نيستم ، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه وحى آسمان بر او فرود مى آيد دستور داده است و مى گويد: ماءموريت سپاه را به انجام رسانيد، وليكن از اسامة مى خواهم به عمر اجازه دهد در ميان ما باشد، زيرا ما از او بى نياز نيستيم ، به خدا سوگند نمى دانم كه آيا اسامة با اين درخواست موافقت مى كند يا نه ، به خدا سوگند من او را مجبور نمى كنم اگر خود بخواهد انجام دهد. پس ‍ مردم دانستند ابوبكر تصميم دارد سپاه را اعزام نمايد.
آنگاه ابوبكر به طرف منزل اسامة رفت ، و با او در مورد عمر سخن گفت ، اسامة نيز موافقت كرده و سپس ابوبكر به منادى خود دستور داد: ندا كند، تصميم من بر اين است كه هيچ كس از سپاه اسامة تخلف نكند، آنانى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او پيوسته بودند، زيرا اگر خبردار شوم كسى در خروج سستى نموده است ، او را پياده به او خواهم رساند، و به دنبال تعدادى از مهاجرين كه در مورد اسامة بحث داشتند فرستاد، و بر آنان سخت گرفت ، و آنان را وادار نمود با اسامة خارج شوند، و حتى يك نفر از شركت در سپاه خوددارى ننمود. و ابوبكر، اسامة و ديگر مسلمانان را بدرقه نمود، و آنان سه هزار نفر بودند و يك هزار اسب به همراه داشتند و ابوبكر ساعتى در كنار اسامة حركت كرد، سپس با او وداع نموده ، و به او گفت : شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به تو وصيت نموده (چگونه رفتار نمايى ) پس ‍ سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به انجام رسان ، زيرا من به تو امر و نهى نمى كنم ، و تنها دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را اجرا مى كنم .(116) دنباله روايت را از طبرى نقل مى كنيم :
سپس ابوبكر به آنان گفت : توقف كنيد، من به ده چيز شما را سفارش ‍ مى كنم ، آنها را در نظر داشته باشيد، خيانت نكنيد، غل و غش نداشته باشيد، فريبكارى ننمايد، دست و پا قطع نكنيد (مثله نكنيد)، كودك خردسال و پير كهنسال و زن را نكشيد، درختى را قطع نكنيد، به آتش ‍ نكشيد، درخت باردارى را قطع نكنيد، گاو و گوسفند و شترى را مگر براى خوردن مكشيد، و به زودى با مردمى برخورد خواهيد نمود كه در صومعه مشغول به عبادت هستند، آنان را به حال و كار خود رها كنيد.(117)
و به اين گونه بالاخره سپاه اسامة حركت مى كند، و بعد از چهل روز بدون اينكه به كسى لطمه اى وارد شده باشد، پيروزمندانه به مدينه بازگشت نمود، و در هنگام بازگشت به قبيله اى از مردم قضاعة كه مرتد شده بودند، برخوردى پيدا مى كنند كه با پيروزى و بدست آوردن غنائم به نفع مسلمين تمام مى شود.(118)
شعار مسلمين در اين پيكار (يا منصور امت ) بود(119) بيست روز طول نمى كشد كه مسلمين به بلقاء (در شام ) حمله مى كنند و انتقام موته را از آنان مى گيرند و اسامة نيز قاتل پدر را مى كشد و پيروزمندانه پس از بيست روز به مدينه باز مى گردند، در حالى كه پرچمى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى او بسته بود، در دست داشت .(120)
خبر پيروزى مسلمين به گوش هرقل مى رسد، در هنگامى كه در حمس ‍ بود، مشاورين خود را فرا خواند، و به آنان گفت : اين همان چيزى بود كه من شما را از آن برحذر مى داشتم ، و از من نپذيرفتيد، عرب به گونه اى نيرومند شده كه از مسافت طولانى يك ماه مى آيد و به شما شبيخون مى زند و در همان ساعت باز مى گردد، و زخمى هم بر نمى دارد، برادرش ‍ گفت : اكنون سپاهى مى فرستم كه در بلقاء ماندگار شود، و او سپاهى به بلقاء فرستاد و در آنجا ماند تا اينكه لشگريان اسلام در دوران ابوبكر و عمر به شام آمدند، و آنجا را فتح نمودند.(121)
back page

15-2 - آتش سوزى هرگز 
بريدة به اسامة گفت : اى ابامحمد، در هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پدرت را به سوى شام اعزام داشت ، من شاهد بودم كه به او گفت : آنان را به اسلام دعوت كن ، اگر پذيرفتند، آنان را مخير گردان به اينكه در منازل خود باقى بمانند و حال آنان حال ديگر مسلمانان باشد، و بهره اى از غنايم جنگى نخواهد داشت ، مگر اينكه در كنار مسلمين جهاد نمايند، و اگر خواستند به ديار اسلام كوچ كنند، همانند ديگر مهاجرين با آنان رفتار مى شود.
اسامة گفت : آرى وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به پدرم چنين بود، وليكن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من دستور داده است ، و اين دستور در آخرين روز ملاقات من با او بود: به سوى آنان بشتابم كه بر اخبار سبقت جويم ، و اينكه بدون دعوت بر آنان شبيخون زنم ، بسوزانم ، و ويران نمايم . بريدة گفت : دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اطاعت مى شود.
چون به (ابنى ) رسيديم با دقت آن را بررسى نمود، و گفت : به آنان شبيخون زنيد، و تعقيب را زياد ادامه ندهيد، فكر خود را مشغول جستجو منماييد، پراكنده نشويد، صداى آهسته نمائيد، و خداى را در دل ياد كنيد (شعار ندهيد)، شمشيرهاى خود را برهنه نمائيد، و بر پيكر آنكه بخواهد بر شما دست يابد فرود آوريد.
پس از آن شبيخون را آغاز نمود، حتى سگى صدا در نياورد، و آنان متوجه نشدند، مگر اينكه به يك بار و ناگهان با شبيخون مواجه شدند كه شعار مى دادند: (يا منصور اءمت ): اى پيروزمند بميران (مقصود انتقام از ابنى است )، و به هر كس دست يافتند كشتند، و هر كه را توانستند اسير گرفتند، و در طوايف آنان آتش افكندند، و منازل و كشت و زرع آنان را آتش زدند، و درختان خرما را به آتش كشيدند، و طوفانى از دود به هوا برخاست ، و ابنى را با اسب درنورديدند، فراريان را تعقيب نمى كردند، و هرچه در دسترس آنان بود آسيب مى ديد يك روز در آنجا ماندند تا غنائم بدست آمده را جمع آورى نمودند، و اسامة بر اسب پدر خود كه بر آن كشته شده بود سوار بود، قاتل پدر خود را در آن شبيخون در اين جريان كشت ، بعضى از اسراء اين مطلب را به او گفتند.
اسامة براى هر اسبى دو سهم و براى سوار آن يك سهم قرار داد، براى خود نيز به همين مقدار از غنايم برداشت نمود و شبانگاه دستور داد سپاه كوچ كند، و حريث الغدوى را كه راهنما بود به جلو انداخت و از همان راهى كه آمده بودند برگشتند، و شب را به سفر ادامه داده تا به سرزمين دوردست رسيدند، نه شب راه پيمودند تا به وادى القرى رسيدند، و از آنجا به مدينه رفتند، و به هيچ يك از مسلمين آسيبى نرسيد.(122)
با بررسى كتب تواريخ ملاحظه مى شود، هيچ يك از وقايع نگاران معتبر، متعرض حادثه آتش سوزى نشده اند.
ابن جرير طبرى